« سر بریدۀ شهید کربلاء قرآن میخواند »
منهال بن عمرو الاسدی میگوید:بخدا قسم دیدم سر مقدس حضرت امام حسین(علیه السلام) را در موقعی که آورده بودند به دمشق و کسی در مقابلش قرآن ـ سورۀ کهف ـ را می خواند موقعی که رسید به این آیه: « ام حسبت ان اصحاب الکهف و الرقیم کانوا من آیاتنا عجبا » خداوند سر مقدس حضرت امام حسین(علیه السلام) را به نطق درآورد به لسان فصیح گفت: عجیب تر از اصحاب کهف، کشته شدن من و بردن سر من است به این طرف و آن طرف. (۱)
(۱) فضائل الخمسة، ج۳، ص۲۹۶.
عمر سعد موقعی که عازم حرکت به کوفه شد، اول سر مقدس حضرت امام حسین(علیه السلام) را به خولی و حمیدبن مسلم سپرد تا ببرند نزد ابن زیاد(لعنة الله علیهما).خولی آن سر مبارک را برداشت و به کوفه روان شد؛نیمه شب وارد کوفه شد و چون دارالاماره بسته بود، سر مقدس حضرت امام حسین(علیه السلام) را برد به خانه خود تنور گذارد.او دو زن داشت؛ یکی از قبیله بنی اسد و دیگری حضرمیه و نوار نام داشت.موقعی که به فراش خواب آمد،همسرش نوار سؤال نمود چه خبر داری؟ گفت:طلا آورده ام، این سر مقدس حضرت امام حسین(علیه السلام) است که در خانه تو است.زنش گفت:وای بر تو مردم سیم و زر می آوردند و تو سر پسر پیغمبر را؟! به خدا که دیگر سر من با سر تو بر یک بالین قرار نگیرد.این گفت و از خولی جدا شد و آن زن اسدیه را بخواند و آمد کنار آن سر مقدس؛ دید نوری از آن سر به آسمان ساطع است و تسبیح فرشتگان را شنید مثل صدای زنبور عسل و مرغان سفیدی که در اطراف سر پرواز میکردند و شنید آن سر مقدس تلاوت قرآن میکند تا به اینجا « و سیعلم الذین ظلموا أی منقلب ینقلبون » (۲)
(۲) ناسخ، ج۳، ص۲۵.
ابن شهر آشوب می گوید:سر مقدس و بریدۀ حضرت امام حسین(علیه السلام) را در یکی از سلک کوفه بیاویختند، آن سر مبارک تنحنحی نمودو سورۀ کهف را قرائت می نمود تا این آیه را تلاوت کرد: « انهم فتیة آمنوا بربهم و زدناهم هدی فلم یزدهم ذلک الا ضلالا » (۳)
(۳) ناسخ، ج۳، ص۷۳-۷۴.
حارث بن وکیدة میگوید: من از کسانی بودم که سر مقدس حسین بن علی(علیهما السلام) را حمل می نمودم، ناگاه شنیدم آن سر مقدس قرآن میخواند سورۀ کهف میخواند.متحیر شدم که من صدای حضرت امام حسین(علیه السلام) را می شنوم.پس حضرت فرمود: ای پسر وکیدة آیا نمیدانی ما جماعت امامان زنده ایم نزد پروردگار به ما رزق میرسد؟ با خود گفتم: من این سر را میدزدم. حضرت امام حسین(علیه السلام) فرمود:تو به این قصد نمیرسی، بگذار آنها را ریختن آنها خون مرا اعظم از گردانیدن سر من است.سپس خواند « فسوف یعلمون اذ الاغلال فی اعناقهم و السلاسل یسحبون » (۴)
(۴) کرامات رضویه مروج خراسانی، ج۱، ص۲۷.
ابو مخنف گوید:مردی از اهل شام عجلت کرد و به نزد یزید رفت و گفت: روشن کند خداوند چشم تو را.گفت: خبر چیست؟ گفت: رسیدن سر مقدس حضرت امام حسین(علیه السلام) را.یزید(لعنة الله علیه) اینگونه سخن گفتن را نپسندید و گفت: روشن نکند خداوند چشمهای تو را و حکم داد تا او را در حبس خانه بازداشتند و فرمان داد تا یکصد و بیست رایت برافروخته کردند و سر مقدس حضرت امام حسین(علیه السلام) را پذیره شدند و در تحت رایات بسیار تکبیر و تهلیل میگفت.و بسیاری از مردم شام شنیدند که آن سر مبارک کرة بعد کرة و دائما می گفت: « لاحول و لاقوة الا بالله» ناگاه بانگ هاتفی بلند شد و اشعاری قرائت کرد که خلاصه معنی این است:
پسر دختر پیغمبر، سر خون آلود تو را آوردند؛ با کشتن تو پیغمبر(صلی الله علیه و آله وسلم) و شعائر اسلام را کشتند،تو را تشنه کشتند و ملاحظه قرآن را نکردند؛ از طریق خیزران درآمدند؛ سرهای شهداء را پیش روی حمل دادند و اهل بیت(علیهم السلام) را به دنبال، در محمل های بی پوشش و شترهای بی جهاز نشانده،طی طریق کردند.مردی گفت: چه نیکو اسیرانی که ایشانند؟از کدام شهر و کدام بلدند؟ حضرت سکینه(علیها السلام) فرمود: ما اسرای آل محمد(صلوات الله علیهم اجمعین) هستیم. (۵)
(۵) کتاب شهید کربلاء،ص۲۶۷-۲۷۰.
** تـا چـرخ سـفـلـه بـود، خـطـائـی چـنـین نکرد **
** بـر هــیـچ آفـریـده جـفــائـی چـنــیــن نــکــرد **
** ای چـرخ، غـافـلـی کـه چـه بـیــداد کـرده ای **
** وز کـیـن چـه هـا دریـن سـتـم آبـاد کـرده ای **
** درطعنت این بس ست که برعترت رسول(ص) **
** بــیــداد کــرده خـصــم و تـو امـداد کــرده ای **
** کـام یـزیـد داده ای از کـشـتـن حـــســـیـــن(ع) **
** بـنـگـر کـه را بـه قـتــل که دلـشـاد کـرده ای **
** ای زادۀ زیـاد نــکــرده اســت ، هــیــچ گــاه **
** نـمـرود ایـن عــمـل کـه تـو شــداد کـرده ای **
** بـهـر خـسـی کـه خـار درخـت شـقـاوت است **
** در بـاغ دیـن چـه بـا گـل و شـمشاد کرده ای **
** بـا دشــمـنـان دیـن، نـتـوان کـرد آنــچــه تــو **
** بـا مـصـطفی(ص) و حـیـدر(ع) و اولاد کـرده ای **
** حـلـقــی کـه ســوده لـعـل خـود بـدان نـبـی(ص) **
** آزرده اش بــه خـــنـــجــر بــیــداد، کــرده ای **
** تــرسـم تـورا دمـی کـه بـه مـحـشـر درآورند **
** از آتـــش تــــو دود ز مــحــشــر بـــر آورنــد **
«حضرت زینب(سلام الله علیها) زادۀ زیاد(لعنة الله علیهما)را تحقیر می کند»
فرزند زیاد که اکنون فکر میکند به آرزویش رسیده و حضرت امام حسین(علیه السلام) و یاران آزادۀ او را به قتل رسانده و خاندان پاکش را اسیر کرده و وارد کوفه ساخته، میخواهد آنچه که آن را به غلط پیروزی می نامد، به رخ اشراف و بزرگان کوفه بکشد تا از این راه رعب و وحشت بیشتری در دل ها ایجاد کرده و تسلط بیشتر خویش را نشان دهد.از این نظر مجلس عظیم به وجود آورد که در آن بسیاری از طبقات مردم را شرکت داد و در آن مجلس افسران بزرگ اوصف کشیده و قدرت سهمگین وی به طور محسوس بر همه جا سایه افکنده است در این هنگام دستور داد آن اسیران فضیلت را حاضر سازند.
زادۀ زیاد(لعنة الله علیهما) تصور میکرد که دیگر در خاندان پیغمبر(صلوات الله علیهم اجمعین) نیروئی باقی نمانده و این زنان و کودکان که دیروز، تمام کسان و مردان خویش را از دست داده اند، اکنون سخت بال و پرشکسته اند و هنگام برخورد با او حداکثر فروتنی و خضوع را نسبت به وی انجام خواهند داد.این فکری است که عبیدالله(لعنة الله علیه) در سر دارد.شگفتا مگر او از یاد برده که اینان از دودمان پیغمبر(صلی الله علیه وآله وسلم) و آل هاشمند و اگر می خواستند ذلیل باشند و از ستمگران تملق گویند، دیگر شهادت را انتخاب نمی کردند و اسارت را بر نمی گزیدند؟!
در کشوری که بی اصالت ها و ناپاکانی همانند زادۀ زیاد(لعنة الله علیهما) تنها به خاطر خدمت به حکومت استبدادی یزید(لعنة الله علیه) اینگونه بر گردۀ امت سوار میگردند.اگر حضرت امام حسین(علیه السلام) در برابر آن حکومت تسلیم میگشت و دست بیعت به فرزند معاویه میداد، عالی ترین پُست ها و منصب ها در اختیار او بود.اما از نظر حضرت امام حسین(علیه السلام) و منطق انسانی وی آن زندگی و مقام چیزی جز ذلت و ننگ نیست.
حضرت امام حسین(علیه السلام) چون می خواست عزیز بماند و راه خواری و ننگ را بر بشریت ببندد، برای خود شهادت و برای خاندان خویش اسارت را برگزید.فرزند امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) ذلت و اسارت واقعی خواهرش را در آن هنگام میدانست که خود در برابر یزید(لعنة الله علیه) تسلیم گردد، این اسارت که به جرم آزاد مردی و دفاع از حقیقت و آزادی است، خود موجب افتخار و سرافرازی است.اما متأسفانه این منطق بزرگ برای سلفه های امت و فرومایگان اجتماع مانند زادۀ زیاد(لعنة الله علیهما) قابل درک نیست و او به غلط تصور کرده که حضرت امام حسین(علیه السلام) مغلوب است و او پیروز.
آن بیچارۀ تیره بخت، گمان میبرد که فاجعه هولناک طف دیگر رمقی برای خاندان امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) باقی نگذارد ، او فکر میکند که همانگونه که قدرت ناچیز وی چشم نامردان اجتماع را پر کرده و دلهای آنها را لرزانده است در حضرت زینب کبری(سلام الله علیها) و زنان و کودکان دیگر حضرت امام حسین(علیه السلام) هم همان اثر را بگذارد، اما به زودی به اشتباه بزرگ خویش پی برد و آن غرور و نخوت وی آنچنان درهم شکست که برای او سخت دردناک بوده است.
دستور داد خاندان حضرت امام حسین(علیه السلام) را در مجلس مخصوص وی حاضر سازند.ولی دید هنگامی که دختر امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) وارد گردید و کمترین اعتنا به او و قدرت او نکرد،قدمها را شمرده برداشت همانند فرمانده ای پیروز که اکنون از پیکاری بزرگ بازمیگردد.آن بانو اینگونه به مجلس وارد شد و در گوشه ای دور از جمعیت جای گرفت ...
طرز ورود حضرت زینب کبری (سلام الله علیها) آنچنان برای عبیدالله ناراحت کننده بود که از نزدیکانش پرسید: « من هذه المتکبرة » این زنی که با این همه نخوت و غرور بر ما وارد گردیده کیست؟ به او گفتند: « هذه زینب(علیهاالسلام) بنت علی(علیه السلام) » این دختر امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) ، زینب کبری (سلام الله علیها) است.
آن ناپاک هنگامیکه نام امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) را شنید خشم او که از عمل حضرت زینب کبری (سلام الله علیها) سخت به هیجان آمده بود،شدیدتر شد و برای انتقام از آن بانو به حربه فرومایگان و بی اصالتها دست زد و به حضرت زینب کبری (سلام الله علیها) و خاندان وحی اهانت نمود و گفت: « الحمدلله الذی فضحکم و قتلکم و أکذب احدوثتکم » حمد خدایی را که شما را رسوا کرد و شما را کشت و دروغ شما را آشکار ساخت.دختر امیرالمؤمنین علی(علیه السلام)،که برای او سخن گفتن با عبیدالله دشوار است،بانوئی که در شام شدیدترین انتقاد را از یزید(لعنة الله علیه) و دستگاه حکومت او نموده و سخت او را تحقیر میکند با این حال به وی میگوید: « ای فرزند معاویه این از جفای روزگار است که مرا در شرائطی قرار داد تا به افرادی مانند تو سخن بگویم اما من تو را کوچک میشمرم و سخت توبیخ میکنم. »
برای چنین بانوی قهرمان سخن گفتن با فرزند زیاد که از ناپاکترین عمال و نوکران زادۀ معاویه است،بسیار ناراحت کننده است. از این نظر در برابر یاوه گوئیهای وی پاسخی بسیار کوتاه اما قاطع فرمود: « الحمدلله الذی اکرمنا بنبیه محمد صلی الله علیه و آله و طهرنا من الرجس تطهیرا انما یفتضح الفاسق و یکذب الفاجر و هو غیرنا. » حمد خدائی را که ما را به پیغمبرش شرافت بخشید و از آلودگی ها و پلیدیها پاک گردانید. پسر زیاد! رسوا نمیشود مگر فاسق و دروغ نمی گوید مگر فاجر و آن هم ما ، غیر از خاندان پیغمبر(صلوات الله علیهم اجمعین) نیستیم.
در اینجا زادۀ زیاد که خود را سخت در تنگنای حملات بی بی و تحقرهای وی گرفتار میدید،به منظور تجدید خاطره های جانسوز طف شهادت حضرت امام حسین(علیه السلام) را رسما به رخ حضرت زینب کبری (سلام الله علیها) کشیده و با پوزخند و استهزائی گفت: « کیف رأیت صنع الله بأخیک ؟ » یعنی کار خدای را با برادرت چگونه دیدی؟
حضرت زینب کبری (سلام الله علیها) دید که فرزند زیاد با این گفتار گویا میخواهد حوادث کربلاء را تحریف کند، شهادت حضرت امام حسین(علیه السلام) و پیروزی موقت و سطحی خویش را به حساب اراده و خواست خدا بگذارد و از این راه بر جنایات خود پرده پوشی کرده و امر را بر اجتماع مشتبه سازد و آن را« صنع الله » بخواند.آری او می خواست از این راه پروندۀ شهادت حضرت امام حسین(علیه السلام) و یاران آزادۀ او را برای همیشه ببندد و کار را یکباره خاتمه بخشد و طبیعی است که در آن شرائط حساس دیگر سکوت برای حضرت زینب کبری (سلام الله علیها) جائز نیست.او باید حقایق را آشکار کند و اجازۀ اینگونه تحریف و مغالطه خطرناک که با موجودیت قیام حضرت امام حسین(علیه السلام) بازی میکند، به آستاندار کوفه ندهد، آن پرورش یافته دامان حضرت علی(علیه السلام) لب به سخن گشود و در پاسخ او گفت: « ما رأیت الا جمیلا هؤلاء قوم کتب الله علیهم القتل فبرزوا الی مضاجعهم و سیجمع الله بینک و بینهم فتتحاجون و تتخاصمون عنده و ان لک یابن زیاد موقفاً فاستعد له جواباً و انی لک به ثکلتک أمک یابن مرجانة » یعنی من از خداوند دربارۀ برادرم، ندیدم مگر نیکویی و جمال، او و یارانش کسانی بودند که خداوند برای آنان شهادت را مصلحت دانست و آنها به اختیار خود به سوی قتلگاه خویش آمدند.اما به زودی پروردگار بین تو و آنان در دادگاه عدل خود جمع می کند و در آنجا تو را به محاکمه می کشد.ای فرزند زیاد برای تو در آن روز موقفی است که باید برای دادن جواب آماده باشی ولی چگونه میتوانی از این گناه عظیم پاسخ دهی؟ای زادۀ مرجانه مادر بر تو بگرید.
این نهیب کوبنده حضرت زینب کبری (سلام الله علیها) آنچنان در مجلس طنین انداخت که دلها را پر از هول و هراس کرد و عبیدالله را در برابر بزرگان و اشراف کوفه ، سخت کوچک و تحقیر نمود. دختر امیرالمؤمنین(علیهما السلام) در آن مجلس شوم اجازه نداد زادۀ زیاد آن قیام خدایی را که پاکترین مردان اسلام رهبری آن را بر عهده داشتند ، تحریف سازد و آن را خواست خدا و صنع پروردگار بنامد و با این ترتیب پرده بر روی جنایت ها و وحشیگری های خویش بکشد.
بانوی بزرگ کربلاء تا اینجا وظیفه مهم و حیاتی خویش را در پاسداری از نهضت به خوبی انجام داد و با ایراد خطابه آتشین در اجتماع مردم و سخنان قاطعی که در مجلس ابن زیاد(لعنة الله علیهما)ایراد فرمود، به خوبی توانست مسیر فاجعه خونین کربلاء را از دست برد حکومت حفظ کرده و افکار کوفیان را برای گرفتن انتقامی دردناک از به وجود آورندگان آن حادثه آماده سازد.
استاندار کوفه پس از آنکه مجلس خود را به پایان رساند دستور داد تا آل الله(صلوات الله علیهم اجمعین) را به زندان بردند و به قید و بند کشیدند.آنگاه نامه ای به یزید(لعنة الله علیه) نوشت و ضمن شرح داستان شهادت و اسارت از او خواست تا دربارۀ سرنوشت اسراء فرمانی صادر کند. (۱)
(۱) کتاب شهید کربلاء، ص ۲۵۷-۲۶۱.
« شرایط سخن برای حضرت زینب(سلام الله علیها) آماده نیست، اما ...»
** کیست این نــجــم فــروزانـــی که از بـدو طـلـوع **
** کــرده حیران، با تـــحـــمــّل در سمـاء، اجرام را **
** کیست آن پـیـک هـمایونی که از کــــرب و بــــلا **
** می برد سوی مــدیـنـه، از حــســیــن(ع) پـیغام را **
** کیست این خواهرکه چون نـعـش بــرادر دیدگفت **
** بــار الـهــا، خــیــر فـــرما از کـــرَم فـــرجــام را **
** مــی کــشــد خـــار مــغــیـــلان را ز پای کودکان **
** ســرپــرسـتـی کـرده بــا اخـــلاص تـام ایــتـام را **
** گــاه پــرســـد حـــال رنـــجـــور بــــــرادرزاده را **
** گـاه تــسـکـیـن مـی دهـــد، بــــا آه خـــود آلام را **
** کیست آن دخـتـر که مــانــنــد پـــــدر گوید سـخن **
** مـی گــذارد بـر زمــیــن مــانــنــد مــــادر گام را **
** کـیـست ایـن بــانــو که از دشـمن چو بیند ناسزا **
** می کند مــقـهــور مـنـطــق، صـاحـب دشـنــام را **
** سر چو از محمل برون آورد،خواند آن خطبه را **
** کـوفـه را لـرزانـد و بـر هـم زد اسـاس شــام را **
** گرچه نـامـش قــلب عـــالــم را بـسوزاند و لیک **
** حـال سـوزانــم دل و سـازم بــیــان ایــن نــام را **
** قـهـرمان کـربـلاء،امّ الـمـصـائـب زیـنـب(س)است **
** آنکه با تـلـخـیّ صــبـرش ، کرده شـیرین کام را **
دختر بزرگ آقا امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) تصمیم خود را گرفت و میخواهد خطابه ای ایراد کند.خطبه ای که از خون شهدای طف رنگ گرفته و حرارت آن از سینه سوزان و فکر خروشان حضرت زینب(سلام الله علیها) است.سخنی که بر مردم افسون شدۀ کوفه شوکی سخت وارد کند و آنها را برای گرفتن انتقام از ستمگران، از آن خواب مرگبار بیدار سازد.اما با تأسف فراوان شرائط سخن برای آن بانو آماده نبود، زیرا یک خطیب ـ آن هم اگر بخواهد در محیطی طوفانی و حساس سخن براند ـ باید دارای شرایط زیر باشد:
شرط اوّل: سخنگو باید تحت فشار هیچ عامل درونی مانند گرسنگی و تشنگی، که موجب رنج اوست نباشد تا با فکری آرام و تسلطی کامل سخن بگوید.اما حضرت زینب کبری(سلام الله علیها) چنین شرطی را فاقد بود، زیرا بعد از روز دهم آب و نان به طور جیره بندی و در حداقل، به اسیران داده میشد و طبعاً بانویی بزرگ همانند حضرت زینب کبری(سلام الله علیها) که سرپرستی فرزندان برادر را بر عهده داشت، از سهمیه خود کمتر استفاده مینمود و قدری از جیره خویش را در اختیار اطفال کوچک قرار میداد.
شرط دوّم: گویندۀ سخن باید با مردمی سخن بگوید که نظر منفی با او ندارند و با دیدۀ احترام به وی مینگرند و اگر خطیب در اجتماعی سخن گوید که شنوندگانش با حقارت به وی مینگرند، بدون تردید فکری آرام و خاطری آسوده ندارد .متأسفانه برای حضرت زینب(سلام الله علیها) این شرط هم آماده نبود، زیرا هرچند مردمی فراوان میدانستند که آنها از خاندان امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) هستند ولی جمعی هم بودند که نمیدانستند آنها کیانند و از کدام دودمان. این جمع آنها را تنها به این نام می شناختند، که مردانشان علیه حکومت قانونی یزید قیام کردند و کشته شدند و زنان و فرزندانشان هم اسیر گردیده و اکنون وارد کوفه میشوند. شخصیت بزرگ علمی اسلام سیدبن طاووس مینویسد« فلما قاربوا الکوفه اجتمع اهلها لتنظر الیهن فاشرفت امرأة من الکوفیین فقالت من ای الاساری انتن؟ فقلن نحن اساری آل محمّد(صلوات الله علیهم اجمعین) » یعنی هنگامی که کاروان اسراء به نزدیک کوفه رسیدند مردم برای تماشای آنها جمع شدند و یکی از زنان کوفه گفت :شما از چه خاندانی هستید .گفتند ما اسرای آل محمّد(صلوات الله علیهم اجمعین) .مورخ دیگر مرحوم سپهر مینویسد، هنگامی که سهل وارد کوفه شد و وضع آن شهر را غیر عادی دید از پیرمردی پرسید چه خبر است؟ او در پاسخ گفت این مردم بعضی به نصرت لشکر یزید شادند و جمعی به شکست سپاه حضرت امام حسین(علیه السلام) سوگوار.با این حساب حضرت زینب کبری(سلام الله علیها) می خواهد با مردمی سخن گوید که جمعی از انان به او نظر منفی داشته و با حقارت مینگرند.
شرط سوّم: گوینده باید در محیط آرام و بی سر و صدا سخن بگوید ولی حضرت زینب کبری(سلام الله علیها) خطابه خویش را در محیطی ایراد کرد که در آن از سکوت و آرامش خبری نبود.
شرط چهارم: خطیب هنگامی میتواند گفتار خود را کامل و مسلط ایراد کند که مرعوب نباشد و فشاری را بر خود احساس نکند.زیرا رعب و ترس عاملی است که اجازه نمیدهد گوینده بر گفتار خویش مسلط باشد اما دختر امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) در شرایطی سخن می گوید که اولاً در حال اسارت است و ثانیاً ده هزار مرد مسلح سخت بر مردم و شهر نظارت دارند، با این ترتیب آن بانوی بزرگ سایه شوم و سهمگین پسر زیاد(لعنة الله علیهما) را بر سر خود احساس میکرد .
شرط پنجم: یک سخنران باید در برابر مناظر ناراحت کننده قرار نگیرد، زیرا این خود موجب پریشانی فکر است.ولی حضرت زینب کبری(سلام الله علیها) هنگامی سخن میراند که مناظری دلخراش در برابرش قرار دارد ، کدام عامل اضطراب و پریشانی فکر از این نیرومندتر که دختر امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) برادر زادگان و زنان و خواهران شهید کربلاء را در شرایط ناراحت کننده ای در میان محمل ها دیدار میکند.
با این ترتیب هیچ یک از شرایط خطابه برای حضرت زینب کبری(سلام الله علیها) آماده نیست، اما با این حال آن بانوی قهرمان تصمیم گرفت از این فرصت بزرگ استفاده کند و حادثه درد ناک عاشوراء را که سند رسوائی حکومت یزید(لعنة الله علیه) است با بیانی آتشین و گرم با مردم در میان بگذارد، ابتدا آن شیر زن کربلاء ، با ندائی قاطع فرمان سکوت داد.
« او مأت الی الناس ان اسکتوا فارتدت الانفاس و سکنت الاجراس » با این فرمان نفس ها در سینه ها حبس گردید و شترها از حرکت باز ایستادند، همه گردن کشیدند و گوش فرا میدهند تا سخنان آن بانو را بشنوند.حضرت زینب کبری(سلام الله علیها) شروع به سخن کرد.اما ابتدا نسب خویش را معرفی نمود تا نگاه های تحقیر آمیز آنان را به دیدۀ احترام مبدل سازد.حضرت زینب کبری(سلام الله علیها) فرمود:« الحمدلله و الصلاة علی ابی محمد(صلی الله علیه وآله وسلم) و آله الطیبین الاخیار »سپاس می گذارم خدای را و درود میفرستم بر پدرم حضرت محمّد مصطفی(صلی الله علیه وآله وسلم) و خاندان پاک او.
در اینجا حضرت زینب کبری(سلام الله علیها) از پیغمبر اسلام تعبیر به پدر می کند(بنا بنقل مرحوم سپهر).با آنکه روش اهل بیت(علیهم السلام) در خطابه ها این نبود.آنان همواره از آنحضرت به رسول یا نبی و یا جدّ یاد میکردند و بر وی درود میفرستادند؛ شاید حتی یک مورد هم نتوان یافت که دودمان وحی از پیغمبر(صلی الله علیه وآله وسلم) به عنوان پدر یاد کرده باشند.اما حضرت زینب کبری(سلام الله علیها) در اینجا گفت: درود بر پدرم پیغمبر(صلی الله علیه وآله وسلم).آری او میخواهد پیش از شروع به گفتار، خود و فاقله اسیران را معرفی کند و نسبت خویش را با پیغمبر(صلی الله علیه وآله وسلم) روشن سازد تا همگان دریابند اینها کیانند و از کدام دودمان و قبیله اند تا از این را افکار و احساسات مردم را در اختیار بگیرد.از این لحظه دیگر مردم به وی بعنوان دختر پیغمبر(صلی الله علیه وآله وسلم) مینگرند، نه به صورت یک بانوی اسیر. و سپس دنباله سخن را خطاب به آن مردم چنین ادامه داد:
« یا اهل الکوفه یا اهل الختل و الغدر اتبکون فلا رفات الدمعة ولا هدأت الرنة انما مثلکم کمثل التی نقضت غزلها من بعد قوة انکاثاً تتخذون أیمانکم دخلا بینکم ألا و هل فیکم الا الصلف و النطف و الصدر و الثنف و ملق الاماء و غمز الاعداء او کمرعی علی دمنة او کفضة علی ملحودة أالساء ماقدمت لکم أنفسکم ان سخط الله علیکم و فی العذاب انتم خالدون ».ای مردم کوفه! ای اهل فریب و خدعه! آیا بر ما میگریید؟ هنوز چشم های ما گریان است ناله هایمان خاموش نگردیده . مثل شما مثل همان زنی است که رشته خود را میبافت و سپس آن را برمیگشود.شما هم به پیغمبر(صلی الله علیه وآله وسلم) ایمان آوردید و ریسمان ایمان خود را محکم بافتید، اما با این گناه عظیم دوباره آن را گشودید.در شما نیست جز چاپلوسی و شر و فساد و نخوت و عجب و بغض و تملق از کنیز زادگان و با دشمنان غمازی کردن. شما مانند گیاهی هستید که بر مزبله ای بروید، نه قابل اکل و خوردن است و نه موجب نفع و یا مانند نقره میمانید که در دل خاک دفن گردیده. نفس های شما چه بد برای شما در سرای دیگر ذخیره کرده ، شما مستوجب غضب خدایید و در دوزخ جای دارید.
« اتبکون و تنحتون ای ولله فابکوا کثیرا و اضحکوا قلیلا فلقد ذهبتهم بعارها و شنارها و لن ترحضوها بغسل بعدها ابدا و انی ترحضون قتل سلیل خاتم النبوة و معدن الرسالة و سید شباب اهل الجنة و ملاذ ذخیرتکم و مفزع نازلتکم و منارحجتکم و مدرة سنتکم ألاساء ما تزون و بعداً لکم و سحقا فلقدخاب السعی و تبت الایدی و خسرت الصفقة و بوءتم بغضب من الله و ضربت علیکم الذلة و المسکنة ».پس از آنکه ما را کشتید اکنون بر ما میگریید؟! آری بخدا سوگند که باید بسیار بگرئید و کم بخندید، هر آیینه ننگ و عار این جنایت دامن شما را گرفته و با هیچ آبی نمیتوانید این لکه را بشوئید.چگونه شسته میشود قتل پسر پیغمبر(صلی الله علیه و آله وسلم) و سید جوانان اهل بهشت ، شما کشتید کسی را که پناهگاه نیکانتان و دادرس در هنگام بلا و مصیبتتان بوده است.کسی که نشانه حجت های شما و جایگاه سنت شما بوده .ای اهل کوفه گناه زشتی را مرتکب شدید و هلاک و عذاب بر شما باد.کوششهای شما بی نتیجه و دستهای شما بریده باد در این کار سخت زیان کردید و غضب خدای را بر خود نازل نمودید و داغ ذلت و مسکنت بر شما نقش بست.
« ویلکم یا اهل الکوفة أتدرون اي کبد لرسول الله فریتم؟ و اي کریمة له ابرزتم؟ و اي دم له سفکتم و اي حرمة انتهکتم؟! و لقد جئتم بها صلعاء عنقاء سوداء فقماء کطلاع الارض او ملاءالسماء أفعجبتم ان قطرات السماء دماً و لعذاب الآخرة اخزی و انتم لا تنصرون فلایستخفنکم المهل فانه لایخفره البدار و لایخاف فوت النار و ان ربکم لبالمرصاد » وای بر شما ای مردم کوفه؛ آیا میدانید کدام پارۀ جگر از مصطفی (صلی الله علیه و آله وسلم) را شکافتید و کدام پرده نشینان عصمت را از پرده بیرون افکندید؟ آیا میدانید چه خونی از پیغمبر (صلی الله علیه و آله وسلم) بر زمین ریختید؟ و چه حرمتی را از او هتک نمودید؟ شما گناهی قبیح و داهیه ای عظیم انجام دادید.گناهی که زمین را پر کرده و آسمان را گرفته است. آیا عجب میکنید اگر آسمان خون ببارد؟ هر آیینه عذاب خداوند در آخرت ذلت آور و سخت تر است در حالیکه شما آن روز یاری نمی شوید و حمایت نخواهید شد. اکنون که خداوند به شما مهلت داده خوشدل نباشید چه آنکه خدا در مجازات عجلت نمیکند و بیم ندارد که وقت مکافات سپری گردد و سرعت در مکافات او تحریک نمی نماید و بدانید که پروردگار شما در کمین گاه است.
دختر امیرالمؤمنین (علیهما السلام) این خطابه گرم و آتشین را ایراد کرد در حالیکه مصائب کربلاء سخت او را رنج میداد و اکنون هم در حال اسارت است،با اینحال آنچنان کوبنده و مسلط سخن گفت که بشیر بن حزیم اسدی میگوید : « و لم أرخضرة والله انطق منها کأنها تفرغ من لسان امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب(علیه السلام).» یعنی بخدا قسم من زنی را در نهایت عفت و حیا ندیدم که بهتر از زینب کبری(سلام الله علیها) سخن بگوید، آنگونه خطابه خواند که گویا این کلمات از زبان امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب(علیه السلام) شنیده میشود.
حضرت زینب کبری(سلام الله علیها) در این گفتار، مردم خفته کوفه را بیدار کرد؛ مردمی که با افسونگریهای حکومت گویا در خواب مرگباری فرو رفته و نمی دانستند چه جنایت بزرگی را فرزند معاویه(لعنة الله علیهما) با دست آنان انجام داد. جنایتی که بگفته حضرت زینب کبری(سلام الله علیها) ننگ و عار آن محو شدنی نیست و داغ رسوائی آن پاک نخواهد گشت.
عکس العمل این خطبه در بین آن مردم آنچنان شدید بود که نوشته اند « فولله لقد رأیت الناس یومئذ حیاری یبکون و وضعوا ایدیهم فی افواههم » یعنی بخدا قسم در آن روز مردم کوفه را دیدم که بهت زده اشک میریزند و از شدت غم دستها بر دهان گرفته و انگشتهای خود را میگزند. سخنان حضرت زینب کبری (سلام الله علیها) مانند صیحه ای بود آسمانی که محیط کوفه را یکباره فرا گرفت و در آن اثر عمیق و جانسوزی گذارد، دختر امیرالمؤمنین (علیهما السلام) فاجعه دردناک کربلاء را که با دست همان مردم بی فضیلت انجام یافته بود، بی پرده و سوزناک بیان نمود و آنها را بر انجام آن سخت نکوهش و توبیخ کرد. حضرت زینب کبری(سلام الله علیها) با کلمات ملکوتی خود حقایق تلخ عاشوراء را بی پرده بیان داشت تا حکومت زادۀ زیاد(لعنة الله علیه) نتواند آن را تحریف کرده و ماهیت قضیه را قلب سازد تصور نشود عکس العمل این خطبه و هیجان شدیدی که در بین کوفه ایجاد کرده بود آنی بود و پس از زمانی کوتاه فراموش گردید!این تصور باطل و نابجاست. گفتار حضرت زینب کبری(سلام الله علیها) آنچنان اثر عمیق در کوفه به جای گذاشت که بالاخره توانست با دست همان مردم از کارگردانان و شرکت کنندگان در حادثه خونین طف به بهترین صورت انتقام گیرد.آنها گویا خفته بودند و حضرت زینب کبری(سلام الله علیها) آنان را بیدار ساخت و با روشن ساختن عظمت و بزرگی جنایتی که با دست آن ها انجام شد و تحقیر و توبیخ شدیدی که آن بانو ، نسبت به آن مردم نمود،خشم و غضب آن شهر را علیه عبیدالله زیاد(لعنة الله علیهما) و یاران او سخت به هیجان آورد؛ هیجانی که دیگر آرام نشد تا هنگامی که همان مردم تحت لوای مختار گرد آمده و به خاطر خونخواهی حضرت امام حسین(علیه السلام) با شعار « یا لثارات الحسین(علیه السلام) » دست به شورشی مقدس و انسانی زدند ؛ شورشی که موج سهمگین و مرگبار آن فرزندزیاد و همه شرکت کنندگان در جنایت کربلاء را فرا گرفت و آنها را به دردناک ترین وجه به دست انتقام سپرد.
راستی اگر آن خطابه آتشین و کوبنده حضرت زینب کبری(سلام الله علیها) نبود، آیا حکومت ابن زیاد(لعنة الله علیهما) نمیتوانست کوفه را همچنان در حالت بی خبری و خواب نگه دارد؟ و این فاجعه عظیم را بسیار کوچک و ناچیز جلوه دهد؟! اگر آن سخنان سوزناک حضرت زینب کبری(سلام الله علیها) نبود که حقایق را بی پرده بیان داشت و وضع رسوا و شرمگین مردم کوفه را آشکارا برای آنها روشن ساخت باز هم میتوان گفت که کوفه بیدار میگشت و در صدد بر می آمد تا برای جبران ننگ گذشته خویش آنگونه از کشندگان حضرت امام حسین(علیه السلام) و یاران پاک وی انتقام بگیرد؟
آری انقلاب خونین و سهمگینی که کوفه به رهبری مختار و سلیمان بن صرد علیه دستگاه بیدادگر ابن زیاد(لعنة الله علیهما) به وجود آورد چیزی جز یک ثمرۀ شیرین برای خطابه آتشین و گرم حضرت زینب کبری(سلام الله علیها) نبوده است.اینجا است که ما به ارزش حیاتی خطبه حضرت زینب کبری(سلام الله علیها) از نظر نهضت بی پرده و نقش عظیم آن را در بیداری افکار و توجه دادن آن به خاندان پیغمبر (صلی الله علیه و آله وسلم) و ایجاد خشم و غضب در دلهای مردم نسبت به حکومت دودمان آل امیه به خوبی درک مینماییم و میدانیم که اگر آن خطبه شورانگیز حضرت زینب کبری(سلام الله علیها) نبود، هیچگاه قیام ضد استبدادی مختار در کوفه به ثمر نمیرسید. (۱)
(۱) کتاب شهید کربلاء، ص۲۵۰-۲۵۷.
« ورود اهلبیت شهید کربلاء به کوفه »
در کتاب روضة الاحباب مسطور است که چون عبیدالله بن زیاد را آگهی رسید که اهل بیت(علیهم السلام) رسالت به کوفه نزدیک شدند، دیده بانان کوچه و بازار را فرمان داد که مردم کوفه را مطلع کنند از ورود اهل بیت(علیهم السلام) و هیچکس سلاح جنگ با خود حمل نکند و با اسلحه از خانه بیرون نیاید و ده هزار تن سواره و پیاده از ابطال لشکریان را بر شوارع و کوچه ها و راه ها و بازار گماشت، تا مبادا وقت عبور اهل بیت شهید کربلاء ،شیعیان امیرالمؤمنین(علیه السلام) فتنه انگیزند. سرهای شهداء را که ابن سعد از پیش فرستاده بود، حکم داد که باز برند و بر سر نیزه ها نصب کنند و از پیش روی اهل بیت(علیهم السلام) حمل کنند و به اتفاق اهل بیت شهید کربلاء به شهر بیایند و در کوی و بازار بگردانند تا بر هول و هیبت مردم افزوده گردد. مردم کوفه چون از رسیدن اهل بیت شهید کربلاء آگاهی یافتند، از کوفه بیرون شتافتند و چون ذریه رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) را بر آن منوال نگریستند، های های بگریستند و بسیاری از لشکریان از کردۀ خود پشیمان شده، سرشک از دیده می باریدند.
حضرت امام سجاد(علیه السلام) به آوازی ضعیف فرمود:هان ای مردم! آیا بر ما میگریید و بر ما نوحه میکنید؟ پس کشندۀ ما کیست؟ ما را که کشت و که اسیر کرد؟ و بالجمله چون اهل بیت(علیهم السلام) را وارد کوفه کردند، زنهای کوفیان از فراز بامها دیدند که سرهای شهیدان را بر سر سنان ها کرده، از پیش روی اهل بیت شهید کربلاء میبرند.زنی از فراز بام آواز داشت و گفت: شما از اسیران کدام مملکت و کدام قبیله اید؟ گفتند: ما اسیران آل محمد(صلی الله علیه وآله وسلم) هستیم.آن زن چون این را شنید، از بام به زیر آمد و چند که در سرای خویش از جامه و ازار داشت برگرفت و بر اهل بیت(علیهم السلام) پخش کرد.از اولاد امام حسن(علیه السلام) حسن مثنی با آن جراحتها که در بدن داشت و برادرش زیدبن حسن و برادر دیگرش عمربن الحسن به همراه اهل بیت شهید کربلاء بودند.
در بحار الانوار و دیگر کتب اخبار آمده است که مسلم جصاص گوید:مردم کوفه را دیدم که بر اطفال اهل بیت شهید کربلاء رقت کردند و از بام، نان و خرما بر ایشان بذل نمودند.حضرت ام کلثوم(علیها سلام) آن نان و خرما ها را از دست کودکان میگرفت و دور می افکند.پس بانگ بر اهل کوفه زد و فرمود: ای اهل کوفه! دست از بذل این اشیاء باز گیرید که صدقه برما اهل بیت روا نیست و بالجمله زنان کوفیان بر ایشان زار زار میگریستند.این وقت حضرت ام کلثوم(علیها سلام) سر از محمل بیرون کرد و فرمود: ای اهل کوفه! مردان شما مردان ما را میکشند و زنان شما بر ما میگریند، در روز قیامت میان ما و شما خداوند قاهر غالب حاکم است.هنوز این سخن در دهان داشت که هیاهویی عظیم برخاست و سرهای شهداء را که بر فراز سنان های دراز بود در آوردند و از پیش روی آنها، سر مقدّس حضرت امام حسین(علیه السلام) را حمل می دادند و آن سری بود تابنده و درخشانده مانند بدر منیر و شبیه تر از همه مردم به رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) و موی مبارکش که خضاب شده بود و شعشعه طلعتش چون ماه می دمید و باد، لحیه مبارکش را از یمین و شمال حرکت میداد.حضرت زینب(سلام الله علیها) چون این منظره را دید سر مبارک خود را بر چوبه محمل زد، چنانکه خون از زیر معجرش فرو میریخت. (۱)
** داد فتوا، عاشقان را سر شكستن جايز است **
** چوب محمل، شاهد اين ادعاي زينب(س) است **
(۱) کتاب شهید کربلاء، ص ۲۴۸-۲۵۰.
«امان از دل زینب(س)»
آوای همه عالم و آدم شده یکسر
امان از دل زینب(س)،امان از دل زینب(س)
دل میشنود ناله جانسوز پیمبر(ص)
امان از دل زینب(س)،امان از دل زینب(س)
حیدر(ع) به جنان دیده به ره دل نگران است،زغم اشک فشانست
همراه علی(ع) زمزمه دارد لب مادر
امان از دل زینب(س)،امان از دل زینب(س)
دلشوره خواهر همه از جانب یارش، همه دار و ندارش
میخواند از آن گردش چشمان برادر
امان از دل زینب(س)،امان از دل زینب(س)
ای جان برادر رسدم بوی جدایی ، عجب کرب و بلایی
دل میشنـود ناله ز گهواره اصغر(ع)
امان از دل زینب(س)،امان از دل زینب(س)
از محمل غم میرسدم گریه و ناله، از آن طفل سه ساله
گوید چوعمو و پدرو قاسم(ع) واکبر(ع)
امان از دل زینب(س)،امان از دل زینب(س)
« روز دهم محرم »
** کربلاء دارد ، حال و هوائی ... آید از هر سو، بوی جدائی **
** حسین ثاراللّه ... اباعبداللّه **
** باشد ثاراللّه(ع)،در ذکر یا رب ... یک امشب باشد،مهمان زینب(س) **
** حسین ثاراللّه ... اباعبداللّه **
** شب عاشوراء، دیدنی باشد ... گل های زهراء(ع) دیدنی باشد **
** حسین ثاراللّه ... اباعبداللّه **
** شد حرم مست ، بوی گل یاس ... به دور خیمه، میگردد عباس(ع) **
** حسین ثاراللّه ... اباعبداللّه **
** شب وداع، جسم و جان آمد ... وقت وصال ، عاشقان آمد **
** حسین ثاراللّه ... اباعبداللّه **
«
ذکر مصیبت عظمی و شهادت خامس آل عبا(علیه السلام)»در کامل الزیارة از حضرت صادق
(علیه السلام) روایت است که فرمودروز عاشوراء وقتی حضرت امام حسین(علیه السلام) بعد از اصحاب و فتیان و جوانان هاشمیه تنها شد،منصور ملک با چهار هزار از ملائکه بنصرت آنجناب فرود آمدند ولی حضرت امام حسین(علیه السلام) اجازت نفرمودند و به آسمانها رفتند و باردیگر بازگشتند تا شرف رخصت دریابند.حضرت امام حسین(علیه السلام) را شهید دیدند « فهم عند قبره شعث غبر یبکونه الي یوم القیمة » ملائکه پریشان موی و گردآلود بدان خاک پاک بماندند وتا روز قیامت بدان غریب مظلوم نوحه و گریه کنند. « فلا یزوره زائر الا استقبلواه ولایودعه مودع الا شیعوه » چون کسی به زیارت رود به استقبال آید و چون بازگردند مشایعت نمایند در بیماری عیادت وی کنند و از پس مرگ برجنازه او نماز گذارند و از خداوند آمرزش طلبند تا حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) ظهور فرماید.«
وفی البحار ثم التفت الحسین(علیه السلام) عن یمینه ... »چون از اصحاب و فتیان هاشمیه کسی نماند و همه انصار حضرت امام حسین(علیه السلام) فیض شهادت را فائض گردیدند،حضرت یک نگاهی به یمین و یسار خود نمود و سر به آسمان برداشت و گفت بارالهی تو میدانی که به فرزند پیغمبر تو چه کردند آنگاه ندا برداشته و فرمود آیا رحم کننده ای هست که آل رسول مختار را رحمی کند و یاری کننده ای هست که ذریه اطهار را نصرت بنماید-الخ.حضرت زین العابدین(علیه السلام) چون بانگ پدر را شنید اگرچه از کمال ناتوانی حمل سیف و سنان نمیتوانست شمشیری برداشته افتان و خیزان به سمت میدان رفت.حضرت ام کلثوم(علیهاالسلام) از قفای او بانگ زد که ای فرزند برادر برگرد.فرمود ای عمه دست نگه دار مرا تا پیش روی پسر پیغمبر قتال کنم. حضرت امام حسین(علیه السلام) فرمود ای ام کلثوم بازدار او را تا جهان از نسل آل محمد(صلی الله علیه وآله وسلم) تهی نگردد.
« مبارزات و شجاعت حضرت امام حسین(علیه السلام)»
در ملهوف
«ولقد کان یحمل فیهم وقد تکملوا ثلاثین الفا ... » پس حضرت امام حسین(علیه السلام) کمر شهادت برمیان بست و به قدم یقین و ایمان و از روی شوق لقای خداوند عالمیان رو به آن کفار و منافقان آورد و مفاخر و مناقب خود را به رجز اداء می نمود و مبارز میطلبید و هر که در مقابل آن فرزند اسدالله الغالب می آمد او را بر خاک هلاک میانداخت.چون دیگر کسی جرات نمیکرد که به مبارزه در مقابل آنحضرت درآید آن شیرخدا به میمنه و میسره آن اهل کفر حمله کرد و بر هر حمله جمع کثیری بسوی بئس المصیر میفرستاد و به هر جانب که حمله میکرد آن گروه انبوه مانند مگس و ملخ از پیش او میگریختند و از هر حمله که برمیگشت لحظه ای توقف مینمود و میگفت«لا حول ولا قوک الا باللّه ».و حضرت حجت (عجل الله تعالی فرجه الشریف) در زیارت ناحیه مقدسه میفرماید«فنکثوا ذمامک و بیعتک و اسخطوا ربک و جدک و بدؤک بالحرب فثبت للطعن و الضرب و طحنت جنود الفجار و اقتحمت قسطل الغبار مجالدا بذی الفقار کانک علی المختار» پس آنان پیمان ها و بیعت تو را شکستند و پروردگارت و جد مطرت را به خشم آوردند و جنگ را با تو آغاز کردند پس تو برای وارد آوردن ضربات نیزه و شمشیر استوار بپا خاستی و لشکریان بدکاره و معصیت پیشگان را بهلاکت رساندی و چنان با ذوالفقار شمشیر زنان به گرد و غبار عرصه جنگ فرو رفتی که گویا تو همان برگزیده حق حضرت علی (علیه السلام) هستی.در منتخب گوید که
حضرت امام حسین(علیه السلام) پیش صف آمد و بر عمربن سعد خطاب کرد و فرمود«اخیرک فی ثلاث خصال » از سه کار یکی انتخاب کن.گفت کدامند؟ فرمود« تترکنی حتی ارجع الی المدینة الی حرم جدی رسول الله (صلی الله علیه و آله وسلم) » نخست آنکه از ما دست برداری تا بسوی مدینه به حرم جدم رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) برگردم.ابن سعد گفت این امکان پذیر نیست. فرمود« اسقونی شربتا من الماء فقد نشفت کبدی من شدة الظماء » مرا جرعه ای آب دهید که جگرم از شدت عطش میسوزد.گفت این مسئلة نیز به اجابت مقرون نشود.فرمود « و ان کان لابد من قتلی فلیبرز الی رجل بعد رجل » دیگر آنکه اگر از قتل من ناگزیرید من یک تن بیش نیستم با من بطریق مبارزت مناجزت کنید.و مردی بعد از مردی به میدان آید و رزم آزماید.ابن سعد گفت این روا باشد.پس حضرت امام حسین(علیه السلام) آهنگ قتال نمود و این رجز بخوانید.«انا بن علی الطهر من آل هاشم ... » و در بحار گوید «ثم وقف قبالة القوم و ... » که حضرت امام حسین(علیه السلام) در مقابل قوم بایستاد و شمشیر از نیام کشیده در دست داشت،از زندگی خود مایوس و بر مرگ تصمیم عزم داده.و در ناسخ گوید به حکم پیمانی که با ابن سعد بسته بود بنای مبارزت کرد.اول کس تمیم بن قحطبه که از ابطال شام بود چون پلنگ خون آشام آهنگ جنگ ساخت. حضرت امام حسین(علیه السلام) چون برق خاتف بر او تاخت و سرش را با تیغ بپرانید.همچنان ابطال رجال، مردی از دنبال مردی و هماوردی از قفای هماوردی با آنحضرت رو در روی شدند و سخت کوشیدند و از شربت نخستین بنوشیدند.زمین جنگ از خون کشته گان لاله زار گشت و عدد مقتولین افزون از شمار گشت و در منتخب آنگاه شمر حرامزاده بانگ برداشت«ایها الامیر والله لوبرز الی الحسین(علیه السلام) ... » ای امیر سوگند بخدا اگر تمام اهل زمین به مبارزت با حسین(علیه السلام) مناجزت بنمایند همه را عرضه دمار و هلاک و طعمه شمشیر ذوالفقار خواهد نمود رای این است که از سوی بر وی گرد آمده و سواره و نیزه دار و تیرانداز از چهارجانب احاطه کرده او را از پای درآوریم و در بحار عمربن سعد خود سپاهیان را بانگ بر زد و گفت «الویل لکم اتدرون لمن تقاتلون ...» وای بر شما آیا میدانید با کدام کس میجنگید این پسر انزع بطین و این پسر کسی ست که شجعان عرب و دلیران اقوام یک تن بجای نگذاشت و همگان را با تیغ درگذرانید.پیمان را بشکست و حکم داد که لشکر همدست با او حمله بردند پس لشکر چون دریای طوفان زای به جنبش آمدند و میان امام و خیام حرم حائل گردیدند.
«
تعرض لشکر به خیام حرم »در بحار گوید ودر ناسخ گوید دگرباره سرهنگان سپاه بانگ بر لشکر کوفه زدند و پراکندگان را درهم آوردند و همگان را به سرزنش و بیغاره بیازردند و به مناضلت و مقاتلت تحریص دادندبار دیگر سی هزار تن لشکر همدست و همداستان بسوی آن تن پاک سلاله خواجه لولاک کردند.
حضرت امام حسین(علیه السلام) با آن همه زخم های تیغ و تیر و زحمت تشنگی و ماندگی چون برق جهنده و شهاب شتابنده یک تنه خود را در میان آن لشکر بیکران افکند.کسی ندانست که آن دست و بازو چه میسازد.چهار هزار کماندار خدنگ ها برنهادند و کمین بگشادند و سواران حمله ها متواتر ساختند و پیادگان به پرتاب سنگ ها پرداختند و آنحضرت را دایره وار در میان آوردند و میان آنحضرت و خیام اهل بیت حایل شدند و جماعتی جانب سرادق عصمت رفتند.حضرت امام حسین(علیه السلام) چون این را فهمید بانگ بر آن قوم زد و فرمود ای شیعیان آل ابی سفیان اگر چه ترک دین کردید و از خداوند عباد و روز معاد بیم ندارید.کم از آن نباشید که در دار دنیا خویش را در شمار آزادگان گیرید واگر خویش را از عرب میدانید،بازگردید به خصلت حسب و نسب خویش.شمر گفت ای پسرفاطمه(علیه السلام) سخن چیست؟ حضرت امام حسین(علیه السلام) فرمود میگویم من با شما جنگ میکنم و شما با من نبرد میکنید،زنان را در این میان چه گناه است که متعرض ایشان میشوید.عنان بازکشید و تا وقتیکه من زنده ام به جانب من گرایید و با من بجنگید.شمر گفت ستوده سخن کردی و لشکر را بانگ داد که بسوی سراپرده این مرد نروید که کفوی کریم است و قتل او را میان بندید.که مقصود ما جز این نیست لاجرم لشکریان دست در دست داده صف از پس صف زده بستند و ساخته قتل حضرت امام حسین(علیه السلام) شدند. و حضرت حجت(عجل الله تعالی فرجه الشریف) در زیارت ناحیه مقدسه میفرماید « فلما راوک ثابت الجاش غیر خائف و لاخاش نصبوا لک غوائل مکرهم و قاتلوک بکیدهم و شرهم و امر اللعین جنوده فمنعوک المآء و ورده و ناجزوک القتال و عاجلوک النزال و رشقوک بالسهام و النبال و بسطوا الیک اکف الاصطلام و لم یرعوا لک ذماما و لا راغبوا فیک اناما فی قتلهم اولیئک و نبهم رحالک» پس چون تو را استوار و قوی دل بدون هیچگونه ترس و هراسی دیدند دامهای مرگ آفرین مکرشان را بر راهت نهادند و با نیرنگ و شرارتشان به ستیز تو برخاستند و آن نفرین شده دور از رحمت حق به لشکریانش فرمان داد تا تو را از آب و ورود از آب باز داشتند و به مبارزه با تو شتافتند و در فرود از شتران و سینه به سینه جنگیدن با تو شتاب ورزیدند و تیرباران و سنگبارانت نمودند و دست های بلاخیز بنیاد را بسویت گشودند و در کشتن دوستانت و غارت زاد و راحله ات نه حرمت و حقی را برایت مراعات کردند و نه از هیچ حرام و گناهی درباره تو اندیشه کردند.
«
ورود حضرت به شریعه فرات و منع لشکر از خوردن آب »در بحارگوید
«ان الحسین(علیه السلام) حمل ... » حضرت امام حسین(علیه السلام) چون شیر دمنده بر اعور سلمی و عمر و بن حجاج که با چهار هزار مرد کماندار مخصوص نگهبان شریعه بودند حمله افکند و صفوف را بشکافت و طریقه شریعه را از دشمن بپرداخت و اسب به فرات راند و سخت تشنه بود و اسب آنحضرت نیز تشگی از حد افزون داشت و چون اسب سرفرا برد به آب که بیاشامد حضرت فرمود«انت عطشان و انا عطشان والله لاذقت الماء حتی تشرب » تو تشنه ای و من تشنه ام سوگند به خدا آب نیاشامم تا تو آب نخوری کأنه اسب فهمید کلام آنحضرت را و سربرافراشت یعنی در نوشیدن آب بر تو سبقت نجویم.پس حضرت امام حسین(علیه السلام) فرمود«اشرب فانا اشرب»آب بخور که من می آشامم و دست فرا برد و کفی آب برگرفت.سواری از قوم فریاد برداشت«یااباعبدالله تتلذذ... » تو آب مینوشی و لشکر به سرا پرده تو میرود و هتک حرمت تو میکند.چون حضرت امام حسین(علیه السلام) این را شنید آب از کف بریخت و از شریعه بیرون تاخت و با تیغ سپاه کوفه را بپراکند و به سراپرده خویش آمد و دیدید که خیمه سالم است و در مهیج و ناسخ چون کفی از آب برداشت حصین بن نمیر تیری به جانب آنحضرت انداخت و آن تیر بر دهان مبارکش آمد و خون بجهید و در دمعة که حصین لعین تیری بسوی حضرت انداخت « فوقع فی فخذه »و بر ران مبارکش خورد تیر راکشید خون از آن زخم بجوشید بدست مبارک گرفت و به هوا افشاند و گفت«یارب الیک المشتکی من قوم اراقوادمی و منعونی شرب الماء » خدایا بسوی تو شکایت میکنم از گروهی که خون مرا ریختند و از خوردن آب مرا منع کردند.باز خواست آب بیاشامد عمرسعد فریاد زد سوگند به بیعت یزید اگر حسین(علیه السلام) آب بیاشامد همه شما را خواهد کشت.
«
برگشتن حضرت از شریعه بسوی خیام جلالت»در جلاءالعیون گوید
حضرت امام حسین(علیه السلام) آب را ریخت و رو به خیمه ها روانه شد پس بار دیگر اهل بیت رسالت،اهل عصمت و طهارت را وداع نمود و ایشان را به صبر و شکیبائی امر کرد و به وعده مثوبات غیرمتناهی الهی تسکین داد و فرمود که چادرها برسر کنید و آماده لشکر مصیبت و بلا گردید و بدانید که حقتعالی حافظ و حامی شماست و شما را از شر اعدا نجات میدهد و عاقبت شما را بخیر میگرداند و دشمنان شما را به انواع بلاها مبتلا میسازد و شما را به عوض این بلاها در دنیا در عقبی به انواع نعمتها و کرامتها مینوازد.زینهار که دست از شکیبائی برمدارید و کلام ناخوشی بر زبان میاورید که موجب نقص ثواب شما گردد و در مهیج الاحزان گوید که در بعضی از کتب مقتل مذکور است که این دفعه آخر بود که حضرت امام حسین(علیه السلام) بسوی خیمه ها آمد.پس پردگیان سرادق عصمت را طلبید و دختران و خواهران را دربر کشید و هر یکی را به ثواب های حقتعالی تسلی بخشید و ناله الوداع و فریاد الفراق در میان آن بی کسان بلند گردید.
«
وداع حضرت با خواهرش زینب کبری(علیهاالسلام)»در ناسخ گوید چون
حضرت امام حسین(علیه السلام) از شریعه بیرون تاخت و به سراپرده خویش آمد پس دگرباره اهل بیت را وداع گفت.فرمود یازینب؛ یا ام کلثوم؛ یا سکینه، اهل بیت همگان با حال آشفته و جگرهای سوخته و خاطرهای خسته و دلهای شکسته در نزد حضرت امام حسین(علیه السلام) آمدند. مرحوم جاج ملاصالح برغانی در معدن البکا گوید حضرت امام حسین(علیه السلام) در آنحال ندا داد «یا زینب،یا ام کلثوم،یا سکینة،یارقیة،یافاطمة،علیکن منی السلام » زینب(سلام الله علیها) پیش آمده گفت «یا اخی ایقنت بالقتل » برادر به قتل خود یقین کرده ای؟ حضرت فرمود «کیف لا ایقن و لیس لی معین و لانصیر» چگونه یقین نکنم و حال آنکه معین و ناصری ندارم. گفت «یا اخی ردنا الی حرم جدنا » ای برادر ما را به حرم جد خود برگردان.فرمود «هیهات لو ترکت ما القیت نفسی فالمهلکة» اگر دست از من برمیداشتند خود را در این مهلکه نمی انداختم. «و کانکم غیر بعید ... »ای خواهر گویا میبینم که در این نزدیکی شما را مثل بندگان و کنیزان اسیر کرده اند و شما را در جلو اسب میدوانند و عذاب میکنند.حضرت زینب(سلام الله علیها) چون این را شنید اشک در دیده اش جاری شد با دل سوزان شروع به شیون و فغان کرد و گفت «و اوحدتاه واقلة ناصراه ... » پس دست زده جامه خو را چاک زد و مو را پریشان کرد و سیلی بر روی زد. حضرت امام حسین(علیه السلام) فرمود «مهلا یا بنت المرتضی ان البکاء الطویل » آرام گیر ای دختر علی مرتضی(علیه السلام) . گریه طولانی بعد از این خواهی کرد.و خواست از خیمه بیرون رود حضرت زینب(سلام الله علیها) به او چسبیده و او را گرفت و گفت « مهلا یا اخی ... » برادر آرام گیر و تعجیل مکن زمانی توقف بنمای تا از دیدن روی تو توشه برگیرم و از گلستان جمالت گلی بچینم که این وداع آخرین است که دیگر نخواهم دید. پس پاها و دست های حضرت امام حسین(علیه السلام) میبوسید و سایر زنان نیز دور آنحضرت را گرفته دست و پای مبارکش را میبوسیدند و ناله دلسوز از سینه میکشیدند.شیخ طریحی (علیه الرحمة) گوید چون حضرت امام حسین(علیه السلام) بی حیائی آنقوم را دید و دانست که بجز کشته شدن چاره ای ندارد بسوی خیمه آمد و بخواهرش فرمود جامه کهنه ای که کسی در آن رغبت ننماید،برای من بیاورید که در زیر لباس خود بپوشم تا آنکه بعد از کشته شدن آن جامه کهنه بر بدنم بماند و بدنم برهنه و بی ساتر نماند.همینکه زنان دل سوخته او این را شنیدند صدا به گریه بلند نمودنده و فریاد و فغان آوردند.
«رسیدن سهم محدد مسموم بر قلب مطهر آن مظلوم »
در بحار گوید«فوقف یستریح ساعة ... » پس ضعف بر آنحضرت استیلا یافت.اندکی ایستاد تا مگر راحتی یابد ، ناگاه سنگی بیامد و جبن مبینش را شکست.خون روان شد امام مظلوم دامن جامه برداشت تا خون پیشانی پاک کند ، پس تیری زهرآلود سه شعبه بیفکندند و بر سینه آنحضرت و بروایتی بر قلب مبارک بنشست.حضرت امام حسین(علیه السلام) در آنوقت گفت «بسم الله و بالله و علی ملة رسول الله » پس سر برداشت و گفت «الهی انک تعلم ... » ای خداوند تو میدانی این ناکسان آن کس میکشند که در روی زمین پسر پیغمبری غیر از او نیست.«ثم اخذ السهم فاخرجه ... »امام دست فرا برده آن تیر از پس پشت بکشید خون مانند ناودان جاری شد.دست همی داشت چون از خون سرشار میگشت بسوی آسمان می افشاند و قطره ای بازگشت نمینمود و از آن روز حمره شفق در آسمان پیدا گشت و دگرباره دست را از خون ممتلی ساخت و سر و روی و لحیه مبارک را خون آلود نمود و فرمود «هکذا اکون حتی القی جدی رسول الله و انا مخضوب بدمی و اقول یا رسول الله قتلنی فلان و فلان »
«ازاسب افتادن حضرت و بیرون آمدن زینب کبری(علیهاالسلام)از خیمه»
مرحوم علامه مجلسی در بحار گوید «و لما اثخن الحسین(علیه السلام) بالجراح ... » چون از کثرت جراحات ضعف بر حضرت امام حسین(علیه السلام) استیلا یافت و چندان تیر بر بدن مبارکش رسید که گوئی پر برآورده ناگاه صالح بن وهب المزنی برپشت مبارکش نیزه بزد چنانچه از اسب درگشته به روی راست بر زمین افتاد و گفت «بسم الله و بالله و علی ملة رسول الله » پس برخاست. «و خرجت زینب(علیهاالسلام) من الفسطاط ... »این وقت عقیله بنی هاشم زینب(سلام الله علیها) که نگران حربگاه بود چون این بدید از خیمه بیرون دوید و فریاد زد که واخاه واسیداه.کاش آسمانها خراب شود و درافتد بر زمین.کاش کوهسار پاره پاره شود وپ راکنده گردد بر روی بیابانها .
و حضرت حجت(عجل الله تعالی فرجه الشریف) در زیارت ناحیه مقدسه میفرماید «قد عجبت من صبرک ملائکة السوات فاحدقوا بک من کل الجهات ... » تا آنجا که فرشتگان آسمانها از صبر و استقامت تو شگفت زده شدند پس دشمنان از هر طرف گرداگرد تو حلقه زدند و با زخمهای فراوان تو را از پای انداختند و راه نجات را بر تو بستند و تو را یاوری نمانده بود و تو همه چیز را بحساب خدا نهاده صبر میکردی و از زنان حرم و فرزندانت دفاع مینمودی تا اینکه تو را از اسبت سرنگون ساختند و با بدنی سرتاسر جراحت بر خاک افتادی در حالیکه اسبها تو را لگدکوب میکردند و تجاوز پیشگان کافر تو را با شمشیرهایشان ضربه میزدند.عرق مرگ بر پیشانی مبارکت نشست و راست و چپ بدن مبارکت به تناوب انقباض و انبساط یافت و تو هنوز گوشه چشمی بسوی حرم و خیامت میگرداندی.
و حضرت حجت(عجل الله تعالی فرجه الشریف) در زیارت ناحیه مقدسه میفرماید «و اسرع فرسک شاردا الی خیامک قاصدا محمحما باکیا ... » و اسب تو شیون کنان از تو دور شده شیهه کشان و گریه کنان بقصد خیام حرم سرعت گرفت همینکه بانوان حرم اسب تو را بلازده و خواری زده دیدند و زین تو را بر آن واژگونه یافتند از پس پرده خیمه ها برآمدند در حالیکه گیسوانشان را بر چهره ها پریشان ساخته و نقاب از چهره ها انداخته و سیلی بر صورتهایشان میزدند و با صدای بلند گریه میکردند و ناله و فریاد کنان تو را میخواندند.آنان بعد از عمری عزت به ذلت و خواری گرفتار شده بودند و بسوی قتلگاه تو میشتافتند.در حالیکه شمر بر روی سینه تو نشسته بود و شمشیر تشنه اش را بر گلوگاه تو نشانده از خون گلویت سیراب میکرد. (۲)
(۲) کتاب وقایع الایّام در احوال محرّم الحرام، ص۴۳۸-۴۸۴.
« روز نهم محرم »
** چــونــکه نـوبت بـر بـنـی هــاشــم رســید **
** ســاخــت ســاز جــنـگ عــبــاس(ع) رشـید **
** مــحــرم ســرّ و عــلــمـدار حـــســیـــن(ع) **
** در وفـــــاداری عـــــلــم در نــشـــأتــیـــن **
** در صـبــاحــت ثــالــث خـورشــیــد و مــاه **
** روز خــصــم از بـیم آن چـون شـب سـیاه **
** در شــجــاعــت یــادگـــار مـــرتـــضـــی(ع) **
** داده بـــر حــکـــم قــضـــا دســـت رضــــا **
** خـواسـت در جـنگ عـدو رخـصت ز شاه **
** گـفــت شــاهــش کــای عــلـمــدار ســپاه **
** چــون عـــلم گــردد نــگــون در کــارزار **
** کــار لــشــکــر یــابــد از وی انــفـــطــار **
** گــفــت تــنــگ اســت ای شه خـوبان دلم **
** زنــدگــی بـاشــد از ایــن پـس مـشـکــلـم **
** زیــن قــفــس بــرهــان مـــن دلــگـیر را **
** تــا بــه کــی زنــجـــیــر بــایــد شــیــر را **
** گــفــت شه چـون نیست زین کارت گریز **
** ایـــن ز پـــا افـــتـاد کـانـرا دســت گـیـــر **
** جــنـگ و کـیـن بـگـذار و آبــی کـن طلب **
** بـــهـر ایـن افـســـردگـان خــشــک لـــب **
** گــفـت ســمـعـاً ای امـیـر انـــس و جــان **
** گــر چــه بــاشــد قــطـــرۀ آبـــی به جـان **
** شــــد بـه ســـوی آب تـازان بــا شــتــاب **
** زد ســــمــــنـــد بــــاد پــــیــمــا را در آب **
** بـی مـحابـا جــرعـه ای در کـف گــرفــت **
**چون به خویش آمد دمی گفت ای شگفت **
** تـشـنه لـب در خـیمـه سبـط مـصـطفی(ص) **
** آب نــوشـــم مـــن زهـــی شــــرط وفــــا **
** زادۀ شـــیــــر خـــــدا بـــا مـــشــــک آب **
** خـــشـک لـــب از آب زد بـیـرون رکــاب **
«شهادت ابوالفضل العباس(علیه السلام)واجمالی ازفضل ومقام آن برزگوار»
سید فاضلی از علماء عرب نقلکرد که چون حاجی محمد رضا الازری (رحمة الله) در قصیده اش این مصرع را گفت « یوم ابوالفضل استجاربه الهدی » یعنی عاشوراء روزی بود که هدایت ، یعنی وجود مقدس حضرت امام حسین(علیه السلام) به حضرت ابوالفضل (علیه السلام) استجارهنمود و پناه برد. در نظر مستبعد شمرد که شاید حضور حضرت امام حسین(علیه السلام) نیفتد، بیت را تمام نکرد و به همین حال بماند.پس حضرت امام حسین(علیه السلام) را در خواب دید که تشریف آورد و فرمود صحیح است آنچه گفته من مستجیر شدم به برادرم ابوالفضل (علیه السلام)؛ و مصرع ثانی را حضرت فرمود « والشمس من کدر العجاج لثامها » یعنی آن وقت من مستجیر و پناهنده شدم که آفتاب از تیره غبار معرکه کربلاء نقابی پیدا کرده بود .
« نظر سیدالعابدین علی بن الحسین(علیه السلام) الی عبیدالله بن عباس بن علی بن ابیطالب(علیهم السلام) فاستعبر ثم قال » روزی حضرت سید سجاد(علیه السلام) بر عبیدالله بن عباس نگریست،بگریست و فرمود « ما من یوم اشد علی رسول الله من یوم احد » روزی بر رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) سخت تر از روز احد نبود که عم او حمزة بن عبدالمطلب اسدالله و اسد رسوله را بکشتند و سپس موته بر آن حضرت شدید بود که عموزادۀ او جعفر بن ابیطالب شهادت یافت. « ولا یوم کیوم الحسین(علیه السلام) ازدلف علیه ثلثون الف رجل » و هیچ روز مانند روز عاشوراء نبوده که سی هزار مرد که همه را دعوی مسلمانی بود به قتل او مصمم بوده و حمله می آوردند. « کل یتقرب الی الله عزوجل بدمه» و همه بدان عمل به خدای تقرب می جستند و حضرت امام حسین(علیه السلام) پیوسته موعظت و نصیحت فرموده و خدا را به یادشان می آورد و هیچ متعظ نگشته، بنا حق خون مطهرش را ریختند.
« ثم قال(علیه السلام) رحم الله العباس ... » بعد فرمودخداوندرحمت کند ابوالفضل العباس(علیه السلام) را که به جان و تن خود مواسات کرد و طاعت یزدانی به زندگانی این جهانی گزیده خویشتن فدیه برادر نمود تا هر دو دست مبارکش ببریدند،خداوند او را در عوض دو بال کرامت فرموده تا با ملائکه در جنات عدن می پرد، چنان که جعفر طیار را عنایت فرموده. « و ان للعباس(علیه السلام) عندالله ... » و البته ابوالفضل العباس(علیه السلام) را در قیامت نزد خداوند تبارک و تعالی منزلتی بلند باشد که جمیع شهداء بدان غبطه خورند.
«ذکر وداع حضرت ابوالفضل العباس(علیه السلام) با امام حسین(علیه السلام)»
در بحار گوید « فی بعض تألیفات اصحابنا ان العباس(علیه السلام) لما رای وحدة اتی اخاه و قال یا اخی هل من رخصة و بکی الحسین(علیه السلام) بکاء شدیدا ثم قال » در بعضی از تالیفات علمای امامیه مذکور است که چون حضرت ابوالفضل العباس(علیه السلام) بی کسی برادر خود را دید به مظهر انور آن سرور آمده فرمود رخصت فرمای تا جان خویش را در راه تو نثار نمایم. حضرت امام حسین(علیه السلام) بگریست و فرمود « یا اخی انت صاحب لوائی و اذا مضیت تفرق عسکری » ای برادر تو صاحب پرچم و لوای منی، چون تو نمانی کسی با من نماند. حضرت ابوالفضل العباس(علیه السلام) فرمود « قد ضاق صدری و سئمت من الحیوة و اریدان اطلب ثاری من هولاء المنافقین » سینه من تنگ شده و طاقت شکیب از من رفته است، از زندگانی سیر گشته ام و عزیمت درست کرده ام که از این جماعت خونخواهی کنم. حضرت امام حسین(علیه السلام) فرمود « فاطلب لهولاء الاطفال قلیلا من الماء » اگر مهیای حرب و جنگ شده ای پس قلیل آبی از برای این کودکان عطشان طلب نما. حضرت ابوالفضل العباس(علیه السلام) اسب براند و در برابر صفوف اعداء عنان بکشید و لوای نصیحت و موعظت را برافراشت و هیچ دقیقه از دقایق پند و اندرز بجای نگذاشت و کلمات آن حضرت که هموارتر از آب روان و کاری تر از تیغ بران بود در قلوب قاسیه آن فرقه طاغی مؤثر نیفتاد لاجرم حضرت ابوالفضل العباس(علیه السلام) بازشتافت و آنچه دید به عرض رسانید.کودکان در این حال بنالیدند و بانگ العطش العطش سر دادند.پس حضرت ابوالفضل العباس(علیه السلام)مشکی برداشت و بر اسب نشست و تصمیم عزم داد که بهر کودکان آبی بدست آورد.
** رخـصـت گـرفـت ز آن شــه بـی یـار مستمند **
** شـد بـر ســمـنـد و تـاخـت بـه مـیدان کارزار **
** نـــاگـــه شــنــیــد از حـــرم آواز الــعــطــش **
** آن الــعــطــش کشـیـد عـنـانـش ز گیر و دار **
** برگشت سوی خیمه و مشکی گرفت و رفت **
** سـوی فـــرات بـا جــگــر تــشــنــه و فـکـار **
« احتجاج حضرت ابوالفضل العباس(علیه السلام) با آن قوم لجاج »
در ریاض المصائب و مهیج الاحزان و غیرهما روایت کرده اند. « فلما اجاز الحسین(علیه السلام) اخاه العباس(علیه السلام) ... » چون حضرت امام حسین(علیه السلام) به حضرت ابوالفضل (علیه السلام) اجازۀ میدان داد مانند جبل عظیم و دلش مثل کوه محکم به سوی دشمن شتافت چه آن حضرت شجاع مردافکن و شیر بیشه هیجا بود و در معرکه قتال بر طعن و ضرب پای سبقت و دست جرأت داشت و چون میان میدان رسید فریاد زد « یا عمر بن سعد هذا الحسین بن بنت رسول الله یقول ... » ای پسر سعد، اینک حسین(علیه السلام) پسر دختر پیغمبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) میگوید شما اصحاب و برادران و بنی اعمام مرا کشتید و مرا تنها گذاشتید و عیال و اولادم از شدت تشنگی سوخته اند، آخر یک شربت آبی به ایشان بدهبد که ایشان نزدیک به هلاکت رسیده اند و با وجود اینها می گوید « دعونی اخخرج الی طرف الروم و اخلی لکم الحجاز و العراق و ... » مرا بگذارید بسوی روم یا هند بروم و حجاز و عراق را به شما واگذارم و شرط کنم با شما که روز قیامت من با شما به مقام مخامصه نیایم تا خداوند هر چه خواهد بنماید و چون حضرت ابوالفضل العباس(علیه السلام) این کلام را از جانب برادر بزرگوار خود به آن لئیمان برسانید، بعضی ساکت شده جوابی ندادند و بعضی از این کلمات به گریه در آمدند.شمر ملعون و شبث بن ربعی از لشکر بیرون شده نزد حضرت ابوالفضل العباس(علیه السلام) آمدند و گفتند « یابن ابی تراب ... » ای پسر ابوتراب اگر تمام عالم را آب بگیرد و به دست ما باشدقطره ای از آن به شما نخواهد رسید مگر با یزید بیعت کنید.حضرت ابوالفضل العباس(علیه السلام) به نزد برادر برگشت و بی رحمی آن قوم بی حیا را به عرض آن سید دو سرا رسانید.آنحضرت سر به زیر انداخته آنقدر گریست که گریبان جامه اش تر شد در این حال صدای اطفال به ناله العطش العطش بلند گردید.حضرت ابوالفضل العباس(علیه السلام) از شنیدن این ناله بی تاب شده ، چشم به سوی آسمان کرد و گفت « الهی و سیدی ارید ان اعتد بعدتی و املاء لهؤلاء الاطفال قربة من الماء » ای خدا من می خواهم کوشش خود را کرده باشم شربت آبی به این بی کسان تشنه لبان برسانم، پس مشکی برداشته روانه میدان شد.
«شجاعت ابوالفضل(علیه السلام) ورودآنجناب بشریعه فرات ونخوردن آب»
در ناسخ گوید چون اطفال تشنه کام بانگ العطش العطش سر دادند، حضرت ابوالفضل العباس(علیه السلام) مشکی برداشت و بر اسب نشست و تصمیم عزم داد که از بهر کودکان آبی به دست آورد و این ارجوزه تذکره کرد.
** لا ارهــب الـمـوت اذا الـموت رقا ... حـتی اواری فـی الـمـصالیت لقــی **
** نفسی لنفس المصطفی الطهر وقا ... انی انا الـعـبـاس اغـدو بـالــســقـا **
** ولا اخـاف الـشــر یــوم الـمـلـتـقـی **
این بگفت و اسب را به مهمیز انگیز داد و آهنگ ستیز کرد و با خشم عقاب و سرعت شهاب مـانند صاعقه آتش بار جانب آب فــرات گرفت، چهار هزار مرد کــماندار که به فرمان پسر ســعد نگهبان فرات بودند و طریق شریعه را ودیعه سد اسکندر مینمودند، به یکبار جنبش کردند و فوج از پس فوج فرا رسیدند حضرت ابوالفضل العباس(علیه السلام) از جای نرفت، تیغ بکشید و مانند برق خاطف صرصر عاصف خویش بر یمین و شمال زد میمنه در برد و میسره را به میمنه در سپرد هوا را از غبار قیرگون ساخت و در این حمله هشتاد تن را پایمال آجال نمود و این رجز خواند:
** اقـاتـل الـقـوم بـقـلـب مـهـتـد ... اذب عـن سبـط الـنـبی احمد **
** اضـربـکـم بالـصـارم المهند ... حتی تحیدوا عن قتال سیدی **
** انی انـا الــعـبــاس ذوالتودد ... نجل عـلی المـرتضی المؤید **
لشکریان چون این بدیدند پشت با جنگ دادند و روی بهزیمت نهادند.حضرت ابوالفضل العباس(علیه السلام) چون شیر خشم آلود شریعه را بپیمود و اسب را در فرات انداخت. از زحمت گیر و دار و شدت عطش با تنی تافته و جگری سوخته بود، خواست تا از زحمت ماندگی و تشنگی را به شربتی آب برطرف کند.دست بر آورد و کفی آب برگرفت تا بیاشامد، تشنگی حضرت امام حسین(علیه السلام) در خاطرش صورت بست، آب را از کف بریخت و مشک را پر آب نمود و از شریعه بیرون شتافت تا خود را به لشکرگاه برادر برساند و کودکان را از تشنگی نجات دهد.
« شهادت حضرت ابوالفضل العباس(علیه السلام) »
در قمقام گوید مقتولین حضرت ابوالفضل العباس(علیه السلام) را هشتاد نفر نقل کرده اند.به صحت پیوسته که حضرت ابوالفضل العباس(علیه السلام) آن روز قصد مبارزت نداشت و فقط همت والا به دفاع مقصور می داشت، که آبی به حریم جلالت برساند و تشنگان را از عطش نجات دهد و ناسخ گوید چون حضرت ابوالفضل العباس(علیه السلام) از شریعه بیرون شتافت کمانداران راه او را بستند و لشکر ابن سعد نیز حرکت کردند و حضرت عباس(علیه السلام) را دایره وار در میان آوردند و آنحضرت چون شیر حمله میکرد و می کشت.ناگاه نوفل الازرق از کمین بیرون تاخت به روایتی زید بن ورقاء کمین نهاد.از پشت نخلی بیرون آمد و حکیم بن طفیل طائی او را معین گشت و تشجیع کرد.پس زید تیری زد و دست راست آنحضرت از تن جدا شد.حضرت ابوالفضل العباس(علیه السلام) که قلب پلنگ و جگر نهنگ داشت جلدی کرد و مشک را به دوش چپ افکند و تیغ را به دست چپ گرفت و دشمنان را دفع میکرد و با دست چپ میزد و میکشت و میانداخت و این شعر تذکره می کرد:
** واللّه ان قـطـعتــم یـمیـنی ... انی احامی ابدا عـن دینی **
** وعن امام صـادق الـیقین ... نـجل النبی الطاهر الامین **
این را می گفت و رزم میکرد تا از کثرت زخم و سیلان خون سستی گرفت.دگر باره حکیم بن طفیل و اگر نه نوفل الازرق از ورای نخله بیرون تاخت و دست چپش را از پائین ساعد بیانداخت. حضرت ابوالفضل العباس(علیه السلام) مشک را به دندان گرفت و این شعر بگفت:
** یا نفس لاتخشی من الکفار ... و ابـشـری بـرحـمـة الـجبار **
** مـع الـنـبـی السید المخـتـار ... قـد قـطـعـوا بـبغیهم یـساری **
** فـاصـلـهم یـا رب حــرّ الــنــار **
با رکاب مهمیز میزد تا خود را به لشکرگاه برادر کشاند، ناگاه تیری بر مشک آنحضرت آمد و آب ریخت و پیکان دیگر بر سینه مبارکش رسید و حکیم بن طفیل عمودی بر فرق شریفش فرود آورد و این وقت حضرت ابوالفضل العباس(علیه السلام) از اسب در افتاد و فریاد برداشت « یا اخی ادرک اخاک » که برادر مرا دریاب.حضرت امام حسین(علیه السلام) چون شهاب ثاقب بر سر او حاضر شد و حضرت ابوالفضل العباس(علیه السلام) را در کنار فرات تشنه و مجروح و مطروح دید.آن دستهای مقطوع و آن تن پاره را نظاره کرد و سخت بگریست و فرمود « الان انکسر ظهری و قلت حیلتی » اکنون پشت من شکست و رشته تدبیر و چاره گسسته گشت. (۱)
« روز تاسوعاء »
آنچه از اخبار و روایات مستفاد میشود این است که، در مثل امروزی عرصه به اهل بیت رسالت (علیهم السلام) خیلی تنگ و امر بسیار سخت شده و دشمن اجتماع کرده و از هر طرف حضرت امام حسین(علیه السلام) و اصحاب او را محاصره نموده اند.چنانچه در خبر عبدالملک که در وقایع عاشوراء مذکور خواهد شد،انشاءالله تعالی.منقول است که حضرت امام صادق(علیه السلام) فرمود « تاسوعاء یوم حوصرفیه الحسین(علیه السلام) و اصحابه بکربلاء و اجتمع علیهم خیل اهل الشام و انا خوا علیه » تاسوعاء روزی است که حضرت امام حسین(علیه السلام) و اصحاب او را در کربلاء محاصره کردند یعنی دیگر واردی و صادری و نقل آذوقه از جانبی مقدور نشده و از هر طرف راه چاره و طرق نجات مسدود شده و لشکر اهل شام بر حضرت امام حسین(علیه السلام) اجتماع کرده رحل اقامت انداخته اند.چون این حکم میشوم از طرف شام و یزید ملعون بود.لذا منصوب بدانجا شده و گرنه لشکری از شام برنیامده و این کلام منافی آن روایت نخواهد بود که لشکر کربلاء کلهم از اهل کوفه بودند.
« و فرح ابن مرجانه و عمربن سعد ... »و پسر مرجانه و عمربن سعد به سبب توافر خیل و تواتر لشکر فرحناک شدند و حضرت امام حسین(علیه السلام) و اصحاب آنحضرت را ضعیف شمردند و یقین کردند که دیگر بر حضرت امام حسین(علیه السلام) ناصر و معینی از عراق نخواهد آمد.پدرم به قربان این ضعیف و غریب.
از مصایب مخصوصه امروز یکی مسئله محاصره بود که مذکور شد و دیگر شدت عطش اهل بیت رسالت(علیهم السلام) زیرا که در روز هشتم باز بواسطه حفر چاه و نبع ماء قدری آب تدارک کردند اما روز تاسوعاء ظروف آب تمام شد و علامت تشنگی و آثار عطش در وجنات اهل حرم هویدا گردید چنانکه مرحوم فاضل دربندی در اسرارالشهادة گوید که شیخ اجل ابن نما(علیه الرحمة) از حضرت سکینه بنت الحسین(علیه السلام) روایت کرد که گفته « عزما ئنا فی التاسع من المحرم .. » در روز نهم محرم آب در خیام حرم نایاب شد و عطش بر ما غالب گردید ، ظرفها خالی و مشکها خشکیده شد وقت غروب عطش بر من و دختران حرم مستولی شد.
« فقمت الی عمتی زینب(سلام الله علیها) ... »پس برخاسته و به خیمه عمه ام حضرت زینب(سلام الله علیها) رفتم که از عطش خود خبر بدهم ، شاید او از برای ما آبی ذخیره بنماید.
« فوجدتها فی خیمتها و فی حجرها اخی الرضیع ... »دیدم در خیمه نشسته و برادر شیرخواره ام را در آغوش گرفته ، گاهی برمیخیزد و گاهی مینشیند و علی اصغر(علیه السلام) مثل ماهی در میان آب دست و پا میزند و صرخه میکند و عمه ام گوید « صبرا صبرا یابن اخی ... » صبر کن صبر کن ای پسر برادرم و چطور صبر خواهی کرد و حال آنکه تو را در همچون حالت مشؤمه هستی گران است بر عمه تو که بشنود صرخه تو را و نتواند نفعی به تو برساند.
حضرت سکینه بنت الحسین(علیه السلام) گوید از ناله برادرم گریستم عمه ام فرمود سکینه است عرضکردم آری.فرمود چرا گریستی گفتم به حال برادر شیرخوارم دیگر از عطش خود خبر ندادم که مبادا سبب مزید غم او باشد بعد گفتم عمه جان کاش بفرستی به خیام اصحاب شاید نزد ایشان آبی پیدا شود.پس برخاست و برادر شیرخواره ام در آغوش وی آمد به خیام عموهایم، آبی پیدا نشد و برگشت و جمعی از اطفال عقب او افتادند که شاید آبی پیدا بشود و چون مأیوس شد بسوی خیمه خود برگشت قریب بیست نفر دختر و پسر با او بودند « فاخذت بالعویل فنحن نتصارخه بالقرب منها » و شروع کرد به ناله ما هم با وی صرخه میزدیم. (۲)
(۱) کتاب وقایع الایّام در احوال محرّم الحرام، ص ۴۱۸-۴۳۲ .
(۲) کتاب وقایع الایّام در احوال محرّم الحرام، ص ۲۵۶-۲۶۰.
« روز هشتم محرم »
** شــاهــزاده شــد بـه مــیدانگه روان **
** بـــانـــوان انـــدر قـــفـــای او نــوان **
** حــقــه لــب بــر ســتــایش کــرد بـاز **
** کـه مـنـم فـــرزنـــد ســــالار حـجــاز **
** مـن عــلــی بــن الــحــســین اکـبـرم **
** نــــور چـــشـــم زادۀ پــیــغــمـــبـــرم **
** حــــیــــدر کـــرّار بـاشــد جــــدّ مـــن **
** مــظــهــر نـــور نــبـــوت خــــدّ مـــن **
** تـیــغ مـن بـاشــد ســلـیل ذوالـفـقــار **
** کـــه ســلـیــل حـــیـــدرم در کــارزار **
** آمــدم تــا خـــود فــدای شــــه کــنــم **
** جــان وقــای نــفــس ثـــاراللّه کــنـم **
** ایـن بـگفـت و صارم جوشن شکاف **
** بـا لــب تـشـنـه بـر آهـخت از غـلاف **
** بـس کــه آن شــیــر دلاور یـک تـنـه **
** زد یــلان را مـیـســره بــر مـیــمـنــه **
** پر دلان را شـد دل اندر سـیـنه خـون **
** لَخت لَخت از چشم جوشن شد برون **
« شهادت و وداع حضرت علی اکبر(علیه السلام) اولین شهید از آل هاشم»
مرحوم میرزا حسن یزدی در مهیج الاحزان گوید چون شاهزاده حضرت علی اکبر(علیه السلام) بی کسی و غریبی پدر بزرگوارش را مشاهده نمود،مصمم رفتن به میدان گردید و به جهت اجازۀ حرب به نزد پدر بزرگوار آمد و عرض کرد که ای پدر اجازه بده تا جان خود را در رکاب تو دربازم.و در بعضی از کتب مقاتل مذکور است که چون اهل حرم فهمیدند که آنحضرت روانه میدان میشود و اجازه حرب میخواهد،مادران و خواهران و عمه ها بدور او حلقه ماتم زدند و پس از وداع، حضرت علی اکبر(علیه السلام) روانه میدان شد.
در بحار گوید « و رفع الحسین(علیه السلام) شیبته نحو السماء فقال اللهم اشهد علی هولاء القوم فقد برز الیهم غلام اشبه الناس خُلقا و خَلقا و منطقا برسولک کنا اذا اشتقنا الی نبیک نظرنا الی وجهه اللهم امنعهم برکات الارض و فرقهم تفریقا و مزقهم تمزیقا واجعلهم طرائق قددا و لاترض الولاة عنهم ابدا فانهم دعونا لینصروننا ثم عدوا علینا یقاتلوننا ثم صاح الحسین بعمربن سعد مالک قطع الله رحمک و لا بارک الله لک فی امرک و سلط علیک من یذبحک بعدی علی فراشک کما قطعت رحمی و لم تحفظ قرابتی من رسول الله(صلی الله علیه و آله وسلم) ثم رفع الحسین(علیه السلام)صوته و تلی ان الله اصطفی آدم و نوحا و آل ابراهیم و آل عمران علی العالمین ذریة بعضها من بعض والله سمیع علیم »
و در ناسخ گوید حضرت علی اکبر(علیه السلام) جوانی بود هجده ساله در طلاقت لسان و ذلاقت بیان و صباحت رخسار و ملاحمت دیدار و شمیت و شمایل هیچکس در روی زمین شبیه تر از وی با خاتم النبیین نبود.نام و کنیت از جد داشت و او را به نام علی و کنیت ابوالحسن گفتند و شجاعت نیز از علی مرتضی(علیه السلام) داشت.و مرحوم علامه مجلسی در جلاءالعیون گوید که حضرت علی اکبر(علیه السلام) در حُسن و جمال و فضل و کمال عدیل خود عدیل نداشت و بصورت شبیه ترین مردم بود به حضرت رسول(صلی الله علیه و آله وسلم) و هر گاه اهل مدینه مشتاق لقای آنحضرت میشدند به نزد آن امام زاده عدیم المثال می آمدند و بجمال و کمالش نظر می کردند.حضرت زین العابدین(علیه السلام) فرمود که چون امام زادۀ عالی تبار متوجه میدان کارزار شد حضرت امام حسین(علیه السلام) آب از دیده های مبارک فرو ریخت و رو بجانب آسمان گردانید و گفت خداوندا تو گواه باش بر ایشان که فرزند حضرت رسالت(صلی الله علیه و آله وسلم) و شبیه ترین مردم در گفتار و صورت و سیرت به آن حضرت بسوی ایشان میرود و هرگاه ما مشتاق لقای پیغمبر تو میشدیم بسوی جمال او نظر میکردیم.خداوندا برکتهای زمین را از ایشان منع کن و ایشان را پراکنده گردان و والیان را از ایشان راضی مگردان که ایشان ما را طلب کردند یاری ما کنند و شمشیر کین بر روی ما کشیدند.پس حضرت امام حسین(علیه السلام) بانگ بر عمر زد و گفت که چه میخواهی از ما ای بدترین اشقیاء خدا رحم تو را قطع کند و هیچ کار تو را بر تو مبارک نگرداند و بعد از من بر تو مسلط گرداند کسی را که تو را در میان رختخواب خود ذبح کند چنانچه رحم مرا قطع کردی و قرابت حضرت رسالت(صلی الله علیه و آله وسلم) را در حق من رعایت نکردی.پس با صدای بلند این آیه را که در شأن اهلبیت نازل شده است را تلاوت نمود. « ان الله اصطفی آدم-الآیة » پس از آن شیر بیشه هیجا تیغ از نیام برکشید و آن لئیمان شقاوت کار را طعمه شمشیر آتشبار خود گردانید و به هر طرف که حمله میکرد گروهی را بر خاک هلاکت می افکند.
مفید در ارشاد و سیدبن طاووس در ملهوف و ابن اثیر در کامل و دیگر محدثین و مورخین فریقین حضرت علی بن الحسین(علیهماالسلام) را اولین شهید هاشمی نگاشته اند و زیارت منسوب به ناحیه مقدسه مؤید این مقال است که فرموده « السلام علیک یا اول قتیل من نسل خیر سلیل من سلالة ابراهیم الخلیل صلی الله علیک و علی ابیک »
« قطع الله رحمک الی ان قال کماقطعت رحمی »
مؤلف گوید اینکه در ترجمه « قطع الله رحمک الی ان قال کماقطعت رحمی » بعضی از اهل منبر گویند و در بعضی از کتب مقاتل اینطور معنی کرده اند که چنانچه تو نسل مرا بریدی اشتباه صرف و غلط محض است.ابدا نسل حضرت امام حسین(علیه السلام) بریده نشد و اینقدر انوار سادات علوی روی زمین را منور کرد.بلکه معنایش اینست که چون عمرسعد از قریش بود و حضرت امام حسین(علیه السلام) نیز از قریش بود حضرت میفرماید که خدا رحم تو را قطع کند چنانچه تو از ما قطع رحم کردی و عمربن سعد خود نیز این مطلب را بعد از مراجعت از کربلاء به ابن زیاد گفت « انی قطعت رحمی و وصلت خصمی و خالفت ربي-الخ » من قطع رحم و وصل خصم و مخالفت پروردگار خود نمودم.
« برگشتن حضرت علی اکبر(علیه السلام) بخدمت امام حسین(علیه السلام) »
در بحار گوید « ثم رجع الی ابیه وقد اصابته جراحات کثیرة فقال یا ابة العطش قدقتلنی و ثقل الحدید اجهدنی ...» اینوقت شدت حر و شدت عطش و کثرت جراحت و ثقل و سنگینی صلاح او را خیلی آزار و نیرومندی او را کاهش داد.حضرت علی اکبر(علیه السلام) از میان سپاه اعداء عنان برتافت و صف بشکافت و بحضور پدر آمد و فریاد برداشت ای پدر تشنگی مرا کشت و ثقل صلاح مرا به تعبی عظیم افکند.آیا به شربتی آب می توان دست یافت تا در مقاتلت اعداء قوتی به دست آرم و خون از اندام مبارکش ریخت و تنش از آثار خون چنان شد که لباس احمر در بر کرده حضرت امام حسین(علیه السلام) در او نگریست و سخت بگریست و فرمود ای فرزند بر محمد(صلی الله علیه وآله وسلم) و برعلی(علیه السلام) و بر من گران می آید که ایشان را دعوت کنی و اجابت نفرمایند و استغاثه کنی و اعانت ننمایند و زبان حضرت علی اکبر(علیه السلام) را در دهان مبارک گذاشت و بمکید و خاتم خویش را بدو داد و فرمان داد که در دهان بگذارد.فرمود ای پسر این خاتم را در دهان نگاهدار و بازشتاب به جهاد دشمنان.همانا روز را بیگاه نکرده باشی که جدت بشربتی تو را سقایت کند که از آن پس هرگز تشنه نشوی.
** بودند دیو و دد همه سیراب و می مکید **
** خـاتـم ز قـحـط آب ، سـلـیـمـان کـربـلاء **
« مراجعت حضرت علی اکبر(علیه السلام) بسوی لشکر »
«فلم یزل یقاتل حتی قتل تمام المأتین و في الارشاد فبصر به مرة بن العبدی ...» حضرت علی اکبر(علیه السلام) دیگر باره بعرصه کارزار آمده و این رجز را میخواند « الحرب قد بانت الخ» دست از جان شسته و دل برخدای بسته بکردار صاعقه آتشبار خویشتن را در میان کفار انداخت و از چپ و راست میزد و میشکست و پیوسته حملات متواتره میکرد و از روضة الصفا منقول است که تا دوازده حمله نمود تا در این کثرت نیز هشتاد تن از آن جماعت را دارالبوار فرستاد تا عدد مقتولین به دویست تن رسید.از کرت زخم و سیلان خون اندام مبارکش سست شد.این وقت مرة بن منقذ بن مرة عبدی ملعون گفت گناهان عرب بر من که اگر باز بدینگونه بر لشکر حمله کند پدرش را به مرگ او ننشانم.دفعه دیگر که حضرت علی اکبر(علیه السلام) حمله کرد منقذ ملعون فرصتی بدست آورده شمشیری بر فرق همایونش فرود آورد و بدان ضربت زخمی گران یافت و دیگر سواران از چهار جانب او را مجروح کردند.توانائی یکباره از حضرت علی اکبر(علیه السلام) رفت.دست بر گردن اسبش عقاب آورد و عنان رها کرد و اسب در میان سواران از این سو بدان سوی میتاخت و به هر جانبی که عبور میداد زخمی بر حضرت علی اکبر(علیه السلام) میزدند بدن مبارکش را با تیغ پاره پاره کردند.چون نزدیک شد که رخت به دیگر سرای برد، فریاد برآورد ای پدر اینک جد من رسولخدا (صلی الله علیه وآله وسلم) حاضر است .مرا سقایت کرد به شربتی که هرگز از این پس تشنه نخواهم شد و تو را همی گوید که تعجیل کن که جامی از بهر تو ذخیره کرده تا در این ساعت بنوشی.
«آمدن حضرت حسین(علیه السلام) به سر نعش حضرت علی اکبر(علیه السلام)»
«فی الملهوف فجاءالحسین(علیه السلام) حتی وقف علیه و وضع خده علی خده و فی الطالبیین عن حمید ابن مسلم قال سماع اذنی یومئذ الحسین(علیه السلام) و هو یقول قتل الله قوما قتلوه یا بنی ... » چون حضرت امام حسین(علیه السلام) بانگ فرزند دلبند را شنید اسب برجهاند و بشتافت و صفوف لشکر را بشکافت و مردم را پراکنده کرد و خود را بر سر علی اکبر(علیه السلام) رساند دید با بدن صدچاک بر خاک افتاده بر سر پسر ایستاد وصیحه زد و میگریست و میگفت ای پسرک من خدا بکشد جماعتی را که تو را کشتند.چه بسیار شگفتی میرود که این جماعت بر خداوند جرات کرده و از رسولخدا (صلی الله علیه وآله وسلم) نهراسیدند و پرده حرمت آنحضرت را چاک زدند.ای فرزند بعد از تو خاک بر سر دنیا.پس از اسب پیاده شد چهره مبارک بر چهره علی اکبر(علیه السلام) بنهاد و در روایت دیگر سر شکافته علی اکبر(علیه السلام) را برداشت و برسر زانو گذاشت و خون از سرش پاک کرد و او را میبوسید.
** بـه گـوشـم آیـد از مـیدان، صـدای اکـبـرم زینب **
**حـــرم را لالــه بـاران کـن، بـرای اکـبـرم زینب **
**مـرا ذکـر عـلی بـر لـب، عـلـی بابا صـدا می زد **
**خـودم دیدم خـودم دیدم، جـوانم دست و پا می زد**
**سرشک از دیده باریدم، به موج خون قمر دیدم **
**بـیـائـیـد ای بـنـی هـاشـم، کـه من داغ پسر دیدم **
**علی جان دیده بگشا بین، که مرگت قاتلم گشته **
** تــو خـفـتی خـندۀ دشـمـن، تـســـلای دلــم گشته **
«بیرون آمدن زینب کبری(علیهاالسلام)ازخیمه بسوی نعش علی اکبر(علیه السلام)»
در بحار گفته که حمیدبن مسلم گوید « فکانی انظر الی مرئة خرجت مسرعة کانها الشمس الطالعة ... » زنی دیدم که از خیام حرم جلالت شتابان به در آمد و چنان بود که گوئی آفتاب از مشرق برآمد و میگفت واویلاه واثبوراه یا حبیباه یا ثمرة فؤاداه و میگریست تا خویشتن بر جسد علی اکبر(علیه السلام) افکند من نام او را پرسیدم گفتند زینب(سلام الله علیها) دختر حضرت علی(علیه السلام) است امام بیامد دست او بگرفت و به خیام بازگردانید و به جوانان هاشمی فرمود برادر خویش برگیرید.هاشمیا کشته علی اکبر(علیه السلام) را برداشتند و آورده برابر خیمه گاه امام که در مقابل آن قتال میکردند بگذاشتند.
«اضطراب حضرت سکینه(علیهاالسلام)در شهادت حضرت علی اکبر(علیه السلام)»
در دمعة الساکبة گوید در بعضی از کتب معتبره از مفید (علیه الرحمة) و او با اسناد خود از جابر ابن عبدالله انصاری روایت کرده که گفت «لما قتل علی بن الحسین(علیهماالسلام) دخل الحسین(علیه السلام) الی الفسطاط باکیا مایوسا عن نفسه حزینا»چون علی اکبر(علیه السلام) شهید شد امام گریان و نالان بخیمه وارد شد و از خود مایوس بود.حضرت سکینه(علیهاالسلام) آمد و عرض کرد «مالی اراک تنعی نفسک و تدیر طرفک این اخی علي(علیه السلام)» چیست که من تو را میبینم خبر مرگ خود را میدهی و چشم بدین سوی و آن سوی برمیگردانی کو برادرم علی(علیه السلام).امام فرمود « قتلوه اللئام » او را این گروه لئام کشتند.حضرت سکینه(علیهاالسلام) از شنیدن این خبر فریاد وا اخاه و امهجة قلباه برآورد و خواست از خیمه بیرون رود.امام آمد و منع نمود و فرمود ای سکینه «اتقی الله و استعملی الصبر» تقوی کن خدا را و صبر پیشه نما. عرض کرد « یا ابتاه کیف تصبر من قتل اخوها و شردابوها » پدر جان چگونه صبر می کند کسی که برادر او را بکشند و پدرش را آواره بگذارند. حضرت امام حسین(علیه السلام) فرمود « انا لله و انا الیه راجعون » (۱)
« نامه نوشتن عمربن سعد به عبیدالله »
مرحوم حاج ملا محمد حسین طهرانی در وسیلة النجاة بعد از ذکر ملاقات حضرت امام حسین(علیه السلام) و عمربن سعد،فیما بین عسکریین گوید روز چهارشنبه هشتم محرم بود که ابن سعد لعین به عبیدالله بی دین نوشت و مفید علیه الرحمة در ارشاد گوید که عمربن سعد بدین شرح مکتوبی به ابن زیاد نوشت: « اما بعد فان الله قداطفیء النایرة و جمع امرالامة هذا الحسین(علیه السلام) قد اعطانی عهداً ان یرجع الي المکان الذي هو منه اتی او یسیر الي ثغر من الثغور فیکون رجلا من المسلمین له مالهم و علیه او یاتی امیرالمؤمنین یزید فیضع یده في یده فیری فیما بینه و بینه رأیه و في ذلک لک رضی و للامة صلاح » خداوند آتش فتنه را خاموش فرمود و کلمه مختلف را مجتمع کرد و امر مسلمین را اصلاح نمود و اینک حسین(علیه السلام) عهد استوار نموده است که برگردد به همانجائی که بوده است و یا برود به مکان دیگری و در حکم یکی از مسلمانان باشد و یا بیاید دست در دست یزید بگذارد و هر چه او خواست انجام دهد و صلاح امت در همین است و موجب خوشنودی توست.به روایت ارشاد چون این مکتوب را ابن زیاد قرائت کرد گفت: « هذا کتاب ناصح مشفق علی قومه » این مکتوب ناصح و مهربانی است بر قوم خود چون شمربن ذی الجوشن (علیه اللعنة) این را شنید،برخاست و گفت: « اتقبل هذا منه و قد نزل بارضک الی جنبک والله لئن رحل من بلادک و لمیضع یده في یدک لیکونن اولی بالقوة و لتکونن اولی بالضعف و العجز فلاتطعه هذه المنزلة فانها من الوهن ولیکن لینزل علی حکمک هو و اصحابه به فان عاقبت فانت اولی بالعقوبة و ان عفوت کان ذلک لک » آیا میپذیری از ابن سعد این کلمات را و حال آنکه حسین(علیه السلام) در زمین تو نزول کرده و در کنار تو آمده است.یعنی اسیر و دستگیر تو شده.سوگند به خدا اگر از بلاد تو کوچ دهد از آن پیش که دست در دست تو نهد،روز به روز بر شوکت و قدرت او بیفزاید و ساعت به ساعت ضعف و عجز تو فزونی گیرد.عطا مکن به وی این منزلت را که عظیم و هنی است.وگرنه سلطنت را واجب میکند که حسین (علیه السلام) و اصحاب او فرمان تو را گردن نهد. آنگاه اگر خواهی عقوبت کنی و اگر نه معفو داری.
ابن زیاد در پاسخ شمر گفت:سخن آنست که براستی تو گفتی و رای آنست که تو زدی.هم اکنون با سپاه خویش بشتاب و نامه مرا به عمربن سعد برسان و به او بگو تا بر حضرت امام حسین (علیه السلام) سخت بگیرد چند که بر فرمان پذیر شد او را سالماً به سوی من فرستد و اگر سر از فرمان برتافت با او قتال دهد.اگر از این جمله ابن سعد بر ذمت گرفت او را اطاعت کن و اگر کار به مسامحه و مماطله گذاشت گردنش را بزن و سرش را برای من بفرست و امیر سپاه تو باش.و عمربن سعد را بدین گونه منشور گرد. « انی لم ابعثک الی الحسین(علیه السلام) لتکف عنه و لالتطاوله و لالتمنیه السلامة و البقاء و لالتعتذر عنه و لالتکون له عندی شافعا » میگوید ای پسر سعد من تو را بسوی حضرت امام حسین (علیه السلام) نفرستادم که از جنگ او خودداری کنی و کار به دارازا کشی و نوید سلامت و بقایش داده، عذر او بجوئی و شفاعت کنی.
« انظر فان نزل الحسین(علیه السلام) و اصحابه علی حکمی و استسلموا فابعث بهم الی سلما و ان ابوا فازحف الیهم حتی تقتلهم و تمثل بهم فانه لذلک مستحقون و ان قتل الحسین(علیه السلام) فاوطی الخیل صدره و ظهره فانه عاق ظلوم و لست اری ان هذا یضر یعد الموت شیئا ولکن علی قول قدقلته لو قدقتلته لفعلت هذا به »نگران باش اگر حضرت امام حسین (علیه السلام) و اصحاب او حکم مرا گردن نهند آن جمله را سالما نزد من فرست و اگر امتناع کند بر او و اصحاب او حمله سنگینی کن تا همگان را با تیغ درگذارانی و مثله کنی.چرا که ایشان سزاوار اینگونه کیفرند و چون حضرت امام حسین (علیه السلام) را مقتول ساختی البته بر پیکر او اسب بتازی چنانکه سینه و پشت او خرد شود و نیک میدانم که این بعد از قتل آزاری نرساند ولکن چون بر زبان من رفته است که اگر او را کشتند اسب بر کشته او میرانند این حکم باید اجرا شود.اکنون ای پسر سعد اگر آنچه گفتم پذیرفتی تو را جزای شنونده پذیرنده خواهم داد و اگر نپذیرفتی عمل ما را، باز داشت و از لشکر ما بر کنار میشوی.و کار را با شمربن ذی الجوشن بگذار که گفتی با او گفته ام.والسلام. (۲)
(۱) کتاب وقایع الایّام در احوال محرّم الحرام،ص۳۸۸-۴۰۳.
(۲) کتاب وقایع الایّام در احوال محرّم الحرام،ص۲۴۸-۲۵۰.
«روز هفتم محرم»
** بــا آنــکــه هــسـت آب تــو جان پـرو ای فرات **
** دلــــهــــا بـــــود ز آب تــــــو، در آذر ای فرات **
** ســـیــراب از تـــو عــالـــم و انــدر کــنــار تــو **
** جـان داده تـشـنـه خسـرو جـان پرور ای فرات **
** بی مهـریت بس اینکه حسین(ع) تشنه بود و تو **
** بـودی بـه مـهــر دخـتـر پـیـغـمـبـر(ص) ای فرات **
** از آب، تــــو مــــضــایـــقــه کــــردی و آب داد **
** تـیـر جـفـا بـه حـلـق عـلـی اصـغـر(ع) ای فرات **
** بـا نــو رَسـان ســاقـی کــوثــر از ایــن عـمــل **
** آتــــش فــکـــنــدۀ بــه دل کــــوثـــــر ای فرات **
« شهادت حضرت علی اصغر (علیه السلام) »
سید رضی الدین علی بن طاووس طاب مضجعه در ملهوف گوید: « و لما رای الحسین(علیه السلام) مصارعفتیانه عزم لقاء القوم بمهجته و نادی هل من ذاب یذب عن حرم رسول الله هل من موحد یخاف الله فینا هل من مغیث یرجوالله باغاثتنا هل من معین یرجو ما عندالله فی اعانتنا فارتفعت اصوات النساء بالعویل » چون امام حسین(علیه السلام) اصحاب و فتیان و جوانان هاشمیه را کشته و به خون خویش آغشته دید خود بنفس نفیس عازم میدان جهاد گشته و تصمیم به مبارزات آن قوم گرفت و آواز برداشت و فرمود هیچ کس باشد که شر دشمنان از حرم رسول خدای دفع کند ، هیچ خدا پرستی باشد که ما را به فریاد رسد و یاری دهد تا از خدای پاداش نیکو یابد،البته از آن سنگدلان کسی جواب نداد.در این هنگام صدای حریم عصمت و طهارت به ناله و عویل بلند شد.
« فتقدم الی باب الخیمة و قال لزینب ناولینی ولدی الصغیر حتی اودعه فاخذه واومی ء الیه لیقبله فرماه حرملة بن الکاهل لعنة الله بسهم فوقع فی نحره فذبحه فقال لزینب خذیه » پس حضرت امام حسین(علیه السلام) بسوی سرادق جلالت آمده به خواهرش حضرت زینب(سلام الله علیها) فرمود: کودک صغیر مرا بیاور تا او را وداع بازپسین کنم. پس آن طفل را گرفت خواست ببوسد، ناگاه حرملة بن کاهل اسدی تیری بینداخت و آن ناوک بر حلقوم طفل آمده، تمام ببرید.حضرت امام حسین(علیه السلام) به خواهرش حضرت زینب(سلام الله علیها) فرمود بگیر این طفل را« ثم تلقی الدم فلما امتلاتا رمی بالدم نحو السمآء ثم قال » آنگاه هر دو کف به زیر آن خون گرفت و چون از خون پر شد، به جانب آسمان فشاند و گفت « و هون علی مانزل بی انه بعین الله » آسان است بر من چند که هدف سهام این دواهی باشم، چه خداوند این جمله را نگران است.
« قال الباقر(علیه السلام) فلم یسقط من ذلک الدم قطرة الی الارض » حضرت امام باقر(علیه السلام) میفرماید: از آن خون قطره ای به سوی زمین باز نیامد.
«ذکرحکمت بازنگشتن خون گلوی حضرت علی اصغر(علیه السلام)بسوی زمین»
بعضی گمان کرده اند که علت باز نگشتن خون حضرت علی اصغر(علیه السلام) این بوده که اگر قطره ای از آن بسوی زمین باز می گشت، بلا نازل میشد، ولی اینچنین نیست،چرا که افضل و اشرف از خون گلوی حضرت علی اصغر(علیه السلام) خون گلوی اطهر خود امام حسین(علیه السلام) بود، بر روی زمین ریختند. خداوند به جهت امتحان مهلت داد. « انما نملی لهم لیزدادوا اثما و لهم عذاب مهین » و از روی خذلان قلیلا از کفر خود متمتع شده عاجلاً بسوط غضب ملک قهار منکوب شدند. « و کاین من قریة املیت لها و هی ظالمة ثم اخذتها و الی المصیر » و گرنه نزدیک بود از وقوع این داهیه دهیا و واقعه عظما صرصر قهر الهی یکسره اثر رحمت را محو کند.
**نـزدیـک شـد بـهم خورد اوضاع روزگار گردد عیان بـه خلق جهان روز واپسین**
**ذرات کـــائـنــات قـــریـــن فــنــا شــدنـــد چو شد قرآن مهر،رخش به اسنان کین**
پس به اقتضای حکمت کامله رب العالمین و از برکت وجود مقدس بقیة الله فی الارضین حضرت زین العابدین (علیه السلام) آن روز بر آن قوم طاغی، عذاب الهی نازل نشد، بلکه بدین جهت خون گلوی حضرت علی اصغر(علیه السلام) و خون جراحات حضرت علی اکبر(علیه السلام) و خون قلب حضرت امام حسین(علیه السلام) که حضرت به جانب آسمان افشاند، به سوی زمین بازنگشت که ملائکه آسمان در شیشه های بهشتی تحفه و هدیه به سوی جنت بردند.چنانچه در زیارت چهارم تحفة الزائر وارد است « السلام علیک یا ثارالله و ابن ثاره السلام علیک یا وتر الموتور فی السموات و الارض اشهد ان دمک سکن فی الخلد و اقشعرت له اظلة العرش و بکی له جمیع الخلایق و بکت له السموات السبع و الارضون السبع » الزیارة. (۱)
** لیتکم فی یوم عاشوراء جمیعا تنظرونی **
** کیف استسقی لطفلی فابوا ان یرحمونی **
« ممانعت ابن سعد از آب فرات »
به روایت ناسخ التواریخ و مخزن البکا و وسیلة النجاة و غیر اینها که در روز هفتم محرم، عمربن سعد، بعد از ورود نامه ابن زیاد میان حضرت امام حسین(علیه السلام) و آب فرات حایل گشت.
و مفید (علیه الرحمة) در ارشاد گوید: « ورد کتاب ابن زیاد فی الاثر الی عمر بن سعد ان حل بین الحسین(علیه السلام) و اصحابه و بین الماء فلا یذوقوا منه قطرة کما صنع بالتقی الزکی عثمان بن عفان » در عقب نامه نخستین که مذکور شد، کتاب دیگر به عمربن سعد رسید که میان حضرت امام حسین(علیه السلام) و آب فرات حایل و حاجز باش تا قطره ای از آب نچشد، به کیفر کرداری که با خلیفه تقی زکی عثمان بن عفان کردند. پس در ساعت عمربن سعد عمرو بن حجاج را با پانصد سوار بر شریعه فرات بگماشت.
« و حالوا بین الحسین(علیه السلام) و اصحابه و بین الماء ان یستقوا منه قطرة و ذلک قبل قتل الحسین(علیه السلام) بثلثة ایام » و فرمان داد که حسین(علیه السلام) و اصحاب حسین(علیه السلام) را از برداشتن آب مانع و دافع باشند و راه به شریعه نگذارند و این سه روز قبل از شهادت آنحضرت بود.
و ابو مخنف لوط بن یحیی الازدی که از قدماء مورخین امامیه است و جمع کثیری از علماء رجال به تشیع وی تصریح نموده،چنانچه در نامه دانشوران ناصری گفته ولی از علامه مجلسی(ره) بس شگفت است که با کمال تبحر و نهایت فضل وی را در مقدمه بحار در سلک علمای عامه معدود داشته اند گوید که ابن زیاد نوشت « فانی حللته علی الیهود و النصاری و حرمته علیه و علی اهل بیته » من آب فرات رابر یهود و نصاری حلال کرده ام و بر امام حسین(علیه السلام) و اهل بیت او حرام نموده ام.
مؤلف گوید: ای مسلمانان ببینید که هوای ریاست و خودبینی این خبیث را به چه اندازه مغرور کرده و این بی دین به چه حد از خدا بی خبر شده، علاوه بر اینکه با امام حسین(علیه السلام) مقاتله میکند، با خدا هم معارضه مینماید و در احکام دینیه و نوامیس شرعیه با خدا و رسول مقابله و محاربه میکند و خود را صاحب حلال و حرام قرار میدهد و میگوید من آب فرات را بر یهود و نصاری و دشمنان دین حلال و بر عترت رسول و ذریه سیدالمرسلین حرام کرده ام. اف باد بر تو ای دنیا و اف باد بر چنین طاغی بی حیا. (۲)
(۱) کتاب وقایع الایّام در احوال محرّم الحرام، ص۴۴۶-۴۴۷.
(۲) کتاب وقایع الایّام در احوال محرّم الحرام، ص۲۳۳-۲۳۵.
«روز ششم محرم»
** گــشـتـه خــون آب وضــويــم **
** با لــب عــطــشـــان بــگــويم **
** قــاســمــم مـسـت جـام ولايـم **
** لالــه گــــلــشــن مـــجــتـبـايم **
** اي عـمـوجـان کـُـن نـگـاهـي **
** بـــر يــتـــيـــمِ بـــي پــنــاهــي **
** آرزوئـي بـه جــز ايـن نــدارم **
** تـا در آغـوش تو جان سپارم **
** مــــن اگــــر، بـــابـــا نـــدارم **
** ســــر بـــه دامـــانــت گــذارم **
** خـون شـده خـلعت شادي من **
** اشــک تـو نـُقــل دامـادي من **
** بــســتــه بــر مــن راه چــاره **
** پــيــکــرم شــد پـــاره پــــاره **
** در يَـم خـون مرا جستجو کن **
** با سرشکت مرا شستشو کن **
«شهادت حضرت قاسم بن الحسن(علیهماالسلام) »
در بحار گوید « قال حمید کنت في عسکر ابن سعد فکنت انظر الي هذا الغلام علیه ازار و قمیص و نعلان قدانقطع شسع احدهما ما انسی انه کان الیسری » حمید بن مسلم میگوید در سپاه ابن سعد بودم دیدم که این نوجوان می آید پیراهنی و ازاری در برداشت و نعلین عربی در پای کرده.هیچ فراموش نکنم بند نعلی که در پای چپ داشت گسیخته بود.عمربن سعد ازدی گفت « والله لاشدن علیه » بخدای به او حمله کنم و خونش را بریزم.گفتم سبحان الله این چیست که میگوئی « والله لو ضربني مابسطت الیه یدی » سوگند به خدا اگر این جوان شمشیر بر من زند دست بسوی او نمی گشایم.وانگهی اینان که بگرد او آمده اند کفایت امر او را خواهد کرد.گفت سوگند به خدا که از این اندیشه بازنگردم و اسب برانگیخت و بازنگشت تا بضرب تیغ،فرق مبارکش را بشکافت.حضرت قاسم(علیه السلام) را طاقت نماند و از اسب با روی بر زمین افتاد.و در منتخب گوید « فضربه شیبة بن سعد الشامي بالرمح علی ظهره فاخرجه من صدره » شیبة بن سعد شامی نیزه بر پشت شاهزاده چنان زد که از سینه مبارکش بیرون آمد.حضرت قاسم(علیه السلام) در خون خود افتاده و فریاد زد که « یا عماه ادرکني ».
و در دمعة گوید « و في الروایات انه کان علیه خمسة و ثلثون سهماً و في روایة اخری ثم ان سعیدبن عمر و شق بطنه» و در بحار گوید « قال فجاء الحسین(علیه السلام) کالصقر المنقض فتخلل الصوقوف و شد شدة اللیث الحرب ».
حمید بن مسلم میگوید حضرت امام حسین(علیه السلام) را دیدم ، همچون باز شکاری که از فراز آهنگ نشیب کند اسب برجهاند و تاختن کرد و چون شیر خشمناک حمله کرد و صفوف لشکر از هم بدرید و عمر را شمشیری فرود آورد ملعون دست سپر کد و تیغ دست او را از مرفق جدا ساخت.بانگ اسثغاثه برآورد.سواران کوفه از هر طرف حمله ور شدند تا عمر را از دست حضرت امام حسین(علیه السلام) برهانند. « فاستقبلته بصدورها و جرحته بحوافرها و وطئته حتی مات الغلام » جنگ مغلوبه شد و بدن حضرت قاسم(علیه السلام) در زیر سم ستوران خورد گشت. « فانجلت الغبرة فاذا بالحسین(علیه السلام) قائم علی رأس الغلام و هو یفحص برجله » چون گرد و غبار معرکه بنشست حضرت امام حسین(علیه السلام) را دیدم که بالای سر حضرت قاسم(علیه السلام) ایستاده و او پای بر زمین می ساید.
« فقال الحسین(علیه السلام) یعز والله علی عملک ان تدعوه فلایجیبک او بجیبک فلا یعینک او یعینک فلا یغنی عنک بعدالقوم قتلوک » حضرت فرمود سوگند به خدا بر عموی تو بسی دشوار است که او را بنصرت دعوت کنی و نتواند اجابت کند و اگر اجابت کند اعانت نتواند و اگر اعانت نماید سودی نرساند. از رحمت خدا دور باشند آن گروهی که تو را کشتند. و در ارشاد گوید حضرت امام حسین(علیه السلام) فرمود « صوت والله کثر واثره و قل ناصره » این صدا و ناله ایست بخدای که خونخواران، بسیار و خونخواهان ، سخت اندک باشند.و در بحار « ثم احتمله علی صدره فکانی انظر الي رجلي الغلام یخطان في الارض و قد وضع صدره علی صدره ».آنگاه حضرت امام حسین(علیه السلام) ، حضرت قاسم(علیه السلام) را از خاک برگرفت و سینه او را به سینه مبارک خود چسباند.چنانکه پاهای او به زمین کشیده میشد و می آورد تا در میان شهدای اهل بیت(علیهم السلام) جای داد آنگاه عرض کرد. « اللهم احصهم عددا و اقتلهم بددا و لاتغادر منهم احدا و لاتغفرلهم ابدا صبرا یا بنی عمومتی صبرا یا اهل بیتی لارایتم هوانا بعد هذا الیوم ابدا» ای خدای من یک تن از اینان باقی مگذار و همگان را هلاک کن و هرگز آنان را میامرز.ای عمو زادگان و اهلبیت من شکیبائی پیشه نمائید که پس از امروزتان خواری نباشد. (۱)
« تحریص ابن زیاد بر قتال آنحضرت»
در بحار گوید « فما زال یرسل الیه بالعساکر حتی تکامل عنده ثلثون الفا ما بین فارس و راجل » که عبید الله لشکری فرستاد تا سی هزار سواره و پیاده نزد عمربن سعد فراهم شد.آنگاه به وی نوشت « انی لم اجعل لک علة في کثرة الخیل و الرجال فانظر لااصبح و لا امسی الا و خبرک عندی عذوة و عشیة» که تو را در کثرت سواره و پیاده بهانه ای نگذاشتم.باید که در این کار بجد تمام اقدام نمائی و هر بامداد و شبانگاه خبر آنجا را نزد من فرستی. « وکان ابن زیاد یستحث عمربن سعد لستة ایام مضین من المحرم » و در ششم محرم بود که عبیدالله، عمربن سعد را بر قتال حضرت امام حسین(علیه السلام) تحریص می نمود.
و در قمقام گوید که ابن زیاد خود از کوفه بیرون رفته و در نخلیه فرود آمد و از روضة الصفا نقل کرده که مردم کوفه حرب حضرت اباعبدالله الحسین(علیه السلام) را مکروه می داشتند و هر کس را به جنگ حضرت سیدالشهداء(علیه السلام) روانه می نمودند بازمیگشت.سعد بن عبدالرحمن را گفت تا تفحص کند و از متخلفان هر کس را دید نزد او برد.سعد یک نفر شامی را که به مهمی از لشکرگاه به کوفه آمده بود گرفته و نزد عبیدالله برد.گفت تا او را گردن زدند. دیگر کسی را جرأت تخلف نماند.
« استمداد حبیب بن مظاهر از قبیله بنی اسد »
به روایت بحارالانوار و قمقام زخار و مظاهر الانوار و مصائب الابرار و غیر اینها در همین روز حبیب بن مظاهر از حضرت امام حسین(علیه السلام) استیذان نمود و رفت از قبیله بنی اسد استمداد نمود و تفصیل در بحار بدین نهج است.
« و اقبل حبیب بن مظاهر الي الحسین(علیه السلام) فقال یا بن رسول الله هیهنا حی من بنی اسد بالقرب منا تاذن لي في المصیر الیهم فادعوهم الي نصرتک فعسی اللع ان یدفع بهم عنک » که چون کار بر حضرت امام حسین(علیه السلام) سخت گردید،حبیب بن مظاهر اسدی بخدمت آنحضرت آمده گفت یابن رسول الله طائفه از بنی اسد بدین نزدیکی فرود آمده اند اگر اجازت باشد تا رفته و آنها را به نصرت حضرت تو دعوت کنم.باشد که خداوند شر دشمنان، از تو کفایت کند.حضرت امام حسین(علیه السلام) رخصت فرموده حبیب از بیم مخالفان نیمه شب متنکرا نزد اسدیان رفت.او را شناختند و حاجتش را پرسیدند.گفت « انی قد اتیتکم بخیر مااتی به وافد الی قوم اتیتکم ادعوکم الي نصر ابن بنت نبیکم فانه في عصابة من المؤمنین الرجل منهم خیر من الف رجل » آمده ام شما را بدان نیکبختی دلالت کنم که تاکنون هیچکس این چنین نیکوئی قبیله خویش را نخواسته.اینک دختر زادۀ خاتم النبیبن با معدودی از مؤمنین به این زمین فرود آمده اند که یک تن از ایشان از هزار کس بهتر باشد و تا جان در بدن دارند از یاری او دست ندارند و به دشمنانش نسپارند. اینک عمربن سعد با لشکر بسیار ،او را از هر طرف فراگرفته اند و من اکنون شرایط نصیحت را بجا آورده و شما را به یاری آن امام مظلوم می خوانم. « فاطیعونی الیوم فی نصرته تنالوا بها شرف الدنیا و الآخرة » یک امروز پند من بپذیرید و از این پس،شرف دنیا وسعادت آخرت شما را ست.
« فاني اقسم بالله لایقتل احد منکم في سبیل الله مع ابن بنت رسول الله صابرا محتسبا الا کان رفیقا لمحمد(صلی الله علیه و آله وسلم) في علیین » به خدا آنکس که در رکاب دخترزادۀ رسول الله (صلی الله علیه و آله وسلم) شهید شود در اعلی علیین بهشت با خاتم الانبیاء (صلی الله علیه و آله وسلم) رفیق باشد.چون این سخن بگفت فی الحال عبدالله بن بشرالاسدی از جای برخاسته و گفت نخستین کسی که این دعوت را قبول بکند منم و این رجز را خواند:
** قـد عـلم الـقوم اذا تواکلوا واحجم الفرسان اذ تثاقلوا **
** اني شـجـاع بـطـل مـقـاتـل کـانـنـی لیث عـرین بـاسل **
پس دیگر مردمان متابعت کردند تا نود مرد مهیا و روانه شدند.بوالفضولی ابن سعد را آگاه کرد. عمر ازرق نامی را با چهارصد سوار بفرستاد تا سر راه آنها را گرفتند و نیمه شب بر کنار فرات تلاقی فریقین دست داده کار به مناوشت کشید و حرب شدیدی پیوست.حبیب به ازرق گفت تو باری از ما دست بازدار و این شقاوت به دیگری بگذار مخذول قبول نکرد و در محاربت و ممانعت سخت ایستاد.اسدیان که در خویشتن تاب مقاومت ندیدند عزیمت کردند و همان شب از بیم عمربن سعد باحی بنی اسد از آن زمین رحیل کردند.حبیب بن مظاهر بخدمت حضرت امام حسین(علیه السلام) آمده و واقعه را عرض کرد و حضرت فرمود « لاحول ولا قوة الا بالله العلي العظیم ». (۲)
(۱) کتاب وقایع الایّام در احوال محرّم الحرام، ص۴۱۲.
(۲) کتاب وقایع الایّام در احوال محرّم الحرام، ص۱۸۸-۱۹۰.
«روز پنجم محرم»
** ســتــاره بــهــر دیــدار مــه آمــد **
** در آغـوش عـمـو،عـبـدلله(ع) آمــد **
** اگـر طـفـلم ولـی دل بـر تـو بستم **
**چـه غـم بـاشـد اگـر افـتـاده دسـتم **
** مـرا با اصغر(ع) خود همسفر کن **
** به تیر و نیزه ها من را سپر کن **
«آمدن عبدالله بن الحسن(علیهما السلام)به نزد حضرت وشهادت آن شاهزاده»
در بحار گوید
و در منتخب گوید « فبینما هو یخاطبه اذرماه اللعین حرملة بسهم فذبحه و هو فی هجر عمه فصاحت زینب وا ابن اخاه لیت الموت اعدمنی الحیوة لیت السماء اطبقت علی الارض و لیت الجبال تدکدکت علی السهل » آن حضرت او را دلداری میداد که ناگاه حرملة بن کاهل تیری بر گلوی آن طفل زد که در کنار عموی بزرگوارش ذبح نمود.حضرت زینب(سلام الله علیها) که این را دید شروع به شیون کرد و می گفت کاش مرده بودم و این روز را نمی دیدم و کاش آسمان بر زمین می افتاد و کاش کوهها پاره پاره می شد.و در ارشاد گوید « ثم رفع الحسین(علیه السلام) یده فقال اللهم فان متعتهم الی حین ففرقهم فرقا وجعلهم طرائق قددا و لاترض الولاة عنهم ابدا فانهم دعونا لینصرونا ثم عدوا علینا فقتلونا » و ترجمه این کلمات در سابق مذکور شده است. (۱)
« تمارض شبث بن ربعی »
در وسیلة النجاة گوید که روز یکشنبه پنجم محرم، ابن زیاد علیه اللعنه، کسی بطلب شبث بن ربعی فرستاد الخ و در بحار گوید که عبیدالله کسی بطلب شبث بن ربعی فرستاد که حاضر دارالإماره شود و آن تمارض کرده نرفت، باشد که ابن زیاد معاف دارد و عبیدالله کراهت او را بدانست و بر وی پیغام فرستاد، زنهار از آنان مباش که خداوند فرموده. « اذالقوا الذین آمنوا قالو آمنا و اذاخلوا الی شیاطینهم قالوا انا معکم انما نحن مستهزؤن » اگر بر منهج اطاعت مستقیم باشی، باید نزد ما آیی.شبث شبانگاه نزد عبیدالله آمد تا رنگ گونه او را نیک نتواند تمیز داد، ابن زیاد او را مرحبا گفته، نزد خود بنشاند و گفت:تا به کربلاء روی شبث قبول نمود.مؤلف گوید آیه شریفه که این منافق خبیث خوانده در شأن منافقین نازل شده و خداوند در جواب ایشان می فرماید « الله یستهزیء بهم و یمدهم فی طغیانهم یعمهون » خدای جزای استهزاء و سخریه ایشان را میدهد و ایشان را در طغیان خود فرو میگذارد.یعنی نظر لطف و توفیق را از ایشان بر میدارد.
شیخ ابوالفتوح رازی (قدس سره) در روض الجنان از عبدالله بن عباس نقل کرده که روز قیامت چون مؤمنان در بهشت بر سریرها بنشینند و کافران در دوزخ به جای خود برسند، حقتعالی فرماید، تا دری از بهشت در دوزخ گشایند. در آنجا که منافقان باشند، ایشان بنگرند در گشاده ببینند، تاختن کنند و بر روی در آیند و برمی خیزند و مزاحمت می کنند و به سر یکدیگر در می آفتند تا به رنجی عظیم بدان در رسند و بهشتیان از سریرها مینگرند. چون آنجا رسند « یغلق دونهم » آن در بر روی ایشان در بندند و ایشان نومید برگردند و مؤمنان از آن بخندند.این ست معنی قول خدای تعالی. « ان الذین اجرموا کانوا من الذین آمنوا یضحکون و اذا مروا بهم یتغامزون-الی قوله - فالیوم الذین آمنوا من الکفار یضحکون علی الارائک ینظرون هل ثوب الکفار ما کانوا یفعلون »
خدا لعنت کند این شبث ربعی را که به خدمت حضرت امام حسین(علیه السلام) نوشته بود صحراها سبز شده و میوه های ما رسیده و منتظر قدوم تو هستیم.اما در صحرای کربلاء ، سرکردۀ پیادگان بود که با آنحضرت جنگ میکردند و او را تیرباران و سنگ باران نموده و از آب فرات مانع می آمدند. (۲)
(۱) کتاب وقایع الایّام در احوال محرّم الحرام، ص۴۸۰.
(۲) کتاب وقایع الایّام در احوال محرّم الحرام، ص۱۸۷.
« روز چهارم محرم»
** دیـــده ام ابــر بــهــارســـت، بـیـا برگردیم **
** دلــم از غـصــه فـکـارسـت، بـیـا برگردیم **
**
آن سیاهی که عیان بود،نه نخلستان ست ****
مـیـزبـان، بـهــر پـذیـرائـی مـا آمـده است ****
آن کماندار که با تیر سه شعبه، آنجاست ****
به علی اکبر(ع) و عباس(ع) قسم، در آنسو **
« نطق ابن زیاد در جامع کوفه »
مرحوم حاج ملا محمد حسین طهرانی در وسیلة النجاة گوید که روز چهارم محرم، ابن زیاد ملعون،مردم را در جامع کوفه جمع نمود-الخ وعلامه مجلسی (قدس سره) در بحار گوید: « ثم جمع ابن زیاد الناس فی جامع الکوفة ثم خرج فصعدالمنبر ثم قال ایها الناس انکم بلوتم آل ابی سفیان فوجدتموهم کما تحبون و هذا امیرالمؤمنین یزید قدعرفتموه حسن السیرة محمود الطریقة محسناً الی الرعیة یعطي العطي في حقه قدامنت السبل عي عهده » که ابن زیاد لعین مردم را در جامع کوفه فراهم کرد و بر منبر رفته گفت ایها الناس شما آل سفیان را آزمایش کرده و بدان گونه یافته اید که دوست میدارید و اینک یزید مردی نیکو سیرت و پسندیده طریقت و مهربان بر رعیت بذل کنندۀ عطایا و امن کننده راهها است و همینطور بود پدرش معاویه در عهد خویش و اینک پسرش مردم را اکرام میکند و ایشان را از مال دنیا غنی گرداند و جایزۀ شما را صدصد افزون کند و من از جانب وی مأمورم که بیفزایم و شما را به حرب دشمن او ، حسین (علیه السلام) بفرستم. پس بشنوید و اطاعت بنمائید و از منبر فرود آمده بر مردم عطایا بخشید و ایشان را به قتال فرزند پیغمبر فرستاد. « فاول من خرج شمربن ذی الجوشن في اربعة آلاف » پس اول کسی که بیرون آمد شمر حرامزاده بود با چهار هزار سوار ، بعد یزید بن رکاب کلبی با دو هزار و حصین بن نمیر سکونی با چهار هزار تا بیست هزار نفر نزد عمر بن سعد جمع آمد.
سبحان الله! اینقدر لشکر به حرب فرزند پیغمبر می رفتند و بقصد یک بدن مبارکی می آمدند که حضرت رسول (صلی الله علیه و آله وسلم) از شیرۀ جان خود او را شیر داده و جبرئیل امین در مهد عزت او را مناغات کرده که حضرت فاطمه زهراء(سلام الله علیها) در آغوش خویش پرورده بود. چنانچه جابربن عبدالله انصاری در روز اربعین سر قبر مطهرش گفت: « فاشهد انک ابن خیرالنبیین و ابن سیدالمؤمنین و ابن حلیف التقوی و سلیل الهدی و مالک لاتکون هکذا و قد غذتک ید سیدالمرسلین و ربیت في حجرالمتقین و رضعت من ثدی الایمان و فطمت بالاسلام » (۱)
(۱) کتاب وقایع الایام در احوال محرم الحرام،ص۱۸۵و۱۸۶.
« روز سوّم محرّم»
** چـشـم شـهـزاده چـو افتاد به ســر **
** بـه ســر بـی تـن و پـر نــور پـــدر **
** آتــشـی شـعـلـه آهـــش افــروخت **
** کـه سـراپـای وجـودش را سوخت **
** شــد از آن ســوز دل و شـعـلـه آه **
** تــا ابــد روی شـــب مـــاه ســیــاه **
** گــفــت کـای جـان به فدای سر تو**
** کـه جــدا کـرده ســر از پـیـکـر تو**
** که تورا کشت و زحق شرم نکرد**
** ریــخــت خــون تــو و آزرم نـکرد**
** کـــه بــریـــدســت رگ گــردن تــو**
** بــه کـجـا مـانـده پــدر جـان تن تو**
** کـه مـرا بـی پــدر و خـوار نـمــود**
** بــه فــراق تــو گـــرفــتــار نـمــود**
« ورود عمربن سعد(لعنة الله علیه) به کربلاء»
مرحوم علامه مجلسی در عاشر بحار، گوید که چون حضرت امام حسین (علیه السلام) در زمین کربلاء منزل ساخت و حربن یزید ریاحی در برابر وی خیمه برافراخت.ابن زیاد را مکتوب کرد که من حضرت امام حسین (علیه السلام) را به کربلاء آوردم و امتثال فرمان تو کردم دیگر تو دانی پس ابن زیاد به سوی حضرت امام حسین (علیه السلام) بدین رقم در قلم آورد. « اما بعد یا حسین(علیه السلام) فقد بلغنی نزولک بکربلاء و قد کتب ال امیرالمؤمنین یزید ان لا اتوسد الوثیر و لااشبع من الخمیر او الحقک باللطیف الخبیر او ترجع الی حکمی و حکم یزید بن معاویة و السلام »به من رسید ای حسین (علیه السلام) که در کربلاء فرود آمدی، همانا امیرالمؤمنین یزید مرا مکتوب کرده است که خوش نخوابم و سیر نخورم مگر آنکه تو را از لباس حیات عریان سازم، الا آنکه فرمان مرا پذیره کنی و دست در بیعت یزید نهی.
چون این مکتوب مشؤم به حسین (علیه السلام) رسید، آن جناب برخواند از دست بیفکندو فرمود « لا افلح قوم اشتروا مرضاة المخلوق بسخط الخالق » رستگار نشوند جماعتی که برگزیدند خوشنودی مخلوق را به خشم خالق .فرستادۀ ابن زیاد عرض کرد کتاب امیر را جواب چه فرمائی. « فقال ماله عندی جواب لانه حقت علیه کلمة العذاب » فرمود کتاب او را در نزد من جواب نیست چه او مستحق کلمه عذابست.پس رسول ابن زیاد بازگشت و صورت حال را بگفت.ابن زیاد بی نهایت در غضب شد « و التفت الی عمربن سعد و امره بقتال الحسین(علیه السلام) و قدکان ولاه الری قبل ذلک » و عمربن سعد ابی وقاص را که یک دو روز از این پیش منشور ایالت ری داده بود طلبید و گفت یابن سعد اینک حسین بن علی (علیهما السلام) در کربلاء نزول کرده کسی باید بعجلت بجانب او برود و با او رزم زند.امروز تقدیم این خدمت ترا میباید.عمر گفت یا ایهاالامیر مرا از این خدمت معفو دار و جز من کسی را برگمار.ابن زیاد گفت « فاردد الینا عهدنا فاستمهله ثم قبل بعد یوم خوفا عن ان یعزل عن ولایة الری » اگر تو را در امتثال این فرمان کراهتی است باکی نیست عهد ری را بازده تا بدیگر کس بگذاریم و بدین خدمت بگماریم ابن سعد استمهال نمود و بعد از یکروز از خوف معزولی قبول بنمود و مرحوم حاج فرهاد میرزا در قمقام گوید در آن هنگام دیلمیان خروج کرده بر دشتی قزوین استیلا یافته بودند.ابن زیاد، عمربن سعد را عهد حکومت ری داده بدفع آنها مأمور نمود و ابن سعد نیز از کوفه بیرون شده در حمام اعین معسکر ساخت.چون حضرت سیدالشهداء (علیه السلام) به کربلاء نزول فرمود، ابن زیاد گفت نخست میباید ترا به کربلاء روی و مهم جگر گوشه حضرت صدیقه طاهره (سلام الله علیها) یکسو نمائی.آنگاه به صوب مقصد شتابی.ابن سعد گفت چه باشد که مرا معاف داری و دیگری فرستی؟ گفت آری که عهد حکومت ری بازدهی.گفت یک امشب مهلت ده تا اندیشه بسزا کرده شود.عمر بازگشته با هر یک از دوستان و ناصحان خود که مشورت نمود او را نهی و منع کرده، از وخامت عاقبت و عذاب آخرت تحذیرفرمود.
« فلما کان من الغد قدم علیهم عمربن سعد ابي وقاص من الکوفه في اربعة آلاف فارس »یعنی چون حسین بن علی(علیهما السلام) در روزپنجشنبه دوم محرم سنه شصت ویک هجری در زمین کربلاء نزول اجلال فرمود فردای آن روز عمربن سعد لعین با چهار هزار سوار وارد صحرای نینوا شد. پس بگفت بارها فرو نهادند و در برابرحضرت امام حسین(علیه السلام) لشکرگاه ساخت و خیمه ها برافراخت.نخست عروة بن قیس الاحمسی را گفت تا بخدمت امام رفته موجب تجشم سفر باز پرسد.چون عروه از آن اشخاص بود که خود عریضه نوشته بود شرم نموده و امتناع ورزید. رؤسای دیگر نیز به همین سبب ابا و استنکاف نمودند.از میان جماعت کثیربن عبدالله شعبی که مردی شجاع و دلیر و بغایت سخت روی بود.چنانچه از هیچ چیز روی باز پس نکردی گفت « انا اذهب الیه و والله لئن شئت لافتکن به »حالیکه هچکس نرود من خود بروم و اگر بخواهی امام را میکشم.عمر گفت نه این نمی خواهم.بلکه بپرسی تا آمدن حضرت او را سبب چه بود.کثیر چون نزدیک شد ابوثمامه صائدی گفت « اصلحک الله یااباعبدالله قد جائک شر اهل الارض و اجرئهم علی دم و افتکهم » یابن رسول الله بیمناک تر و جسورتر و بدترین اهل ارض مییآید.این بگفت و نزد کثیر شتافت و گفت اگر بخدمت امام روی باید که شمشیر خود بگذاری.گفت هرگز این نکنم.«انما انا رسول فان سمعتم منی بلغتکم ماارسلت به الیکم وان ابیتم انصرفت عنکم »من رسولم اگر گوش فرا دارید ابلاغ رسالت کنم و اگرنه طریق مراجعت گیرم. ابوثمامه گفت باری من قبضه شمشیر تو بدست دارم و تو سخن بگوئی. گفت نه این نیز نشود. ابوثمامه گفت تو مرد فاجر و نابکاری هرگز ترا راه ندهم رسالت باز نمای تا بعرض رسانیده،جواب بستانم هم نپذیرفت.پس یکدیگر را سب نمودند و آن ملعون بازگشت.عمربن سعد قرة بن قیس الحنظلی را بفرستاد.چون قریب خیام جلالت رسیدحضرت امام حسین(علیه السلام) به اصحاب فرمود هیچکس اینمرد را میشناسد؟حبیب بن مظاهر گفت:آری.این مرد نیک رای و پسندیده سیرت است و من گمان نداشتم که بچنین موقف اندرآید.
قرة چون نزدیک آمد سلام داد و پیغام گذاشت.حضرت امام حسین(علیه السلام)فرمود:« کتب الی اهل مصرکم هذا ان اقدم فاما اذا کرهتمونی فانا انصرف عنکم» بگو کوفیان نامه ها نوشتند و مرا بدین شهر دعوت کردند.من نیز بیامدم.حالیا اگر کراهتی باشدبازگردم.قرة آهنگ مراجعت کرد. حبیب بن مظاهر گفت ویحک یا قرة.مگر دیگر باره نزد این ستمکاران خواهی رفت.دست از یاری این بزرگوار برمدار که خداوند به وجود مبارک پدران او ما و شما را به دین خویش گرامی داشت و هدایت فرمود. قرة گفت تبلیغ جواب کنم.سپس آنچه صلاح باشد به ظهور رسد.قرة آمده پیام بگذاشت.عمر گفت امید میدارم که خداوند از محاربت و مجادلت آنجناب مرا عافیت بخشد و بدین شرح عبیدالله را مکتوب کرد.« بسم الله الرحمن الرحیم اما بعد فانی حیث نزلت بالحسین بن علی (علیهماالسلام) بعثت الیه رسلی فسالته عما اقدمه و ماذا یطلب فقال کتب الی اهل هذه البلاد واتتنی رسلهم یسئلوننی القدوم ففعلت فاما اذا کرهتمونی و بدالهم غیر ما اتتنی به رسلهم فانا منصرف عنهم »چون به زمین کربلاء رسیدم و ازحضرت امام حسین (علیه السلام) موجب آمدن پرسیدم فرمود:مردمان کوفه مرا بخواندند و نامه ها و رسولان بفرستادند.من نیز مسؤل آنها پذیرفته اکنون که کرهی باشد و نیت دگرگون ساخته اند بازگردم. حسان بن قائدالعبسی گوید نزد زادۀ مرجانه بودم که مکتوب ابن سعد رسید.چون مضمون واقف شد گفت:اکنون که چنگالهای ما بدو فرو شده خلاصی همی طلبد او را هرگز خلاصی نخواهد بود.آنگاه جواب نامه ابن سعد بدینگونه نوشت.« اما بعد فقد بلغنی کتابک وفهمت ما ذکرت فاعرض علی الحسین(علیه السلام) ان یبایع لیزید هو و جمیع اصحابه فاذا هو فعل ذلک راینا راینا والسلام » مکتوب ترا قرائت کردم و مقصود ترا فهمیدم باید که بیعت یزیدبن معاویه را برحسین (علیه السلام) و اصحاب او عرضه داری و چون بیعت کند بنویسی باز آنچه مصلحت باشد در کارها دیده شود.چون ابن سعد بخواند گفت من خویش همی دانستم که ابن زیاد عافیت نجوید و مضمون نامه را نیز به حضرت امام حسین(علیه السلام) آشکار نکرد چه میدانست که فرزند رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم) سر به بیعت پسر زیاد نیاورد. (۱)
(۱) کتاب وقایع الایّام در احوال محرّم الحرام، ص۱۷۴-۱۷۶ و ص۱۸۳-۱۸۵.
« روز دوّم محرّم»
** ای خــاک کــربـــلاء مـهـمـان رســیـده **
** خــســـتـه از راه و بــا رنـــگ پــریـــده **
** آمـــــد قــــافــــلـــه آل پـــیـــمـــبـــر(ص) **
** حــســیــن(ع) و خــواهــــرش الله اکـبــر**
**عــلــم بــوَد دســت عـبّــاس حــیــدر(ع)**
** از جــــنــــت آوریـــد گــــــلاب و لالـــه **
** آمــد در کـــربلاء دخــت ســــه ســالــه **
** قلب زینب(س) از غم در اضطراب است **
** زانـوی ابـالـفـضـل(ع) او را رکاب است **
**هـمــراه کــاروان طــفــل ربــاب(ع) است**
** ایــن صـحـرا کــعــبـه امــیــد دلـهـاست **
** هـر گـوشـه مـقـتـل گـلـهـای زهـراست **
** ایـنـجـا عــرش خـدا روی زمـیـن است **
** ایـنـجـا حـــرم عــشـق شـاه دیــن است **
**مـیــقــات لالــه ام الـبــنــیـن(ع) است**
« ورود حضرت امام حسین (علیه السلام) بر زمین کربلاء»
محدث قمی(قدس سره) نوشته است در این روز سنه ۶۱ حضرت امام حسین (علیه السلام) به زمین کربلاء ورود فرمود و چون به آن زمین رسید پرسید که این زمین چه نام دارد؟ گفتند: کربلاء می نامندش. چون نام نام کربلاء شنید گفت: « اللهم أعوذبک من الکرب و البلاء » پس فرمود: این موضع کرب و بلا و محل محنت و عنا است.فرود آئید که اینجا منزل و محل خیام ما است. این زمین جای ریختن خون ما است و در این مکان واقع خواهد شد قبرهای ما.خبر داد مرا جدم رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم) به اینها.پس در آنجا فرود آمدند. (۱)
سند وقعه در روضة الواعظین و مناقب و ارشاد و کشف الغمه و لهوف و بحار و غیر اینها که حضرت امام حسین (علیه السلام) در روز دوم محرم یوم چهارشنبه یا پنجشنبه وارد زمین کربلاء شد و مرحوم حاجی شیخ جعفر شوشتری در تقریرات محرم گوید که آنچه از احادیث برمیآید عصر دوم محرم بود که اهل بیت رسالت وارد زمین کربلاء شدند و تعین یوم و سنه در ضمن تحقیق روز عاشوراء روشن و مبرهن خواهد شد.انشاءالله.
اما تفصیل وقعه بنحو اجمال و تهذیب شیخ اجل مفید (علیه الرحمة) گوید: « فلما أصبح نزل فصلی الغداة ثم عجل الرکوب فاخذ یتیاسر بأصحابه یریدان یفرقهم فیایته الحربن یزید فیرده و اصحابه » یعنی چون از قصر بنی مقاتل حرکت کردند شب همه جا سیر می دادند تا وقت صبح در جائی نزول اجلال فرمود.نماز صبح را گذارده بسرعت سوار شدند و بطرف چپ طریق راه می پیمودند و هر چه میخواست که اصحاب خود را از لشکر حر جدا نماید، حر با لشکر آمده منع میکرد و چون حر می خواست که ایشان را بسمت کوفه برد بشدت ممانعت می نمودند تا به این زد و خورد از طرف یسار طریق سیر کردند.« حتی انتهوا الي نینوا المکان الذی نزل به الحسین (علیه السلام) فاذا راکب علی نجیب له علیه السلاح متنکب قوساً مقبل من الکوفة» تا رسیدند به زمین نینوا به همان مکان که آنحضرت در آنجا نزول اجلال فرمود.این هنگام مردی را نگریستند که شاکی الصلاح بر شتری رهوار برآمده و کمانی از بر دوش افکنده از طریق کوفه به تعجیل می آید.هر دو لشکر به نظاره او ایستادند و چون رسید بر حر و اصحابش سلام داد و تحیت فرستاد.حضرت امام حسین (علیه السلام) نا دیده انگاشت و مکتوبی از عبیدالله بن زیاد به حر داد که بدینگونه مرقوم بود: « اما بعد فجعجع بالحسین (علیه السلام) حین یبلغک کتابی هذا و یقدم علیک رسولی ولا تنزله الا بالعراء فی غیر خضر و علی غیرماء وقد امرت رسولی ان یلزمک و لا یفارقک حتی تاتینی بانفاذک امری و السلام.» هر جا که مکتوب من به تو برسد برحضرت امام حسین (علیه السلام) سخت بگیر و مگذار او را که فرود شود جز در زمین بی آب و علف و فرستاده خود را گفته ام که از تو جدا نشود تا انفاذ امر مرا بمن بیاورد.
حر آن مکتوب را برحضرت امام حسین (علیه السلام) و اصحابش نیز قرائت نمود و گفت: اینک عبیدالله بن زیاد فرمان کرده است که در مکانیکه مکتوب او را مطالعه نمایم بر شما سخت بگیرم.در میان اصحاب حضرت، یزید بن مهاجر کندی فرستاده ابن زیاد را بشناخت و گفت« ثکلتک امک ماذا جئت » مادر بر تو بگرید چه نکوهیده رسالت بود که تو بر مذمت نهادی گفت« اطعت امامی و وفیت ببیعتی » امام خویش را اطاعت کردم و در تقدیم خدمت او وفا به بیعت خود نمودم.ابن مهاجر گفت بلکه عصیان کردی پروردگار خود را و اطاعت کردی امام خود را در هلاکت نفس خود و در تقدیم این خدمت عار و نار را کسب نمودی و بد امامی است امام تو چنانکه خدای تعالی می فرماید « و جعلنا ائمة یدعون الي النار و یوم القیمة لا ینصرون » که گردانیدیم ایشان را امامان که میخوانند مردم را بسوی آتش و در روز قیامت یاری کرده نمی شوند و امام تو از ایشان است.پس حر گفت در این زمین بی آب و علف فرود آئید.حضرت امام حسین (علیه السلام) فرمود وای بر تو! بگذار درقریه نینوا یا غاضریه یا شفیته فرود آئیم.عرض کرد لا ولله از قدرت من بیرون است چه اینک فرستاده ابن زیاد نگرانست تا در امتثال امر او چه کنم.زهیر بن قیس عرض کرد سوگند با خدای آنچه از این پس بر ما درآید اشد از این است که هستیم « یا بن رسول الله ان قتال هولاء القوم الساعة اهون علینا من قتال من یاتینا من بعدهم » ای فرزند رسول خدا بدرستیکه مقاتلت ما با ایشان در این ساعت آسان تر است بر ما از جنگ نمودن با لشکر های بیحد و احصاء. قسم بجان من که از این پس لشکری در جنگ ما جمع آید که ما را تاب مقاومت نماند.حضرت امام حسین (علیه السلام) فرمود من ابتدا بقابلت ایشان نمیکنم بعد از آن نزول اجلال فرمود و این در روز پنجشنبه دوم محرم سنه احدی و ستین بود.
وسید بن طاووس (طیب الله رمسه) در ملهوف گوید که بعداز وصول نامه ابن زیاد لعین حضرت امام حسین (علیه السلام) در میان اصحاب برخاست و این خطبه را قرائت کرد و بعد از حمد و ثنای الهی و صلوات حضرت رسالت پناهی فرمود. « انه قد نزل بنا من الامر ما قد ترون و ان الدنیا قد تغیرت و تنکرت و ادبر معروفها و استمرت حدا و لم تبق منها الاصبابة الاناء و خسیس عیش کالمرعی الوبیل الا ترون الی الحق لایعمل به و الی الباطل لایتناهی عنه لیرغب المؤمن فی لقاء ربه محقا فانی لااری الموت الا سعادة والحیوة مع الظالمین الا برماً » بدرستیکه نازل شده است بر ما از امر چیزیکه میبینید و دنیا تغییر یافته و از ما رو گردانیده و باقی نمانده از وی مگر بقیه مثل آنچه در ته کاسه مانده باشد و عیش خسیسی مانند چراگاه زبون مگر نمی بینید که کس بسوی حق نمیرود و از باطل دست برنمیدارد باید مرد مؤمن طالب ملاقات پروردگار خود باشد در حالتیکه محق است و من نمیبینم مرگ را مگر سعادت و حیات را به ظالمین مگر محنت و ملالت. و چون کلام حضرت امام حسین (علیه السلام) بدین مقام رسید زهیر بن قیس از جا خاست و گفت« قد سمعنا هداک الله یابن رسول الله مقالتک و لو کانت الدنیا لنا باقیظ و کنا فیها مخلدین لاثرنا النهوض معک علی الاقامة فیها » پس ای پسر رسولخدا،مقالات تو را شنیدیم اگر دنیا بتمامت ما را باشد و ما در روی مخلد باشیم با اینهمه کشته شدن درراه تو را بر بقای ابدی اختیار می نمائیم.از پس او هلال بن نافع بجلی برجست و گفت «والله ما کرهنا لقاء ربنا و انا علی نیاتنا و بصائر نانوالی من والاک و نعادی من عاداک » سوگند به خدای ما لقای پروردگار را مکروه نمی داریم و مرگ را بر خویشتن ناگوار نمی شماریم و بر نیت صافی و بینش رسا استواریم و دوستیم دوستان ترا و دشمنیم دشمنان ترا. آنگاه بریر بن خضیر برخاست و گفت « والله یابن رسول الله لقد من الله بک علینا ان نقاتل بین یدیک و تقطع فیک اعضائنا ثم یکون جدک شفیعنا یوم القیمة »ای پسر رسول خدا،سوگند بخدا که پروردگار بر ما منت عظیم نهاد که ما را دست داد تا در پیش روی تو جنگ بنمائیم و جان بازیم و تنهای ما در راه تو پاره بشود آنگاه جد تو در قیامت مارا شفاعت کند.
و ابو مخفف لوط بن یحیی الازدی گوید« و ساروا جمیعا الی ان اتوا ارض کربلاء و ذلک یوم الاربعاء فوقفت فرس الحسین(علیه السلام) من تحته فنزل عنها و رکب اخری فلم تنبعث من تحته خطوة واحدة » که همه رفتند تا به زمین کربلاء رسیدند و این در روز چهارشنبه بود که ناگاه اسب حضرت امام حسین (علیه السلام) از رفتار باز ایستاد از آن اسب فرود آمد به اسب دیگر سوار شد آن اسب نیز قدم بر نداشت تا هفت اسب سوار شد و هیچیک گامی برنداشت.« فلما رای الامام ذلک الامر الغریب قال یا قوم ما یقال الارض قالوا ارض الغاضریة » و چون حضرت این امر عجیب را مشاهده نمود فرمود این زمین را نام چیست؟گفتند غاضریه.فرمود جز اینش چه نام دارد؟عرض کردند نینوا. فرمود دیگر چه گویند؟ گفتند شاطی الفرات. فرمود آیا جز این اسامی او را نامی است؟ عرض کردند « کربلاء فعند ذلک تنفس الصعداء » چون حضرت اسم کربلاء را شنید آهی سرد از دل پر درد برآورد و فرمود « ارض کرب و بلاء » اینجا زمین اندوه و بلاء است.
« ثم قال قفوا و لا ترحلوا فهیهنا والله مناخ رکابنا و هیهنا والله سفک دمائنا و هیهنا والله هتک حریمنا و هیهنا والله قتل رجالنا و هیهنا والله ذبح اطفالنا و هیهنا والله تزار قبورنا و بهذه التربة و عدنی جدی رسول الله و لا خلف لقوله » بعد فرمود بایستید و از اینجا بدیگر جای حرکت مکنید که اینجاست سوگند بخدا خوابگاه شتران ما و اینجاست بخدا که خونهای ما ریخته شود و اینجاست که ستر حشمت و حرمت ما چاک گردد و اینجاست قتل رجال و ذبح اطفال ما و اینجاست که شیعیان ما قبور ما را زیارت کنند و این همان خاک است که جد من رسول خدا(صلی الله علیه و آله وسلم) وعده داده و خبر او هرگز دگرگون نشود.و معین الدین ملا حسین کاشفی در روضة الشهداء گوید آنگاه حضرت امام حسین (علیه السلام) پای از رکاب برگردانیده همانجا فرود آمد و چون قدم آنحضرت بخاک کربلاء رسید خاک را رنگ زرد شد و از او غباری برخاست که سر و صورت آنحضرت پر گرد شد.ام کلثوم گفت ای برادر عجب حالی مشاهده میکنم و از این بادیه هولی عظیم به دل من میرسد حضرت امام حسین (علیه السلام) خواهر را تسلی داد.و مرحوم علامه مجلسی در بحار از مناقب نقل کرده که زهیر بن قیس عرض کرد« فسر بنا حتی ننزل بکربلاء فانها علی شاطئ الفرات فنکون هنالک فان قاتلونا قاتلنا هم و استعنا الله علیهم » یابن رسول الله نیکو آنست که در زمین کربلاء فرود آئیم و در کنار فرات لشکرگاه درست کنیم و از زحمت بی آبی برآسائیم آنگاه اگر با ما رزم آزمایند قتال دهیم و از خدای استعانت جوئیم. « قال فدمعت عین الحسین(علیه السلام) ثم قال اللهم اعوذ بک من الکرب و البلاء » چون حضرت امام حسین (علیه السلام) این کلمات شنید آب در چشم بگردانید فرمود پروردگارا پناه میبرم بتو از اندوه و بلاء پس آنحضرت در همان مکان نزول اجلال فرمود و حربن یزید نیز با هزار سواره در مقابل آنجناب فرود آمد تا آنجائیکه میفرماید.« فجمع الحسین(علیه السلام) ولده و اخوته و اهل بیته ثم نظر الیهم فبکی ساعة ثم قال اللهم انا عترة نبیک محمد(صلی الله علیه و آله وسلم) و قد اخرجنا و طردنا و ازعجنا عن حرم جدنا و تعدت بنوا امیة علینا اللهم فخذلنا بحقنا و انصرنا علی القوم الظالمین » پس حضرت امام حسین (علیه السلام) فرزندان و برادران و اهل بیت خود را جمع نمود و بنظر حسرت بر ایشان نگریست و ساعتی بگریست بعد عرض کردند پروردگارا ما عترت پیغمبر تو هستیم به تحقیق ما را بیرون کردند و طرد نمودند و از حرم جد خود دور انداختند و بنی امیه بر ما تعدی کردند خداوندا حق ما را از ایشان بگیر و ما را بر گروه ستمکاران نصرت بده. پس از آنجا حرکت کرده روز چهارشنبه یا پنجشنبه دوم محرم سنه احدی و ستین وارد کربلاء شد.و سید بن طاووس(قدس سره) در ملهوف گوید « و جلس الحسین (علیه السلام) یصلح سفینة و یقول » که در این هنگام حضرت امام حسین (علیه السلام) نشست و شمشیر خود را اصلاح میکرد و میفرمود:
** یـا دهـر اف لک مـن خـلیل **
** کم لک بالاشراق و الاصیل **
** مـن طالـب و صاحـب قـتـیل **
** و الـدهـر لا یـنـفـع بالـبـدیل **
** و کــل حی سـالک سـبـیـلی **
** ما اقرب الوعد من الرحیل **
و انما الأمر الی الجلیل و چون حضرت زینب بنت فاطمة(سلام الله علیها)این ابیات را از برادر بزرگوارش شنید گفت « یا اخي هذا کلام من ایقن بالقتل »برادر جان اینکلام کسی است که قتل خود را یقین بنماید فرمود آری خواهر جان. پس حضرت زینب(سلام الله علیها) گفت « واثکلاه ینعی الی الحسین (علیه السلام) نفسه قال و بکی النسوة و لطمن الخدود و شققن الجیوب » برادرم حسین (علیه السلام) خبر مرگ خود را به من می دهد و گریست و سایر زنان و اهل حرم نیز گریستند و سیلی بر صورت خود زدند و گریبان چاک نمودند و ام کلثوم (سلام الله علیها) ناله وامحمدا واعلیا وااماه برداشت پس حضرت او را تسلی داد و فرمود « یا اختاه تعزی بعزاءالله فان سکان السوات یفنون و اهل الارض کلهم یموتون و جمیع البریة یهلکون » ای خواهر صبر کن که سکان سوات فانی میشوند و تمام اهل زمین میمیرند و جمیع مخلوقات هلاک میگردند بعد فرمود ای خواهر ای ام کلثوم ای زینب ای فاطمه ای رباب « انظرن اذا انا قتلت فلا تشققن علی جیباً و لا تخمشن علی مجهاً و لا تقلن هجرا » بنگرید چون من کشته شوم گریبان در مرگ من چاک نزنید و چهره به ناخن خراشیده نکنید و حرف بیهوده مگوئید و از طریق دیگر روایت کرده که چون حضرت زینب(سلام الله علیها) مضمون ابیات را شنید به خدمت حضرت رسید و گفت ای برادر کاش مرده بودم و این حالت را از تو نمیدیدم امروز پدر و مادر و برادرم از دنیا رفتند ای یادگار رفتگان و پشت و پناه بازماندگان.حضرت به نظر حسرت بسوی خواهر نگریست و فرمود ای خواهر حلم و بردباری را پیشه کن عرض کرد « بابی و امی استقتل نفسی لک الفداء » پدر و مادرم بقربانت آیا ترا می کشند جانم فدای تو باد « فرد غصته و ترقرقت عیناه بالدموع » حضرت گریه خود را برگردانید و آب در چشم مبارک بگردانید فرمود « لو ترک القطالیلا لنام » اگر بگذارند قطا را در شب هر آئینه میخوابد زینب کبری (سلام الله علیها) گفت:« یا ویلتاه افتغصب نفسک اغتصابا فذلک اقرح لقلبی و اشد علی نفسی ثم اهوت الی حبیبها فشقت و خرت مغشیة علیها » ای واویلا آیا بجبر و تعدی به این بلا گرفتار شده این بر دل من سخت تر و از همه مشکل تر است.پس گریبان خود را چاک زد و بیهوش بر زمین افتاد.حضرت برخاست و آب بر روی خواهرش پاشید و چون افاقه حاصل گشت او را تسلیت داد و مصیبت پدر و جد بزرگوارش را تذکره نمود.
و در مهیج الاحزان و مخزن البکاء گوید که بعضی از ثقات ذکر کرده اند ام کلثوم(سلام الله علیها) عرضکرد ای برادر این چه بادیه هولناکی است که از آن خوف عظیم بر دلم جا کرده.حضرت امام حسین (علیه السلام) فرمود بدانید که من در وقت عزیمت صفین با پدرم امیرالمؤمنین(علیه السلام) وارد این زمین شدیم، پدرم فرود آمده سر در کنار برادرم گذارده و ساعتی در خواب رفت و من بر بالین او نشسته بودم، ناگاه پدرم مشوش از خواب بیدار شد و زار زار میگریست.برادرم سبب آنرا پرسید.فرمود: در خواب دیدم که این صحرا دریائی بود پر از خون و حسین(علیه السلام)من در میان آن دریا افتاده بود و دست و پا میزد و کس بفریاد او نمیرسید. پس رو به من کرد و فرمود « یاابا عبدلله کیف تکون اذا وقعت هینها الواقعة » ای حسین (علیه السلام) چگونه خواهی بود هرگاه تو را در این زمین چنین واقعه رو دهد؟ گفتم:صبر می کنم و به جز صبر چاره ندارم. (۲)
(۱) وقایع الایام محدث قمی،ص۱۴۲.
(۲) کتاب وقایع الایّام در احوال محرّم الحرام، ص۱۴۸-۱۵۴.
« روز اوّل محرّم»
** بـاشد به سـوی کـعـبه مـقـصود روی ما**
** کـه آنـجـا بـرآیــد آنـچـه بـود آرزوی مـا **
** ما را خیال یکسر مونـسیت غیر دوست **
** بـر حـال مـاه گـواه بـود مــو بـمـوی مـا **
** تخمی فشانده ایم و خوردیم آنگهش ثمر**
** کـابـش دهــد زمـانـه ز خـون گـلـوی ما **
** گـشــتـیـم مـا مـسـافـر کوئـیـکه انـدر او**
** جـز تـیـر و تـیغ و نی نکند جستجوی ما**
** کـردیـم رو به سـوی دیـاری کـه هر قدم**
** بـاشد بـلا مـقـابـل، اجـل رو بـه روی ما **
** در کــعـبـه مـقــام نــمـائــیــم کــز صــفـا**
** مـســجــود کـایـنـات بــود خـاک کوی ما **
** بــر قــبــله بــرای نــمــاز آوردیــم روی**
** کــانـجا بود ز خـون سـر مـا وضـوی ما**
« ذکر ملاقات حرّبن یزید ریاحی با حضرت امام حسین (علیه السلام) »
مرحوم میرزا حسین یزدی در مهیج الاحزان گوید چون جاسوس پسر زیاد خبر آمدن حضرت امام حسین (علیه السلام) به او رسانید آن ولدالزنا مردم را بوعد و وعید و نوید و تهدید بحرب آن امام مجید میخواندو حرّ بن یزید ریاحی را بسر کردگی هزار سوار به استقبال آن حضرت فرستاد که هر جا به او برسی در زمین بی آب و علف آنجناب را فرود آور و مرا اعلام کن تا امری تازه از من بتو برسد.آنسواران صحرا را فرو گرفته بودند و در طلب آن منتهی العارفین میشتافتند.
و شیخ اجل مفید علیه الرحمة در ارشاد گوید که چون حضرت امام حسین (علیه السلام) از بطن العقبه حرکت کرد در منزل شراف نزول ارزانی داشت« فلما کان فی السحر امر فتیانه فاستقوا من الماء فاکثروا » و چون وقت سحر شد بفتیان و اصحاب خود امر کرد تابسی آب برگرفتند و جانب مقصد توجه فرمود و بدینگونه سیر همی نمود تا وقت ظهر شد « فبینما هو یسیراذکبر رجل من اصحابه » و یکی از اصحاب تکبیر گفت. حضرت امام حسین (علیه السلام) فرمود: « الله اکبر لم کبرت » چرا تکبیر گفتی؟ عرض کرد نخلستان پدیدار آمد .جمعی از اصحاب گفتند: « و الله ان هذا المکان ما راینا به نخلة قط » بخدا سوگند در این مکان نخلی ندیده ایم .حضرت امام حسین (علیه السلام) فرمود: پس چه چیز است .گفتند: « نراه والله اسنة الرماح و آذان الخیل » سوگند بخدا نوک نیزه و گوش اسبان مخالفان است حضرت امام حسین (علیه السلام) فرمود:بخدا هم اینطور میبینم: « مالنا ملجاء نلجأ الیه ظهورنا و نستقبل القوم بوجه واحد » آیا جائی باشد تا پناه سازیم که با اینان از یکسو ملاقات افتد، گفتند اینک تل ذوجشم نزدیک باشد.حضرت امام حسین (علیه السلام) از دست چپ بدان طرف میل نمود « فما کان باسرع من ان طلعت علینا هو ادی الخیل » حرّ و سپاه چون این بدیدند به آنجانب عدول کردند بسی بر نگذشته بودکه نزدیک شدند: « کان اسنتهم الیعاسیب و کان رایاتهم اجنحة الطیر » گویا نوک نیزه ها نیش زنبوران و شقه رایات اجنحه مرغان ست، حضرت امام حسین (علیه السلام) سبقت گرفته بذوجشم فرود آمد و فرمود تا سرا پرده و خیمی برافراشتند.
مرحوم شوشتری طاب ثراه در تقریرات گوید از علیا مکرمه سکینه رضی الله علیها منقولست که فرمود: بیرون آمدن ما از مدینه از همه سنگین تنر بود ولکن از آن عظیمتر امروز بعمل آمد که در همین صحرای نجف اول مصیبت اهل بیت بود. در دو فرسنگی این جا لشکر حرّ به لشکر حضرت امام حسین (علیه السلام) رسیدند .تا امروز یا دیروز اهلبیت دشمن در مقابل ندیده بودند،حرّ وارد شد با هزاران سوار ابن زیاد از کوفه تا قطقطانیه یا قادسیه پر از لشکر کرده بود.خلاصه چشم زنان و اطفال که بر آن لشکر افتاد همه خائف و ترسان شدند حضرت امام حسین (علیه السلام) چون ملاحظه خوف عیال نمود در آن نواحی تلی بود که ذی خشب میگفتند امر کرد عیال را ببرند بر بالای تل و خود با اصحاب در پائین آن تل صف کشیدند که عیال و اطفال مضطرب نشوند این هم یک مصیبت عظیم بلکه میگویم همه مصائب حضرت امام حسین (علیه السلام) در کمال شدت بود و اعظم اند اگر عظیم و اعظمی تصور شود،بمراتب خود اینهاست حال انصاف بده این اضطراب عظیمتر است یا مصیبت بیرون آمدن از مدینه،این هم باز اضطرابی نیست نسبت بوقتیکه وارد کربلاء شدند. اگر کسی خدمت علیا مکرمه سکینه عرض کند روزی که از مدینه بیرون آمدی با پدر بزرگوار چه قسم بود با آن روزی که از کربلاء بر شتر برهنه سوارشدی رو بکوفه بر آورد کن ،یکی از دیگری عظیم تر خیال شما اینست که این مصیبت اعظم است بدانکه اعظم از این هم هست . ملاحظه کن آیا این عظیم تر است یا پیاده کردن ایشان را بر در خانه ابن زیاد.
باری در ارشاد گوید در آن حال لشکر حرّ با هزار سوار وارد شد و در گرمگاه ظهر در مقابل حضرت امام حسین (علیه السلام) صف کشیدند چون آن دریای رحمت و عطا آثار تشنگی از ایشان مشاهده نمود جوانان را بفرمود: « اسقوا القوم وارو وهم من الماء ورشفوا الخیل ترشیفا » تا بدیشان و اسبان آب دهند.
در مهیج گوید چون هوا گرم بود و آثار تشنگی از ایشان مشاهده نمود حضرت امام حسین (علیه السلام) فرمود ایشان را آب دهید و اسب های ایشان را سیراب گردانید و کم کم آب به ایشان دهید چون بسیار تشنگی خورده اند ، مبادا ضرر کند،پس طشت و ظرفها را پر از آب میکردند و همه را تا آخر سیراب کردند و حیوانات ایشان را آب دادند.
و در قمقام گوید و زیاده بر قوایم و شکم چهارپایان بپاشیند و در روایت مفید(ره) علی بن طعان المحاربی گوید که واپس تر کس که آمد من بودم آن بحر مکرمت و نور دیدۀ ساقی کوثر که مرا بدانحال دید فرمود: « انخ الراویة » بخوابان راویه رامن معنی کلام امام را ندانستم چه راویه مشک میچنداشتم و ندانستم بودم که بر شتر هم اطلاق میشود حضرت امام حسین (علیه السلام) بدانست که فهم نکردم فرمود: « یابن الاخ انخ الجمل » برادرزاده بخوابان شتر را من خوابانیده ام.فرمود بیاشام. من سر خیک را گشودم و شروع کردم به آب خوردن و ندانستم که از دهان خیک میریزد حضرت امام حسین (علیه السلام) فرمود: « اخنث السقاء » دهان خیک را برگردان و بنوش ، هم نتواستم حضرت امام حسین (علیه السلام) پیش آمده و مشک را به دست مطهر بپیچید تا نوشیدم و اسب خود را سیراب کردم.
ای مسلمانان حسین بن علي(علیهما السلام) در همچنین موقع بدیشان آب داد و به این عطوفت و مکرمت عطش در گرمگاه ظهر ایشان را خلاص نمود ، اما ایشان عوض آب شمشیر آب دار بر بدن مبارکش زدند و در روی خاک با لب تشنه بکشتند.حضرت امام حسین (علیه السلام) توصیه نمود که اسب های ایشان را کم کم آب دهید که مبادا ضرر برساند اما ایشان طفل شیر خوار او را یک قطره آب ندادند و تیر کین بر حلق نازنینش زدند حضرت امام حسین (علیه السلام) بنفس نفیس خود مباشر ترویه بعضی از ایشان می شود ، اما ایشان بر فرزند بیمارش رحم نکرده، پوست از زیر آن میشکشند و ارادۀ قتلش میکنند. باری حرّ با سپاهش بدینگونه در مقابل حضرت امام حسین (علیه السلام) ایستاده بودند تا ظهر شد. حضرت امام حسین (علیه السلام) حجاج بن مسروق را و بروایت امالی صدوق(ره) ، پسرش را یعنی حضرت علي اکبر(علیه السلام) را فرمود که اذان بگوید و چون موقع اقامت رسید، شفیع روز قیامت، نعلین پوشید و ردا بر دوش افکنده بیرون آمد و خداوند را سپاس و ستایش گفته این خطبه را بخواند: « ایها الناس انی لم آتکم حتی اتتنی کتبکم و قدمت علی رسلکم ان اقدم علینا فانه لیس امام لعل الله ان یجمعنابک علی الهدی و الحق » ای مردم من بدین زمین نیامدم تا کتب شما متکاثر و رسل متواتر شد که امام و پیشوائی نداریم بدینصوب بیا تا خداوند بوجود تو تفرقه ما را هدایت و حق جمع بنماید.
« فان کننم علی ذلک فقد جئتکم فاعطونی ما اطمئن الیه من عهود کم و مواثیقکم » لاجرم بار بسته به سوی شما آمدم اکنون اگر بر آن عقیدت راسخ هستید مرا مطمئن خاطر سازید و آن مواثیق و عهد را استوار بنمائید « و ان لم تفعلوا و کنتم لقدو می کارهین انصرفت عنکم إلی المکان الذی جئت منه الیکم » و اگر از گفته و نوشته خود ندامت داشته و نیت دگرگون کرده مقدم مرا مکروه میدارید بازگردم بدانجای که بودم. کوفیان چون این فصل که نخستین اتمام حجت بود بشنیدند خیره بماندند و در پاسخ به هیچگونه سخن نگفتند.
حضرت امام حسین (علیه السلام) فرمود: اگر میخواهی با متابعان خویش نماز بگذار.عرض کرد همه با تو نماز خواهیم کرد.پس فریقین در پشت آن مقتدای در این صف بربسته ادای فریضه نمودند.اصحاب به خدمت حضرت امام حسین (علیه السلام) جمع آمده حر با لشکر بخیمه خود رفت.
وصدوق علیه الرحمة در امالی روایت کرده که حر گوید: « فلما خرجت من منزلي متوجّها نحو الحسین (علیه السلام) نودیت ثلثا یا حر إبشر بالجنّة » چون بر حسب حکم ابن زیاد عزیمت طرف حضرت امام حسین (علیه السلام) کردم و از منزل خود بیرون آمدم سه مرتبه این ندا گوشزد من شد که ای حر بشارت باد تو را به بهشت ملتفت شده کسی را ندیدم با خود گفتم: « ثکلت الحرامه یخرج الي قتال ابن رسول الله و یبشر بالجنة » ای حر مادر بر تو بگرید به جنگ پسر رسول خدا میروی و بشارت بهشت میشنوی و روایت کرده که بعد از سلام نماز ظهر حر از جای برخاسته به خدمت حضرت امام حسین (علیه السلام) آمد سلام کرد و آن جناب جواب فرمود چه کس باشی یاعبدالله؟ عرض کردم منم حربن یزید. فرمود: « یا حرا علینا ام لنا » ای حر آیا بمقاتلت ما آمدی یا بنصرت ما عرض کرد: « والله یابن رسول الله لقد بعثت الی قتالک و اعوذبالله ان احشرمن قبری و ناصیتی مشدودة الی رجلی و یدی مغلولة الی عنقی و اکب علی حر وجهی فی النار » سوگند بخدا یابن رسول الله بقاتلت شما مأمورم و بخدا پناه میبرم از اینکه در قیامت پای به پیشانی و دست به گردن بسته از قبر برانگیخته شوم و بر روی خود در آتش دوزخ بروم آنگاه عرص کرد: یابن رسول الله بکجا میروی بسوس حرم جدت مراجعت فرما که کشته میشوی .
و در روایت فید (علیه الرحمة) که چون نماز عصر در آمد حضرت امام حسین (علیه السلام) فرمود: مهیای کوچ باشید و منادی بر نماز عصر ندا در داد و چون اقامه گفتند نماز عصر را نیز بگذارد و بعد از سلام خطبه دیگر ادا فرمود: « اما بعد ایها الناس فانکم ان تتقوا الله و تعرفوا الحق لاهله تکن ارضی لله عنکم » ای مردم اگر از خدا بترسید و حق را به اهل خود بگذارید، سبب مزید خوشنودی خداوند است. « و نحن اهل بیت محمّد و اولی بولایة هذا الامر علیکم من هؤلاء المدعین مالیس لهم و السائرین فیکم بالجور و العدوان » و ما اهل بیت رسالت به این امر ولایت از دیگران مدعیان امامت که با شما بظلم و جور معاملت مینمایند اولی و احق هستیم، اکنون اگر مقدم ما را مکروه و حق ما را مجهول می دارید و از انفاذ کتب و ارسال رسل پشیمان گشته اید و رای خویش را دگرگون ساخته اید، باکی نیست باز میگردم.
حرّ گفت: بخدا سوگند من نمیدانم این کتب و رسل چیست. حضرت امام حسین (علیه السلام) بعقبة بن سمعان فرمود تا دو خورجین آکنده از مکاتب اهل کوفه آورده و در نزد حرّ بر زمین ریخت. حرّ گفت من از این گروه نیستم و مأمورم در هر مکانت دیدار کردم مفارقت نجویم تا تو را نزد عبیدالله بن زیاد ببرم. حضرت امام حسین (علیه السلام) در خشم شد و فرمود: « الموت ادنی الیک من ذلک » مرگ به تو از این اندیشه نزدیکتر است و اصحاب خود را فرمود برخیزید و کوچ دهید . اصحاب سوار شدند و حریم جلالت را بمحملشان بستند و خواستند بر گردند، حرّ منع کرد.حضرت امام حسین (علیه السلام) فرمود: « ثکلتک امک ما ترید » مادر تو بر تو بگرید از من چه میخواهی؟ حرّ گفت: اگر جز تو کسی از عرب نام مادر من بردی در چنین حالت که توئی من نیز مادرش را به ثکل یاد کردمی هر که بودی.لیکن بخدا سوگند نام صدیقه طاهره مادر تو جز با حسن وجوه نتوانم برد.حضرت امام حسین (علیه السلام) فرمود : اکنون مراد خویشتن بگوی، گفت تا بکوفه نزد ابن زیاد ببرم . حضرت امام حسین (علیه السلام) فرمود: « اذا والله لا اتبعک » به خدای هرگز بدین تن در ندهم. حرّ گفت: « اذا والله لا ادعک » من نیز ترا رها نکنم تا سه بار این کلمات در میان ایشان تکرار یافت و نزدیک شد که کار بقتال انجامد. حرّ گفت : من به محاربه شما مأمور نیستم و دست از تو نیز بر ندارم: « فاذا ابیت فخذ طریقا لا یدخلک الکوفة و لایردک الی المدینة تکون بینی و بینک نصفا » اگر این سخن از من نپذیری راه دیگر پیش گیر که نه به کوفه برود و نه تو را به مدینه رساند تا از راه انصاف انصراف نجسته باشیم و من این مراتب را به ابن زیاد آنها کنم باشد که خداوند عاقبت کار مرا به عافیت برساند و از ابتلای به امر تو برهاند. پس حضرت امام حسین (علیه السلام) از راه عذیب و قادسیه به جانب چپ میل فرمود و حرّ نیز چون سایه ملازم آفتاب بوده همه رفت تا بعذیب الهجانات رسیدند و از آنجا بگذشته در قصر بنی مقاتل نزول اجلال فرمود. (۱)
(۱) کتاب وقایع الایّام در احوال محرّم الحرام، ص ۷۷-۸۳.
« صبر و شکیبائی شهید کربلاء»
در مقام صبر و بردباری حضرت امام حسین (علیه السلام) جای تردید و شبهه نیست و بس است دربارۀ این موضوع جمله وارده در زیارت: « و لقد عجبت من صبرک ملائکة السّماء » آری صبریکه ملائکه آسمان را بشگفت در آورد، معلوم است که چه صبری است.عقل مات و متحیّر است .یک فرد در مدت چندساعت اصحاب با وفایش را در مقابل چشمانش آغشته به خون ببیند؛ جوانهای نازنینش را چون ورق گل پرپر در میدان مشاهده کند؛ طفل شیرخوارش بروی دستش تیر گلویش را بدرد؛ نازدانه برادرش در کنارش دستش قطع گردد؛ ناموس و حرم سرایش در معرض هجوم دشمن قرار گیرد؛ تشنه کامی زبانش را مثل چوب خشک کند و جگرش در اثر تشنگی مثل نهری که آبش خشک شده باشد شکافته گردد؛ ناله العطش اطفالش لازال بگوشش برسد؛ ناسزاها و جسارت های دشمن را مرتباً بشنود؛ تیر، خنجر، شمشیر، نیزه صدها جراحت بر بدنش وارد آورند؛ یگانه فرزند بزرگوارش را به حالت مرض با آن وضع رقّت بار ببیند؛ مع الوصف حضرت امام حسین (علیه السلام) خم به ابرو نیاورد و برای دفاع از دین و عقیده کالجبال الراسخ بایستد و صبر کند و بردبار باشد و شکیبا بماند.
آری جا دارد که ملائکه آسمان بشگفتی در آیند و در مقابل این راد مرد الهی، حضرت امام حسین (علیه السلام) تعجب نمایند. هر موجودی که ادراک ابن موقف را کند متعجب میشود.
آری ای ابوالشهداء و ای شهید کربلاء ، اینچنین صبر نمودی که نامور گردیدی و لقب مصباح الهدی و سفینة النجاة داری.صلّی الله علیک و السلام علیک و رحمة الله و برکاته.
امام سجاد (علیه السلام) فرمود: موقعی که کار بر حسین بن علی (علیهماالسلام) سخت شد آنهائی که با او بودند به او نظر نمودند دیدند برخلاف آنها است زیرا آنها هر چه کار سخت تر میشد رنگهایشان متغیر میشد، بدنهایشان میلرزید و دلهایشان وحشت میکرد، اما حضرت امام حسین (علیه السلام) و بعضی از اصحابش صورتهایشان میدرخشید و آرام بودند، بعضی از آنها به بعضی دیگر گفتند:نظر نمائید چگونه اهمیت به مرگ نمیدهد. حضرت امام حسین (علیه السلام) به آنها فرمود: صبر کنید بزرگ زاده ها مرگ فقط پلی است که شما را از این ناگواریها به سوی بهشت میبرد، آن بهشت وسیع و نعمت دائم. کدامیک از شما نمی خواهد از زندان به کاخ برود و مرگ از برای دشمنان شما پلی است که آنها را از کاخ به زندان میبرد.به درستی که پدرم از رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) روایت نمود که آنحضرت فرمود: دنیا زندان مؤمن است و باغستان کافر و مرگ پل مؤمن است بسوی بهشت و باغستان، و پل کافر است به دوزخ. دروغ نگفتم و به من دروغ نگفته اند. (۱)
(۱)
ای مـــاه حــزن آل پـــیـغـمـبــر(ص) مـحـرّم
آیــیــنـه دار غــــربـــت حــیـــدر(ع) مـحـرّم
بـر رخ مـلایک لـطمـه زن گـیسو پریشان
وقـتی که زهـرا(س) می زند بر سر مـحـرّم
آیـا شـــنـیـده کـــس خـــدا را ســـر بــبــرد
گـشـتـه خـــدای عــشـق بـی ســر مـحـرّم
مـاهـی که خـون فـواره زد تا دامن عرش
از حــنـجـر ســردار بــی لــشـکـر مـحـرّم
در مـذهــب نـا مـردم کـوفـه شـلـوغ اسـت
بــازار تــیــر و نــیــزه وخــنــجــر مـحـرّم
جــایــی بـــرای مــیـهــمـان خـــود نـــدارد
جــز در تـنـور خـاک و خـاکـستــر مـحـرّم
فـتـوا گـرفـتـه حــرمـلـه آری حـلال اســت
بُـبـریـدن حــلــق عـلـی اصـغـر(ع) مـحـرّم
جـز اشـک خـون چـشم یکتا نـیست هرگز
تــــاوان زخـــم چـــــشـــم آب آور مـحـرّم
دیـدی چـگـونه از فـراز نـیـزه مـی ریخـت
خون از سـر و مـوی علی اکبر(ع) مـحـرّم
شــد گـــوش هــا پـاره بــرای گــوشــواره
انگشـت رفت از بهــر انگـشـتـر مـحـرّم
مــرا درد و مـــرا درمــان حسين(ع) اســـت
مــــرا اول مــــرا پــــايـــان حسين(ع) است
دل هـــر کــس بــه ايــمــانــی ســرشتـــــه
مــرا هــم ديـن و هـم ايـمـان حسين(ع) است
هـــمــه عـــالـــم بـــه اذن حــق تــعــالـــی
چـو عـبــدی ســر به فـرمان حسين(ع) است
بــهـشــت و جــنــت و فــردوس اعــــــــلا
هــمــه مــعــلـــول پـيـمــان حسين(ع) اســت
بـــرای هـــــر دلـــی جـــانـــان و جـــانــی
مــرا هــم جــان و هـم جانان حسين(ع) است
عــقــول جـــن و انـــس و هـم مـلائــــــک
بـه حـّـق حــق کـه حــيـران حسين(ع) اسـت
چـو خـواهـم روضـه ی رضــوان بـه فـردا
که من را روضه ی رضوان حسين(ع) است
چــرا عــا لــم ز جــانــش نــــــــــاله دارد
مــگـر او هــم پـــريـشــان حسين(ع) اســت
اگــر خــواهــی ز حــال عـبــد مســــــکين
خـوشـا حـالـش کـه مـهـمـان حسين(ع)اسـت