تبليغاتX
*** یَا حُسَینِ مَظلُومِ(ع) ***
*** یَا حُسَینِ مَظلُومِ(ع) ***
سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384
اربعین حسینی


       مـيـون هـمـه دل هـا ،امـون از دل زيـنـب(س)


  ** غم کوچه و سيلي ... غم صـورت نـيـلي **
                    **
غم قــد کــمــونــي ... غم يـاس خـزونـي **

      شده قاتل زينب(س)،امون از دل زينب
(س)
                        ميون همه دل ها ،امون از دل زينب(س)

 

  ** غم غـربــت حـاکي ... غم چــادر خــاکـي **
                    **
غم غـسـل شـبونه ... زخم بازو و شونه **

      شده قاتل زينب(س)،امون از دل زينب(س)
                        ميون همه دل ها ،امون از دل زينب(س)

 

  ** غم حـــيـــدر خــسـتـه ... غم فـــرق شـکـســته **
              **
غم ســيــنـه گـلـگـون ... غم طشت پر از خون ** 

      شده قاتل زينب(س)،امون از دل زينب(س)
                        ميون همه دل ها ،امون از دل زينب(س)

 

  ** غم شـبه پـيمبر(ص) ... موي خـوني اکبر(ع) **
                   **
غم محسن(ع) ديگر ... غم غربت اصغر(ع) **

      شده قاتل زينب(س)،امون از دل زينب(س)
                        ميون همه دل ها ،امون از دل زينب(س)


  ** غم دست بريده ... غم فـرق دريده **
                           **
غم قـد خـمـيـده ... غم راس بريده **

      شده قاتل زينب(س)،امون از دل زينب(س)
                        ميون همه دل ها ،امون از دل زينب(س)

 

  ** غم موي پـريشان ... غم پـيکر عـريان **
                      **
غم نـالـه و زاري ... غم نـاقـه سواري **

      شده قاتل زينب(س)،امون از دل زينب(س)
                        ميون همه دل ها ،امون از دل زينب(س)

 

  ** غم اون هـمه آزار ... بين کـوچـه و بازار **
                  **
غم طـعـنه و دشنام ... غم ســنـگ لـب بـام **
  **
غـم و مـحنت وناله ... غم مرگ سه ساله **

      شده قاتل زينب(س)،امون از دل زينب(س)
                        ميون همه دل ها ،امون از دل زينب(س)

 



«ورود اهل بیت شهید کربلاء دیگرباره به کربلاء»

در کتاب لهوف و عوالم و منتخب طریحی مسطور است که:اهل بیت(علیهم السلام) چون از شام بیرون شدند و به عراق نزدیک آمدند، نعمان بن بشیر انصاری را گفتند: ما را از راه کربلاء کوچ بده و دیگر باره به کربلاء آمدند و چنان افتاد که هم در آن روز جابربن عبدالله انصاری و جماعتی از بنی هاشم به قصد زیارت قبر سیدالشهداء(علیه السلام) وارد کربلاء شدند و ورود آن جماعت هم در آن ساعت بود که اهل بیت(علیهم السلام) در رسیدند.بانگ ناله و زاری و صیحه عویل و بی قراری از جانبین برخاست.مردم آن اراضی از قاضی و دانی چون رسیدن علی بن الحسین و اهل بیت(علیهم السلام) را بدانستند، به قدم عجل و شتاب در رسیدند و جامه سوگواران در بر کردند و چون ابر بهاران بگریستند؛ سر و مغز را به لطمه بکوفتند و چهرگان را به زخم ناخن بر آشفتند.پس از روزی چند که داد مصائب و نوائب بدادند طریق مدینه را در پیش داشتند.

ظواهر امر دلالت دارد بر اینکه آمدن اهل بیت(علیهم السلام) به کربلاء در همان سال شهادت بوده است و یکی از ادله این امر این است که مردم مدینه بعد از مراجعت اهل بیت(علیهم السلام) به مدینه اطلاع از شهادت حضرت امام حسین(علیه السلام) حاصل نمودند و چگونه ممکن است در ظرف یک سال آنها از جریان قتل امام و آقایشان بی اطلاع بمانند.اشکالی که بعضی نموده اند این است که چه نحو ممکن در این مدت کوتاه اهل بیت(علیهم السلام) با وسائل سواری آن زمان از شام به کربلاء برسند.جواب اشکال این است که یزید ملعون پس از آنکه متوجه شد که از نظر سیاسی اشتباه بزرگی کرده در مقام برآمد که تا آنجا که ممکن است دل بازماندگان امام حسین(علیه السلام) را به دست آورد و از طرفی ماندن اهل بیت(علیهم السلام) در شام به ضرر او بود و خوف این بود که انقلاب شود و از ناحیه دیگر اهل بیت شهید کربلاء(علیهم السلام) مایل به حرکت از شام و رجوع به مدینه بودند، طبعاً یزید ملعون بهترین وسیله آن زمان را در اختیار آنها قرار داد و سفارش آنها را به مأمورین نمود و اهل بیت(علیهم السلام) مایل بودند تجدید عهدی با قبر امام حسین(علیه السلام) بنمایند، بنابراین امکان دارد که با سرعت و شتاب کاروان را ببرند و طوری رفته باشند که همان اربعین اول کربلاء رسیده باشند و دلیل عقلی برخلاف نیست تا ناچار شویم دست از ظواهر امر و شواهد برداریم.والله العالم.

 

«خبر دادن بشیر اهل مدینه را به شهادت شهید کربلاء»

حضرت امام زین العابدین(علیه السلام) به بشیر فرمود: پدر تو مردی شاعر بود، تو را هیچ از آن صنعت بهره و نصیبه ای داده باشد؟ عرض کرد من نیز شاعرم.حضرت امام سجاد(علیه السلام) فرمود: اکنون بر نشین و طریق مدینه پیش دار و مردم آن بلده را از شهادت ابی عبدالله الحسین(علیه السلام) و رسیدن اهل بیت(علیهم السلام) آگاه کن.

بشیر بر حسب فرمان بر اسب خویش برنشست و راه در نوشت و چون به مدینه درآمد، با هیچکس سخن نکرد تا به مسجد رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) رسید پس به اعلی صوت بگریست و این شعر بگفت:

** یا اهل یثرب! لامقام لکم بها ... قتل الحسین(ع) فأدمعی مدرار **

               ** الجسم منه بکربـلاء مضرج ... والرأس منه علی القناه یدار **


یعنی ای اهل مدینه! مدینه جای اقامت شما نباشد، حضرت امام حسین(علیه السلام) کشته شد و اشکهای من ریزان است؛ بدنش در کربلاء به خون آغشته و سرش بر نیزه گردانده میشود و آنوقت فریاد برآورد که: ای مردم اینک علی بن الحسین(علیهما السلام) است که با عمه ها و خواهرها به اراضی شما درآمد و در ظاهر شهر شما رحل خویش فرود آورد.اینک من فرستاده و رسول اویم و شما را بر رسالت خویش به حضرت او دلالت میکنم. (1)



(1)
کتاب شهید کربلاء، ص 315-317.

 

+ 15:22 توسط کنیزان حضرت زهراء(س)
جمعه نوزدهم اسفند 1384
فضیلت تربت امام حسین(علیه السلام)
 

** اي پـــنــاه دل، حــسـيـن(ع)   ... اي پادشاه دل، حــسيـن(ع) **

              ** اي عـــزيــز فــاطــمـــه(س)  ...اي سوز آه دل، حــسيـن(ع) **

** اي بـهـشـت بـي تــو دوزخ ... اي بــهــشــتــم روي تـــو **

              ** در قــنـوتـم مـي گــشــايــم ... دسـت حـاجــت ســوي تـو **

** در ســجــودم مـــيـگــذارم ... ســر بــه خــاک کـوي تـو **

              ** بــي نــهـايــت يـک طــرف ... لطف و عطايت يک طرف **

** هــر دو عـالـم يـک طـرف ... کـرب و بـلايـت يک طرف **


«سجده بر خاک قبر شهید کربلاء فضیلت دارد»

صدوق(علیه الرحمة) از امام صادق(علیه السلام) به طور ارسال نقل میکند که سجود بر خاک قبر امام حسین(علیه السلام) نورانی میکند تا زمین هفتم را و هر کس تسبیح خاک قبر امام حسین(علیه السلام) با او باشد نوشته میشود از مسبحین و هرچند تسبیح نگوید.

ابن عمار میگوید امام صادق(علیه السلام) تربت امام حسین(علیه السلام) را داشت، در موقع نماز آن خاک را میریخت بر سجادۀ خود و بر آن سجده میکرد و بعد میفرمود:به درستی که سجده بر خاک قبر امام حسین(علیه السلام) پرده های هفتگانه را میدرد.دیلمی در ارشاد نقل میکند که امام صادق(علیه السلام) سجده نمیکرد مگر بر خاک قبر حضرت سیدالشهداء(علیه السلام).

از امام موسی بن جعفر(علیهما السلام) نقل شده است که فرمود: شیعیان ما از چهار چیز بی نیاز نیستند:

(۱) سجاده ای که روی آن نماز بخوانند.
(۲) انگشتری که به دست کنند.
(۳) مسواکی که با آن مسواک نمایند.
(۴) تسبیحی از خاک قبر امام حسین
(علیه السلام).

 

 

«ذکر با تسبیح ساخته شده از خاک شهید کربلاء ثواب دارد»

راوی میگوید: حضرت فاطمه زهراء(سلام الله علیها) با بندهای پشمی گره خورده شده ذکر میگفت، تا اینکه میگوید تا زمانی که حضرت حمزۀ سیدالشهداء(علیه السلام) شهید شد، از آن موقع حضرت فاطمه زهراء(سلام الله علیها) از خاک قبر حضرت حمزه(علیه السلام) تسبیح ساخت. مردم هم متابعت نمودند و موقعی که حضرت امام حسین(علیه السلام) شهید شد، مبدل شد به خاک قبر حضرت سیدالشهداء(علیه السلام) و از آن موقع تسبیح شیعیان از خاک قبر حضرت امام حسین(علیه السلام) شد.


               ** حمزه(ع) به راه دین حق فدا شد **
                                      **
مـقـدمـه بـرای کـــربــــلاء شد **

و از کتاب حسن بن محبوب نقل شده است از امام صادق(علیه السلام) سؤال شد از تفاوت تسبیح از خاک قبر حضرت امام حسین(علیه السلام) و خاک قبر حضرت حمزه(علیه السلام).فرمود: تسبیحی که از خاک قبر حضرت سیدالشهداء(علیه السلام) باشد تسبیح میگوید در دست شخص بدون آنکه خود شخص تسبیح بگوید و نیز روایت شده است که اگر ملکی از آسمان برای کاری به زمین می آید حورالعین از او میخواهند که برایشان تسبیح و تربت قبر حضرت امام حسین(علیه السلام) را هدیه بیاورد.

و از امام صادق(علیه السلام) نقل شده است که اگر کسی یک بار تسبیح از تربت حضرت امام حسین(علیه السلام) را بگرداند و استغفار یا ذکر دیگری بگوید، خداوند برایش مینویسد، هفتاد بار و بدرستی که سجده بر تربت قبر آنحضرت حجاب های هفتگانه را میدرد. (۱)


(۱) کتاب شهید کربلاء، ص۶۵-۶۶.

 

+ 22:41 توسط کنیزان حضرت زهراء(س)
دوشنبه پانزدهم اسفند 1384
خطبه امام سجاد(علیه السلام)


«خطابه امام سجاد،زین العابدین(علیه السلام) یاصاعقه مرگباربریزید(لعنة الله علیه)»

حضرت سجاد،امام زین العابدین(علیه السلام) هنگامی که بر فراز منبر قرار گرفت، پس از حمد و ثنای خداوند این گونه شروع به سخن کرد:

« ایها الناس! اعطینا ستاً و فضلنا بسبع اعطینا العلم و الحلم و السماحة و الفصاحة و الشجاعة و المحبت فی قلوب المؤمنین و فضلنا بأن منا النبی المختار محمّد(صلی الله علیه و آله وسلم) و منا الصدیق و منا الطیار و منا اسدالله و اسد رسوله و منا سبطا هذه الأمة من عرفنی فقد عرفنی و من لم یعرفنی انبأته بحسبی و نسبی » مردم شام! خداوند ما را به علم و حلم و سماحت و فصاحت و شجاعت برتری داد و دلهای مؤمنین را از محبت ما پر ساخت و ما را به پیغمبر مختار(صلی الله علیه وآله وسلم) و علی بن ابیطالب و جعفرطیار و حمزه و دو فرزندان پیغمبر امام حسن و امام حسین(صلوات الله علیهم اجمعین) فضیلت داد.هر کس مرا میشناسد بشناسد و آنکه مرا نمی شناسد اکنون من او را به حسب و نسب خویش آگاه میسازم.

« ایها الناس! انا ابن مکة و منی ، انا ابن زمزم و الصفا ... ، انا بن من اوحی الیه الجلیل ما اوحی ، انا بن محمد المصطفی(صلی الله علیه وآله و سلم) ، انا بن علی المرتضی(علیه السلام) ... ، انا بن صالح المؤمنین و وارث النبیین و قامع الملحدین ... ، انا بن فاطمة الزهراء(علیها السلام) ، انا بن سیدة النساء ، انا بن خدیجة الکبری » من فرزند مکه و منا هستم، من فرزند زمزم و صفا هستم، من فرزند آن کسی هستم که خداوند به او وحی فرستاد، من فرزند محمد مصطفی(صلی الله علیه وآله و سلم) هستم، من فرزند علی مرتضی(علیه السلام) هستم،من فرزند صالح مؤمنین و وارث پیامبرانم، من فرزند کسی هستم که ملحدین را ریشه کن ساخت، من فرزند دختر پیغمبر فاطمه زهراء(علیها السلام) هستم، من زادۀ بهترین زنانم من زادۀ خدیجه کبرایم.

در اینجا که حضرت سجاد،امام زین العابدین(علیه السلام) افکار مردم را کاملاً بسوی خویش و دودمانش توجه دادزو حسب و نسب خویش را (که حکومت دمشق میخواست بر مردم شام پوشیده بماند) آشکارا روشن ساخت، دامنه سخن را به فاجعه خونین طف کشاند و فرمود: « انا ابن المقتول ظلماً ، انا ابن المجزوز الرأس من القفا ، انا ابن العطشان حتی قضی ، انا ابن طریح الکربلاء ، انا ابن مسلوب العمامة و الرداء ، انا ابن من بکت علیه ملائکة السماء ... ، انا ابن من رأسه علی السنان یهدی ، انا ابن من حرمه من العراق الشام تسبی » من فرزند آن کسی هستم که او را به ستم کشتند ، من فرزند کسی هستم که سر او را از قفا بریدند ، من فرزند کسی هستم که او را تشنه کشتند ، من زادۀ کسی هستم که پس از کشتن بدن او را به زمین افکندند و او را دفن نکردند ، من فرزند آن کسی هستم که لباس او را به غارت بردند ، من زادۀ آن شهیدی هستم که سر او را بر بالای نیزه نمودند ، من فرزند کسی هستم که زنان و کودکان او را از عراق تا شام به اسارت آوردند.

حضرت سجاد،امام زین العابدین(علیه السلام) همچنان به سخن ادامه داد و جنایات شرمگین و تکان دهنده ای که حکومت یزید(لعنة الله علیه) در سرزمین کربلاء آن را انجام داده بود ، در آن مجلس برشمرد و پرده از اعمال کثیف و ضد انسانی فرزند معاویه(لعنة الله علیهما) برداشت. (1)

(1) کتاب شهید کربلاء، ص 298-300.

 

+ 20:31 توسط کنیزان حضرت زهراء(س)
جمعه دوازدهم اسفند 1384
«اهلبیت شهید کربلاءازکوفه تاشام(۲)»

   

   ** امشب به دامن من ... خـورشـیـد آرمـیـده **
                               ** یا مـاه آسـمـان هـا ... در کـلبـه ام دمـیـده **

     ** مَنِ الَّذي أیتَمَني **


   ** دخـتر هـمیشه جایش ... آغـوش گـرم باباست **
                           ** کس روی دست دختر ... رأس پـــدر، نــدیـــده **

     ** مَنِ الَّذي أیتَمَني **


   ** از دل چـــراغ گــیــرم ... از اشــک ،گـل فشانم **
                          ** از زلف،مشک ریزم ... بــابــا ز ره، رســـیــده **

     ** مَنِ الَّذي أیتَمَني **


   ** از بس که چون بزرگان ... بـــار  فــــراق ، بــــردم **
                     ** در ســـن خــردســالـــی ... ســـرو قــــدم خــمــیـــده **

     ** مَنِ الَّذي أیتَمَني **


   ** بابا چه شد که امشب ... با سر زدی به ما سر **
                         ** جـسمت کـدام نـقـطــه ... در خاک و خون تپیده **

          ** مَنِ الَّذي أیتَمَني **


   ** داغـم به دل نـشسته ... آهـم ز سـر، گـذشته **
                           ** چشمم به راه، مانده ... اشکم به رخ چکیده **

    ** مَنِ الَّذي أیتَمَني **


   ** از بـس پـیـاده رفـتـم ... پــایـم ز راه مــانـده **
                           ** از بس گرسنه خفتم ... رنــگم ز رخ پـریـده **

    ** مَنِ الَّذي أیتَمَني **


   ** تو رفـع تشنگی کن ... از اشــک دیده مـن **
                           ** من بوسه ای ستانم ... از حــنـجـر بــریــده **

    ** مَنِ الَّذي أیتَمَني **


   ** انگشــت های عــمّـه ... بگرفته نقش گل زخم **
                       ** از بس نشسته و خار ... از پــای مــن کشـیده **

    ** مَنِ الَّذي أیتَمَني **


   ** هم کتف من سیاه است ... هم روی من کبود است **
                  ** هم فـرق مـن شکـسـته ... هــم گــوش مـن دریـده **

    ** مَنِ الَّذي أیتَمَني **


   ** جسـمم رود شـبـانه ... در خـاک، مـخفـیانه **
                         ** یادآورد ز زهراء(س) ... دفــن مـنه شــهـیده **

    ** مَنِ الَّذي أیتَمَني **
 

 

« خط سیر اهل بیت شهید کربلاء از کوفه تا شام(۲) »

۹ـ دیر نصرانی: قافله از آنجا حرکت کرد و به طرف دیر پیش رفت.ابو سعید شامی با فرماندهان قافله رفیق بود، او روایت کرده که روزی در سفر شام به دیر رسیدم.قافله در میان بیابان فرود آمد، نصاری مطلع شدند و ضمناً خبری به شمر(لعنة الله علیه) دادند که نصر حزامی لشکری فراهم کرده و میخواهد نصف شب بر آنها شبیخون زند و سرهای بریده را بگیرد.در میان رؤسای لشکر اضطرابی عظیم رخ داد و پس از تبادل افکار قرار شد شب را در دیر پناه ببرند.شمر(لعنة الله علیه) و یارانش آمدند نزدیک دیر کشیش بزرگ آمد بر فراز دیوار و گفت: چه میخواهید؟ شمر(لعنة الله علیه) گفت: ما از لشکر ابن زیاد(لعنة الله علیهما) هستیم و از عراق به شام میرویم.کشیش پرسید برای چه کار میروید؟ شمر(لعنة الله علیه) گفت: شخصی بر یزید(لعنة الله علیه) خروج کرده بود، یزید(لعنة الله علیه) لشکری جرار بر او تاخت و او را کشتند و سرهای او و اصحابش را با اسرای حرمش نزد یزید(لعنة الله علیه) میبریم.کشیش گفت: سرها را ببینم. نیزه دارها سرها را نزدیک دیوار بلند کردند. چشم کشیش بر سر مقدس و منور حضرت سیدالشهداء (علیه السلام) افتاد، دید نوری از آن ساطع است و روشنی مخصوصی از آن لامع است، از پرتو انوار آن هیبتی بر دل کشیش افتاد و گفت: این دیر کفایت شما را نمیکند، سرها و اسیران را داخل دیر نمایید و خودتان پشت دیوار بمانید و کشیک بکشید که مبادا دشمن بر شما حمله کند و اگر حمله کردند بتوانید با فراقت دفاع کنید و نگران اسراء و سرها نباشید.شمر(لعنة الله علیه) این نظریه را پسندید.سرها را در صندوق نهادند و قفل کردند و سر مبارک حضرت امام حسین(علیه السلام) را در صندوق مخصوصی با اسراء و علیل و بیمار داخل دیر کردند و خود بیرون زیستند.

کشیش بزرگ، اسراء را در محل مناسب جای داد و سرها را در اتاق مخصوصی نهاد و شبانه که به آن سرکشی می کرد دید نوری از سر مبارک حضرت سیدالشهداء(علیه السلام) پرتو افکن است و به آسمان بالا میرود.ناگهان دید تختی از نور فرود آمد و سقف اتاق شکافته شد و یک خانم مجلله ای در وسط آن تخت نشسته و شخصی فریاد کشید « طرقوا طرقوا رؤسکم ولا تنظروا » راه دهید و سر خود را پایین افکنید. گوید چون خوب نگریستم حوا مادر آدمیان و هاجر زن ابراهیم مادر اسماعیل و راحیل مادر یوسف و مادر موسی و آسیه زن فرعون و مریم دختر عمران که مادر عیسی و زنان پیغمبر آخرالزمان همه فرود آمدند و سرها را از صندوق بیرون آورده، در برگرفته به سینه چسبانیده و میبوسیدند و میگریستند و زیارت می کردند و به جای خود میگذاشتند.

ناگاه شنیدم غلغله و شورشی برپا شد و تختی نورانی آمد، گفتند همه چشم برنهید که شفیعه محشر می آید.من بر خود لرزیدم و بی هوش شدم، کسی را نمی دیدم اما میشنیدم در میان غوغا و خروش یکی میگوید: السلام علیک ای مظلوم مادر ، ای شهید مادر ، ای غریب مادر ، ای نور دیدۀ من ، ای سرور سینه من ، مادر به فدایت ، غم مخور که داد تو را از کشندگان تو خواهم گرفت.پس از آنکه به هوش آمدم کسی را ندیدم.

پیر راهب خود را تطهیر کرده و معطر نمود و داخل اتاق شد و قفل صندوق را شکست. سر مقدس و منور حضرت امام حسین(علیه السلام) را بیرون آورده و با کافور و مشک و زعفران شست و در کمال احترام او را به طرف قبله ای که عبادت می کرد گذارده و با کمال ادب در مقابل او ایستاد و عرض کرد: ای سر سروران عالم و ای مهتر بهترین اولاد آدم ، همین قدر میدانم تو از آن جماعتی که خداوند در تورات و انجیل وصف کرده ولی به حق خداوندی که تو را این قدر و منزلت داده که محرمان انجمن قدس ربوبی به زیارت تو می آیند با من تکلم کن و به زبان خود بگو کیستی؟ سر مقدس و منور حضرت سیدالشهداء(علیه السلام) به سخن آمد و فرمود: « انا المظلوم و انا المغموم و انا المهموم و انا المقتول بسیف الجفا انا المذبوح من القفا » پیر راهب گفت: جانم به فدایت از این روشن تر بیان کن.ای سر حسب و نسب خود را بگو؟ سر بریده با کمال فصاحت بلند فرمود: « انا ابن محمد المصطفی(صلی الله علیه و آله وسلم) انا ابن علی المرتضی(علیه السلام) انا ابن فاطمة الزهراء(علیها السلام) انا الحسین الشهید المظلوم بکربلاء » پدر روحانی سالخوردۀ کلیسا، فریاد و فغان بلند کرد و سر را برداشت و بوسید و به صورت خود گذاشت و عرض کرد:صورت از صورت برندارم تا بفرمایی فردای قیامت شفیع تو خواهم بود.از سر صدایی شنید که فرمود به دین اسلام درآی تا تو را شفاعت کنم.راهب گفت: « اشهد ان لااله الا الله و اشهد ان محمداً رسول الله »

پیر روحانی شاگردان مکتب کلیسا را جمع کرد و داستان و ماجرای خود را از سر شب تا صبح در میان نهاد و گفت: سعادت در این خانواده است.آن هفتاد نفر همه به اسلام گرویدند و در مصیبت وارده بر حضرت امام حسین(علیه السلام) گریستند و با لباس عزا خدمت امام زین العابدین(علیه السلام) رفتند. ناقوس ها را شکستند و به دست آنحضرت همه مسلمان شدند و اجازه خواستند که آن قوم قتال را بکشند و با آنها جنگ کنند.حضرت امام سجاد(علیه السلام) اجازه نداد و فرمود: خداوند جبار منتقم است و انتقام از آنها خواهد کشید.

 

 

۱۰ـ عسقلان: شمر و رفقایش(لعنة الله علیهم اجمعین) شب در پای دیوار خفتند و صبح سرها و اسراء را گرفته به طرف عسقلان کوچ کردند.امیر آن شهر یعقوب عسقلانی بود که در جنگ کربلاء حاضر بود و امارت این شهر جایزۀ او بود.دستور داد شهر آیین بستند و اسباب لهو و طرب بیرون شهر فرستاد و اعیان همکار او در غرفه های مخصوص نشسته سر مست باده و جام و ساغر و ساقی بودند که سرهای بریده را وارد کردند به هم مبارکباد گفتند.

تاجری به نام زریر خزاعی از اتفاق در بازار ایستاده بود دید مردم به هم مبارکباد میگویند و مسرور و شادمانند. گفت چه خبر است که بازار را آیین بستید؟ گفتند: شخصی در عراق بر یزید(لعنة الله علیه) خروج کرده بود، ابن زیاد(لعنة الله علیه) لشکری جرار فرستاد او را کشتند و سرهای او را با اسرایش امروز وارد این شهر میکنند که به شام برند.زریر خزاعی پرسید: مسلمان بود یا کافر؟ گفتند از بزرگان اهل اسلامند.پرسید: سبب خروجش چه بود؟ گفتند: مدعی بود که من فرزند رسولخدا(صلی الله علیه و آله وسلم) هستم و سزاوارتر به خلافت از یزید(لعنة الله علیه) میباشم.پرسید: پدر و مادرش که بود؟ گفتند: نامش حسین(علیه السلام)، برادرش حسن(علیه السلام)، مادرش فاطمه(علیها السلام) و پدرش علی(علیه السلام) و جدش محمد رسولخدا(صلی الله علیه و آله وسلم).زریر چون این سخن شنید بر خود بلرزید و دنیا در چشمش تیره و تار شد.شتابان آمد تا خود را به اسراء رسانید، چون چشمش به علی بن الحسین(علیهما السلام) افتاد سخت با صدای بلند به گریه افتاد.امام سجاد(علیه السلام) فرمود: ای مرد چرا گریه میکنی؟ مگر نمی بینی اهل این شهر همه در شادی هستند؟ زریر گفت: ای مولای من ، من تاجری هستم غریب امروز به این شهر رسیدم.کاش قدمهای من خشک شده بود و دیدگان من کور گشته بود و شما را بدین حال نمی دیدم.آنگاه امام سجاد(علیه السلام) فرمود: مثل اینکه بوی محبت ما از تو می آید.عرض کرد: مرا خدمتی فرما که انجام دهم و به قدرت قوه خود جانفشانی کنم.

امام چهارم حضرت زین العابدین(علیه السلام) فرمود: اگر بتوانی برو نزد آنکه سر پدرم را بر نیزه در دست دارد، او را تطمیع کن که سرها را از میان اسراء بیرون ببرد تا مردم متوجه سرها شده، به زنان آل محمد(صلی الله علیه و آله وسلم) کمتر نظر افکنند.
زریر رفت نزدیک آن نیزه دار و پنجاه اشرفی به او داد که سر را پیش قافله ببرد.آن بدکیش پول را گرفته و سر را بیرون برد.زریر باز آمد حضور امام سجاد
(علیه السلام) و بر ای آن حضرت عمامه آورد.ناگهان صدای غوغایی بلند شد، معلوم شد، شمر(لعنة الله علیه) صدای هلهله و شادی بلند کرده و مردم آن شهر با او همکاری میکنند.زریر نزدیک او رفت آب دهان به صورتش انداخت.گفت از خدا شرم نمیکنی که سر پسر پیغمبر(صلی الله علیه و آله وسلم) را به نیزه زدی و حرم او را اسیر کردی و چنین شادی میکنی؟ سخت او را دشنام داد.شمر(لعنة الله علیه) گفت: او را بگیرید، بکشید.زریر را دستگیر کرده آنقدر او را زدند که بیهوش افتاد.به گمان اینکه مرده از بالین او رفتند.تا نیمه شب زریر به هوش آمد و برخاست و خود را به مسجدی که مشهد سلیمان پیغمبر(علیه السلام) است رسانید و آنجا جماعتی را دید از دوستان آل محمد(صلی الله علیه و آله وسلم) سرها برهنه کردند و به گریه و زاری، عزاداری میکنند.

 

 

۱۱ـ بعلبک: قافله اسراء از عسقلان به بعلبک پیش رفتند و چون شمر(لعنة الله علیه) بنا بر معهود قبل از ورود مردم را آگاه ساخته بود پیر و جوان با ساز نقاره و طبل زنان و شادی کنان به استقبال بیرون آمدند. پرچم ها را بلند کرده در سایه آن می رقصیدند و به تماشای اسیران خاندان رسالت مشغول شدند تا شش فرسخ استقبال کردند. حضرت ام کلثوم(علیها السلام) چون جمعیت و شادیشان را بدین میزان دید دلش به درد آمد و فرمود: خداوند جمعیت شما را به تفرقه اندازد و کسی را بر شما مسلط کند که همه شما را به قتل برساند.

بدین ترتیب اسراء را به شام وارد کردند. (۱)


(۱) کتاب شهید کربلاء، ص۳۲۲-۳۲۷ .

 

+ 21:30 توسط کنیزان حضرت زهراء(س)
پنجشنبه یازدهم اسفند 1384
«اهلبیت شهیدکربلاء از کوفه تا شام (1)»


 «
خط سیر اهل بیت شهید کربلاء از کوفه تا شام(۱)»

پس از توقف اسراء درکوفه و گزارش ابن زیاد به یزید(لعنة الله علیهما) و فرمان حرکت دادن اسراء به شام،اسباب سفر شام را تهیه دیدند و از راه موصل بطرف شام حرکت کردند.ابن زیاد(لعنة الله علیه)؛ زجربن قیس، محض بن ابی ثعلبه و شمربن ذی الجوشن(لعنة الله علیهم اجمعین) را مأمور نمود که با پنج هزار سوار، اسراء و سرها را به شام برند.روز اول ماه صفر بود که اسراء به شام وارد شدند.

 

۱ـ کنار شطّ فرات: شمر(لعنة الله علیه) رئیس قافله بود.حضرت امام سجاد(علیه السلام) را به غل و زنجیر، به شتر بستند و کودکان را با خفت و خواری روی کجاوه های بی روپوش زنان نشانده و سرهای بریده را بر نیزه ها حرکت نمودند.چون مقداری راه رفتند کنار شط فرات منزل کردند و سرها را پای دیوار خرابه ای گذاشتند و نشستند به قمار و لهو و لعب و شرب خمر. در این بین دیدند دستی از بالای سر مبارک سیدالشهداء(علیه السلام) ظاهر شد و با قلم خونین بر دیوار نوشت:

        ** اترجوا امة قتلت حسینا شفاعة جده یوم الحساب **

آنها برخاستند آن دست را بگیرند،کسی را نیافتند.باز نشستند مشغول قمار شدند.آن دست ظاهر شد و این شعر به رنگ خون نوشت:

     ** فلا والله لیس لهم شفیع و هم یوم القیامة في العذاب **

دویدند دست را بگیرند که ناپدید شد،باز به عیش خود مشغول شدند که این ابیات از هاتفی شنیدند:

 ** ماذا تـقولون اذ قال النبي (ص) لکم ماذا فعلتم و انتم آخـر الامـم **
           **
بعترتی و باهلی عند مفتقدی منهم اساری ومنهم صرخوابدمی **

 


۲ـ تکریت:
منزل دوم تکریت بود و در نزدیکی این منزل چند نفر را فرستادند به شهر که خبر دهند تا از آنها استقبال کنند.اهل شهر تکریت به استقبال اسرای کربلاء آمدند و جمعی از نصاری در آن شهر بودند،گفتند چه خبر است؟ اینها چه کسانی هستند؟ گفتند: سر مقدس امام حسین
(علیه السلام) را با اسرای او می آورند. پرسیدند کدام حسین(علیه السلام)؟ گفتند: پسر فاطمه(علیها السلام) دخترزاده پیغمبر آخرالزمان(صلی الله علیه وآله وسلم). نصاری گفتند: اف بر روی شما مردم باد که پسر پیغمبر را کشتید و برگشتند بکنایس خود و ناقوس زدند و به گریه پرداختند و عرض کردند ما از این عمل بیزاریم و آنها را سرزنش کردن.

 


۳ـ
 وادی نخله: از تکریت کوچ کرده به وادی نخله رسیدند.آنجا صدای ضجه و نوحه بسیاری شنیدند که اصحابش را نمی دیدند و یکی میگفت:

       ** مسح النبي جبینه و له بریق في الخدود **
                             **
ابواه من علیا قریش و جده خیر الجدود **

و دیگری میگفت:

  ** الا یاعین جودی فوق جدی فمن یبکی علی الشهداء بعدی **
               **
عـلی رهـط  تـقــودهـم الـمنایا الی متجـبـر بالـملک عـبدی **

 


۴ـ مرشاد: از وادی نخله به مرشاد رسیدند.زنان و مردان آن شهر به استقبال آمدند و با دیدن این قافله صدای ضجه و ناله آنها بلند شد و بیم آن رفت که بر قتله حمله کنند.

 


۵ـ حران: قافله اسراء به نزدیکی حران رسید. در بالای بلندی، منزل یک یهودی بود به نام یحیی حرائی، به استقبال ایشان آمد و تماشای سرها را میکرد که چشمش به سر مبارک سیدالشهداء(علیه السلام) افتاد. دید لبهای مبارکش می جنبد.پیش رفته گوش فرا داد، این کلام را شنید: « و سیعلم الذین ظلموا أی منقلب ینقلبون »
یحیی از مشاهده این حال به شگفتی فرو رفته و پرسید این سر کیست؟ گفتند:
سر حسین بن علی(علیهماالسلام). پرسید مادرش کیست؟ گفتند: فاطمه(سلام الله علیها) دختر رسول خدا(صلی الله علیه و آله وسلم). یهودی گفت: اگر دین او برحق نبود این کرامت از او ظاهر نمیشد. یحیی اسلام آورد و عمامه دق مصری که در سر داشت از سر خود برداشت و قطعه قطعه کرد و به خواتین حرم محترم داد و جامه خزی که پوشیده بود به جهت امام زین العابدین(علیه السلام) فرستاد و با هزار درهم که صرف مایحتاج نمایند.

آنها که موکل سرها بودند بر او بانگ زدند که مغضوبین خلیفه را اعانت و حمایت می کنی؟ دور شو وگرنه تو را خواهیم کشت.یحیی با شمشیر از خود دفاع کرد. جنگ درگرفت و پنج تن از آنها را کشت و کشته شد. مقبره یحیی در دروازه حران معروف است به مقبره یحیی شهید و محل استجابت دعاست.

 


۶ـ
نصیبین:
چون قافله به نصیبین رسیدند، شمر(لعنة الله علیه) یک نفر را فرستاد تا امیر شهر را خبر کند و شهر را زینت کرده مهیای پذیرائی اسرای آل عصمت نمایند.امیر آن شهر نامش منصوربن الیاس بود.به استقبال قافله رفتند. چون لشکر کوفه و شام وارد شهر شدند، ناگهان برقی بجست و نیمه شهر را بسوخت و کلیه مردمی که در آن قسمت برق زده بودند سوختند. امیر قافله شرمگین و بیمناک از غضب خدا شده و بی درنگ حرکت کردند.

 


۷ـ حوزه فرمانداری سلیمان یا موصل: قافله اسراء را به شهر دیگری که نامش بر ما معلوم نیست بردند. رئیس این شهر سلیمان بن یوسف بود که او دو برادر داشت.یکی در جنگ صفین به دست حضرت امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) کشته شده بود و دیگری شریک حکومت این شهر بود.یک دروازه متعلق به سلیمان و یک دروازه متعلق به برادرش. سلیمان دستور داد سرهای بریده را از دروازه فرمانروائی او وارد کنند. همین امر سبب نزاع دو برادر شد و جنگ درگرفت و سلیمان در آن جنگ کشته شد و فتنه و غوغای عجیبی رخ داد که موجب توحش شمر و رفقایش(لعنة الله علیهم اجمعین) گردید،باز شتابان از آن شهر هم بیرون رفتند.

 


۸ـ حلب:
در نزدیکی حلب کوهی است و در دامنه کوه قریه ای بود که جمعیت آن یهودی بودند و در قلعه(حصاری) محکم زندگی میکردند و شغل آنها حریر بافی بود و مصنوع آنها و لباس آنها در حجاز و عراق و شام به لطافت شهرت داشت .در دامن کوه کوتوالی بود که نامش عزیز بن هارون و رئیس یهود بود.قافله را در دامن کوه که آب و علف فراوان داشت فرود آوردند.چون شب درآمد کنیزکی که نامش شیرین بود نزدیک اسراء آمد و یکی از خانمهای اسیر را شناخت که در سابق خدمتگذار او بود.کنیز که چشمش بر خانم افتاد و لباسهای مندرس و کهنه او را دید شروع کرد بگریستن.سبب گریه او را پرسیدند،گفت: فراموش نمیکنم که روزی حضرت امام حسین
(علیه السلام) در صورت شیرین نگریست و بطور مطایبه به شهربانو فرمود: شیرین عجب روی افروخته ای دارد. شهربانو به گمان آنکه امام در شیرین میلی کرده عرض کرد: یابن رسول الله(صلی الله علیه وآله وسلم) من او را بتو بخشیدم. حضرت امام حسین(علیه السلام) فرمود:من در راه خدا او را آزاد کردم.شهربانو خلعت بسیار نفیسی به کنیزک پوشانید و او را مرخص کرد.حضرت سیدالشهداء(علیه السلام) فرمودند:تو کنیزان بسیار آزاد کردی و هیچ یک را خلعت ندادی.عرض کرد آنها آزاد کرده من بودند و این آزاد کرده شماست.باید فرقی بین آزاد کرده من و آزاد کرده شما باشد.امام حسین(علیه السلام) شهربانو را دعا فرمود و شیرین هم در خدمت شهربانو بود تا هنگام رحلت و آن شب که به لباسهای کهنه،خانم های اسیر را دید،پریشان خاطر شد.اجازه گرفت،داخل ده شد تا آنچه اندوخته بود لباس خوب تهیه کند برای خانمها بیاورد.چون به حصار رسید در بسته بود،دق الباب کرد.عزیز رئیس قبیله پرسید:آیا شیرین هستی؟ گفت:آری؛ نام مرا از کجا دانستی؟

عزیز گفت: من در خواب موسی و هارون
(علیهماالسلام) را دیدم سر و پای برهنه،با دیده های گریان.مصیبت زده بودند.سلام کردم، پرسیدم شما را چه شده چنین پریشان هستید؟ گفتند: حسین(علیه السلام) پسر دختر پیغمبر(صلی الله علیه وآله وسلم) را کشته اند و سر او را با اهل بیتش به شام می برند و امشب در دامن کوه منزل کرده اند.

عزیز گفت: پرسیدم از موسی
(علیه السلام) مگر شما به حضرت محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) و پیغمبریش عقیده دارید؟ گفت: آری او پیغمبر بحق است و خداوند از همه ما درباره او میثاق گرفته و ما همه به او ایمان داریم و هر کس از او اعراض کند ما از او بیزاریم. من گفتم نشانی بمن بنما تا یقین کنم. فرمود: اکنون برو پشت در قلعه،کنیزکی بنام شیرین وارد میشود او آزاد کرده حضرت امام حسین(علیه السلام) است.از او پذیرائی کن و به اتفاق او نزد سر مقدس حسین(علیه السلام) برو و سلام ما را به او برسان و اسلام اختیار کن.این بگفت و از نظر ما غائب شد. آمدم پشت در که تو در زدی.شیرین لباس و خوراک و عطریات برداشت و عزیز هم هزار درهم به موکلان داد که مانع پذیرائی شیرین نشوند تا خدمتی به اهل بیت(علیهم السلام) نمایند.عزیز خود دو هزار دینار خدمت حضرت سیدالساجدین(علیه السلام) برد و بدست آن حضرت بشرف اسلام مشرف گردید و از آنجا به پیشگاه سر مقدس حضرت سید الشهداء(علیه السلام) آمد و گفت: « السلام علیک یابن رسول الله » گواهی میدهم که جد تو رسولخدا و خاتم پیغمبران بود و حضرت موسی و هارون بشما سلام رسانیده اند.

سر مقدس حضرت امام حسین(علیه السلام) با کمال صراحت لهجه آواز داد که سلام خدا بر ایشان باد.عزیز عرضکرد: ای آقای بزرگ شهید، میخواهم مرا شفاعت کنی و نزد جدت رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) از من راضی باش.پاسخ شنید: که چون مسلمان شدی خدا و رسول از تو خشنود شدند و چون در حق اهل بیت من نیکی کردی جد و پدر و مادرم از تو راضی گردیدند و چون سلام آن دو پیغمبر را به ما رسانیدی من از تو خشنود شدم.آنگاه حضرت سیدالساجدین(علیه السلام) عقد شیرین را به عزیز بست و تمام اهل قلعه مسلمان شدند.(۱)

                                                                                        ادامه .......  


(۱) کتاب شهید کربلاء، ص۳۱۷-۳۲۲.        

   

+ 9:45 توسط کنیزان حضرت زهراء(س)
دوشنبه هشتم اسفند 1384
اسلام آوردن عالم یهودی و جاثلیق نصرانی


«سرزنش عالم یهودی،یزید(لعنة الله علیه) قاتل شهید کربلاء را»

سید و ابن نما حدیث میکنند که رأس الجالوت که یک تن از احبار یهود بود به یزید(لعنة الله علیه) گفت: از من تا داوود نبی هفتاد پدر واسطه است جماعت یهود از تعظیم و تکریم من دقیقه ای فرو نمی گذارند و شما پسر پیغمبر(صلوات الله علیهم اجمعین) خود را که یک واسطه بیش در میان نیست به قتل می رسانید.بریده باد دست شما و نابود باد دین شما. یزید(لعنة الله علیه) برآشفت و گفت: اگر نه این بود که از رسول خدا(صلی الله علیه و آله وسلم) به من رسید که فرمود: آنکس که معاهد و اهل ذمه را بکشد فردای قیامت من با او مخامصه خواهم کرد، امروز تو را به سلامت نمی گذاشتم.

رأس الجالوت گفت:رسول خدا(صلی الله علیه و آله وسلم) با قاتل معاهد، مخامصت خواهد نمود آیا با قاتل فرزندش خصومت نخواهد داشت؟ این به گفت و بانگ برآورد که یااباعبدالله! در نزد جدت گواه باش که من مسلمان شد و شهادتین بگفت.یزید(لعنة الله علیه) گفت: اکنون که از شرط معاهد بیرون شدی قتل تو روا باشد و فرمان داد او را گردن زدند.

 

«اسلام جاثلیق و شهادت وی در مجلس قاتل شهید کربلاء»

و در این وقت جاثلیق نصاری از در در آمد و از یزید(لعنة الله علیه) پرسش کرد که این سر که در طشت زر جای داده اند از ان کیست؟ گفت سر حسین بن علی(علیهما السلام) است و مادرش فاطمه(سلام الله علیها) دختر رسولخدا(صلی الله علیه و آله وسلم) است.جاثلیق گفت از چه روی قتل بر وی واجب افتاد؟ یزید(لعنة الله علیه) گفت: که مردم عراق او را دعوت کردند تا به مسند خلافت برنشانند، عامل من عبیدالله بن زیاد(لعنة الله علیهما) او را بکشت و سرش را برای من فرستاد. جاثلیق گفت: وای بر تو ای یزید! من در این ساعت در بیعه جای داشتم، اندکی خوابیدم . ناگاه صیحه ای شنیدم و جوانی چون آفتاب دیدم که از آسمان فرود شد و با او فرشتگان بودند. گفتم کیست؟ گفتند: رسولخدا(صلی الله علیه و آله وسلم) با فرشتگان بر فرزندش حسین(علیه السلام) تعزیت میکند و مینالد.وای بر تو ای یزید! خداوند هلاکت کند.یزید(لعنة الله علیه) در خشم شد و گفت:خوابی به دروغ میزنی و بر من حجت میکنی؟ و فرمان کرد تا غلامان او را به در بردند و به ضربی بیازردند.جاثلیق فریاد برداشت که یااباعبدالله(علیه السلام) گواه باش در نزد جدت که من مسلمان شد و شهادتین بگفتم.یزید(لعنة الله علیه) در غضب شد و گفت: او را دار بزنید.

جاثلیق گفت: آنچه میخواهی بگو.اینک رسولخدا(صلی الله علیه و آله وسلم) در برابر من به یک دست پیراهنی از نور و به دست دیگر تاجی از نور دارد و میفرماید: این تاج بر سر نتوانی گذاشت الا آنکه از دنیا بیرون شوی، آنگاه رفیق من باشی در بهشت.این را بگفت و درگذشت. (۱)



(۱)
کتاب شهید کربلاء، ص۲۸۲-۲۸۴.

+ 23:57 توسط کنیزان حضرت زهراء(س)
شنبه ششم اسفند 1384
قصه سهل ساعدی



        ** قـم يا اهل الکوفه، من عابدينم **
                   **
وصيّ مصطفي(ص)، سلطان دينم
**
                                 **
عـازم به شـامـم ... باشد پيامم
**

  **ياصاحب الزمان عجل ظهورک**

                                 ** من وارث حسين(ع)،خون خدايم **
                   **
جرعه نوش جام، قـالوا بلي يم
**
         **
به شور و شينم ... پور حسينم
**

  **ياصاحب الزمان عجل ظهورک**

 


«آوردن اهل بیت شهیدکربلاء رابا سرهای شهداء(علیهم السلام)بشهر شام»

سیدبن طاووس حدیث میکند که:چون اهل بیت رسول خدا(صلوات الله علیهم اجمعین) را در همه امصار و بلدان بتاختند و سر مقدس حضرت سیدالشهداء(علیه السلام) را مورد دیدارها ساختند تا وقتی که نزدیک به دمشق شدند.حضرت ام کلثوم(علیهاالسلام) شمربن ذی الجوشن(لعنة الله علیه) را طلب نمود و فرمود مرا با تو حاجتی است.گفت حاجت چیست؟ فرمود: اینک شهر دمشق است،ما را از دروازه ای داخل کن که مردمان کمتر نگران ما شوند و سرهای شهداء(علیهم السلام) را از برای اشتغال تماشاییان از پیش روی ما برافرازیید تا مردمان به نگریستن ما نپردازند. شمر(لعنة الله علیه) که خمیر مایه شرارت بود و جبلتش منشور شقاوت داشت چون تمنای حضرت ام کلثوم(علیهاالسلام) بدانست،یکباره برخلاف مراد او میان بست.فرمان داد تا سرهای مقدس شهداء(علیهم السلام) را در میان محمل نسوان بازدارند و ایشان را از دروازه ساعات که انجمن رعیت و رعات است درآورند تا مردمان از نظاره ایشان سیر و سیراب شوند و آن راه نیز تا دارالامه یزید(لعنة الله علیه) دورترین راه ها بود.لا جرم اهل بیت(علیهم السلام) را بدین صفت کوچ دادند تا در باب مسجد جامع که جای باز داشت اسیران است،بازداشتند.

مردی از مشایخ شام چون ایشان را دیدار کرد از اسرای کفار دانست و گفت سپاس خدای را که کشت شما را و هلاک ساخت شما را و فتنه از بن برکند و از سب و شتم و فحش هیچ فرو نگذاشت،چون خاموش شد حضرت سیدالساجدین امام زین العابدین(علیه السلام) به سخن آمد و فرمود: ای شیخ آیا کتاب خدا را تلاوت کرده ای؟ گفت: قرائت کرده ام. فرمود: این آیه مبارکه را قرائت نمودی « قل لا أسئلکم علیه اجرا الا المودة في القربي ». عرض کرد: قرائت کرده ام. امام زین العابدین(علیه السلام) فرمود: بدین آیت گذشته باشی. « وآت ذالقربی حقه ». عرض کرد: خواندم. امام زین العابدین(علیه السلام) فرمود: این ایه را تلاوت کرده ای؟ « انا یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا ». عرض کرد: خوانده ام.

حضرت سیدالساجدین امام زین العابدین(علیه السلام) فرمود: ای شیخ این آیات در حق ما نازل شده،مائیم ذی القربی ، مائیم آن اهل بیت که خداوند از آلایشی پاک و پاکیزه فرموده. شیخ شامی چون این کلمات بشنید دست به سوی آسمان بلند کرد و سه مرتبه عرض کرد: خدایا از در توبه و عنابت بیرون شدم. عرض کرد: الهی بیزارم از دشمنان حضرت محمد(صلی الله علیه و آله وسلم) و کشندگان اهل بیت ایشان. همانا چند که قرائت قرآن کردم به معنی این کلمات پی نبردم.آنگاه عرض کرد یابن رسول الله! آیا توبه من پذیرفته است؟ حضرت سیدالساجدین امام زین العابدین(علیه السلام) فرمود: اگر توبه کنی خداوند میپذیرد و تو با ما خواهی بود. مرد شامی عرض کرد تائبم. چون این خبر به یزید(لعنة الله علیه) فرمان داد تا او را قتل رسانیدند.

 


« قصه سهل ساعدی با اهل بیت شهید کربلاء »

صاحب مناقب به اسناد خویش از سهل بن سعد ساعدی حدیث میکند که گفت:به حاجتی سفر بیت المقدس کردم و از آنجا به شهر شام رفتم.شهری دیدم با فراوانی آبها و خرمی گیاه و اشجار درهم رفته و بساتین پذیرفته، کوی و بازار را آسمانه و جدار به دیباهای زرتار و پرده های زرنگا محفوف و ملحوف و زنان مغنیه بی پرده به نواختن طبول و دفوف مشغول. مرا شگفت آمد. که این فرحت و سرور چیست. مردم چرا چنین شاد و شادمانند. به مردی گفتم مگر اهل شام را امروز عیدی ست که تا کنون ما را آگهی نرسیده و ندانسته ایم. گفتند: ای شیخ مگر تو مردی اعرابی بوده و از اقصای بادیه رسیده ای؟ گفتم: لاولله. من سهل بن سعد ساعدی صاحب رسول خدایم. گفتند ای سهل! تو را شگفتی در نمیبرد که آسمان خون نمی بارد و زمین اهلش را فرو نمی برد. گفتم از برای چه؟ گفتند: امروز سر حسین بن علی بن ابی طالب(علیهم السلام) را از ارض عراق به درگاه یزید(لعنة الله علیه) هدیه می آورند. سهل ساعدی گفت: واعجبا! سر حسین(علیه السلام) را به نزد یزید(لعنة الله علیه) هدیه میبرند و مردم شاد و فرحان میگردند. از کدام دروازه داخل می نمایند؟ به دروازه ساعات اشارت کردند.

در این سخن بودیم که رایات فراوان پدیدار شد و سرهای مقدس شهداء(علیهم السلام) را بر سنان نیزه ها نصب داده از پی یکدیگر حمل میدادند و سر مقدس و منور حضرت امام حسین(علیه السلام) را که شبیه ترین خلق به رسولخدا(صلی الله علیه و آله وسلم) بود برفراز رایتی منصوب نموده بودند و از قفای آن رایت، دختری بر شتری بی وطا و محمل سوار بود. من به نزد او شتافتم و گفتم کیستی؟ گفت من سکینه دختر حسین(علیه السلام). عرض کردم : من سهل بن سعد از اصحاب جد توام. اگر درخور من خدمتی است فرمان کن تا فرمان پذیر شوم. فرمود: اگر توانی حامل این سر مبارک را دورتر از ما حمل دهند تا مردمان به نظاره آن سر مطهر پردازند و کمتر به حرم رسولخدا(صلی الله علیه و آله وسلم) نظر اندازند.

سهل ساعدی میگوید: حامل آن سر مبارک گفتم:توانی در بهای اسعاف حاجت من چهل دینار زر سرخ از من مأخوذ داری؟ گفت:حاجت چیست. گفتم: این سر مبارک را از پیش روی حرم قدری دورتر حمل بده.این سخن را از من پذیرفت و زر را گرفت و جلوتر رفت.

سهل بن سعد گوید: گاهی که سر مبارک حضرت امام حسین(علیه السلام) را در شهر دمشق حمل میدادند، پنج تن از زنان شام را نگریستم که از برای تماشا از دریچه قصر بلند برآمده بودند و در میان ایشان پیرزنی فرتوت و پشت خمیده بود. چون سرمقدس و منور حضرت امام حسین(علیه السلام) را از برابر آن دریچه میگذرانیدند، آن عجوز با پشت خمیده برخاست و سنگی بدست کرده و بر آن سر همایون افکند. چنان که به ثنایای مبارکش آمد. چون این بدیدم از آن ملعونه دست برداشتم و گفتم بارخدایا هلاک کن این پیره زن و آن زنهایی که با آنها هستند بحق محمد و آل محمد(صلوات الله علیهم اجمعین) . هنوز این کلام را تمام نیاورده بودم که آن دریچه فرود آمد و آن ملعونه و آنان که با وی بودند به زیر سنگ و خاک هلاک شدند. (۱)

 

(۱) کتاب شهید کربلاء،ص۲۷۸-۲۸۱.

       

+ 15:36 توسط کنیزان حضرت زهراء(س)
پنجشنبه چهارم اسفند 1384
شهادت امام سجاد(علیه السلام)

   
          ** مـضـطـر و دلـخـسـته و زار و حزین **
                            **
بـر جـگر دارم شـــرار زهــــر کـیــن **
          **
مــی کـــشـم از درد پـا روی زمــیــن **
                            **
گـشتــه در ایـن لحـظه های واپـسین **
          **
اشـک چـشـم و خـون لبـهایـم اجـیـر **

   ** بر دلم،شور و نوای کربلاست ... أشهد من،روضه های کربلاست **

          ** کـاش زیـر تــیــر و تــیـغ و نـیــزه ها **
                            **
میزدم در خاک و در خـون دست و پا **
          **
بی کــفـن می شـد سـرم از تـن جــدا **
                             **
رو نـمـی کــردم ولــی از کــــربــلاء **
          **
بـا عــــدو تـا کـــوفــه و شــام بــلاء **

   ** بر دلم،شور و نوای کربلاست ... أشهد من،روضه های کربلاست **

           ** بـعـد مـرگـم،کـاش گـردد غــسـل من **
                             **
مثل زهــراء(س)، نیمه شب با پیرُهن **
          **
تـا نـبـیـنـد هــیـچ کـس، دارم بـه تــن **
                             **
با گـذشـت ایـن چـهـل ســال از مِحَن **
           **
جای زخـم و کـُنـد و زنـجیر و رسـن **

   ** بر دلم،شور و نوای کربلاست ... أشهد من،روضه های کربلاست **

           ** حـک شود ای کاش بر قـبرم ز سوز **
                             **
که خـجـل هـستم مـن از عـمّه هنوز **

   ** بر دلم،شور و نوای کربلاست ... أشهد من،روضه های کربلاست **


 

«شدائد و احزانی که بر حضرت زین العابدین(علیه السلام) وارد شد»

ابن قولویه و ابن شهرآشوب و دیگران از حضرت امام صادق(علیه السلام) روایت کرده اند که حضرت علی بن الحسین(علیهماالسلام) بر پدر بزرگوار، بیست سال گریست و هرگاه طعامی نزد او حاضر میکردند، میگریست؛ چون آبی به نزد او می آوردند آنقدر میگریست که آن آب را مضاعف میکرد.پس یکی از غلامان آنجناب گفت: فدای تو شوم یابن رسول الله میترسم که تو خود را هلاک کنی و گناه کار شوی.زین العابدین امام سجّاد(علیه السلام) فرمود: « انما اشکوا بثی و حزنی الی الله و اعلم من الله مالا تعلمون » یعنی شکایت میکنم درد و اندوه خود را به خدا و من میدانم از خدا آنچه شما نمیدانید.پس فرمود هیچ وقت به خاطر نمی آورم کشته شدن فرزندان فاطمه(علیهم السلام) را مگر آنکه گریه در گلوی من میگیرد.به روایت دیگر فرمود چون نگریم و حال آنکه پدرم را منع کردند از آبی که وحشیان و درندگان میخورند و با لب تشنه او را شهید کردند.

به روایت دیگر به حضرت زین العابدین امام سجاد(علیه السلام) گفتند که آنقدر میگریی که نفس خود را خواهی کشت.حضرت سجاد(علیه السلام) فرمود: نفس خود را در روز اول کشته ام و بر او میگریم.ایضا ابن قولویه و ابن شهرآشوب و دیگران روایت کردند که از بسیاری گریه آن حضرت یکی از آزاد کرده های آنحضرت گفت که آیا وقت آن نشده است که گریه شما تمام شود؟ حضرت زین العابدین امام سجاد(علیه السلام) فرمود: وای بر تو! حضرت یعقوب دوازده پسر داشت و یک پسر او ناپیدا شد و از بسیاری گریه دیده های او سفید شد و از وفور غم و اندوه پشت او خم شد.با آنکه میدانست فرزندش زنده است و من دیدم پدر و برادران و عموها و هفده نفر از خویشان خود را که در برابر من و بر دور من کشتند و سر بریدند ،چگونه اندوه من به نهایت رسد.

ایضا روایت کرده اند که حضرت زین العابدین امام سجاد(علیه السلام) فرزندان عقیل را بسیار مهربانی میکرد.گفتند یابن رسول الله! فرزندان عقیل را بیش از فرزندان جعفر گرامی میداری. فرمود: بخاطرم می آید کشته شدن ایشان در راه پدرم و بر ایشان رقت میکنم. ابن شهرآشوب از زهری روایت کرده است که عبدالملک مروان فرستاد و حکم کرد که امام زین العابدین(علیه السلام) را زنجیر کنند و به شام برند و جماعت بسیاری را بر آنحضرت موکل کرده بود.من رفتم و سعی بسیار کردم و از ایشان مرخص شدم که آن حضرت را ببینم. دیدم که حضرت زین العابدین امام سجاد(علیه السلام) را به زنجیر بسته اند و غل در گردن آنحضرت گذاشته اند.از مشاهده آن حال گریستم و گفتم کاش من به جای تو میبودم و تو سالم می بودی.حضرت زین العابدین امام سجاد(علیه السلام) فرمود که تو گمان میبری که اینها بر من سنگینی میکند.اگر خواهم میتوانم از خود رفع کنم ولیکن میخواهم که باشد و عذاب الهی بخاطر من بیاید.پس دست و پاهای خود را از زنجیر بیرون آورد و فرمود اگر خواهم چنین میتوان کرد.پس دست و پاهای خود را باز در زنجیرها داخل کرد و فرمود: دو منزل بیشتر با ایشان نخواهم رفت.بعد از چهار روز دیدم که موکلان حضرت زین العابدین امام سجاد(علیه السلام) برگشته اند و در مدینه تفحص آنحضرت میکنند.من رفتم و حقیقت حال را از ایشان سوال کردم. گفتند کار این مرد بسیار غریب است.ما در تمام شب بیدار بودیم و هراست او مینمودیم.چون صبح شد در محل او نظر کردیم.به غیر از غل و زنجیر در محل او ندیدیم. زهری گفت من بعد از آن رفتم به نزد عبدالملک و از من سوال کرد حال آنحضرت را. من این واقعه را به او نقل کردم.عبدالملک گفت در همان روزی که پاسبانان او را نیافته بودند نزد من آمد و گفت مرا با تو چه کار است؟ پس از حضرت زین العابدین امام سجاد(علیه السلام) خوفی بر من مستولی شد که نتوانستم بدی به او اراده کنم.پس گفتند اگر خواهی نزد من باش تا تو را گرامی دارم. گفت نمی خواهم و بیرون رفت. دیگر او را ندیدم.من گفتم علی بن الحسین(علیهما السلام) چنان نیست که تو گمان کرده ای و اراده در خاطر ندارد و پیوسته مشغول عبادت پروردگار خود است.عبدالملک گفت نیکو شغلی است شغل او.خوشا به حال او و خوشا شغل او.

ایضا روایت کرده است از سعید بن المسیب که چون یزید مسلم بن عقبه را فرستاد که مدینه را غارت کند و اهل مدینه را به قتل رساند آن ملاعین، اسبهای خود را بر ستونهای مسجد حضرت رسول(صلی الله علیه و آله وسلم) بستند و آنها را بر دور مرقد آنحضرت بازداشتند و سه روز مشغول غارت مدینه بودند و هر روز حضرت زین العابدین امام سجاد(علیه السلام) مرا برمیداشت و می آمد به نزد قبر رسولخدا(صلی الله علیه و آله وسلم) و دعائی میخواند که من نمی فهمیدم و از اعجاز آنحضرت چنان شد که ما آنها را میدیدیم و آنها ما را نمی دیدند.

در بصائرالدرجات بسند معتبر از حضرت امام صادق(علیه السلام) روایت کرده است که آن حضرت فرمود که پدرم حضرت امام محمد باقر(علیه السلام) میگفت: چون وقت وفات پدرم حضرت زین العابدین امام سجاد(علیه السلام) شد فرمود آب وضو برا ی من بیاور و وضو ساخت.و فرمود ای فرزند این شبی است که مرا وعده وفات داده اند.ناقه مرا در خطیره ای ضبط کن و علفی برای او مهیا کن. پس حضرت امام صادق(علیه السلام)فرمود چون حضرت زین العابدین امام سجاد (علیه السلام) را دفن کردند ناقه خود را رها کرد و از خطیره بیرون آمد،نزدیک قبر رفت بی آنکه قبر را دیده باشد.سینه خود را بر قبر آنحضرت گذاشت و فریاد و ناله میکرد و آب از دیده هایش می ریخت. چون این خبر را به جانب حضرت امام محمد باقر(علیه السلام) دادند،نزد ناقه آمد و گفت که ساکت شو و برگرد خدا برکت دهد برای تو.پس برخاست و بجای خود رفت. و بعد از ارندک زمانی برگشت به نزد قبر وناله و اضطراب میکرد و میگریست.در این مرتبه که خبر آنرا به حضرت گفتند فرمود که بگذارید آن را که بی تاب است و چنین ناله و اضطراب میکرد تا بعد از سه روز هلاک شد و حضرت زین العابدین امام سجاد (علیه السلام) با آن ناقه بیست و دو حج کرده بود و یک تازیانه بر او نزده بود.

علی بن ابراهیم بسند حسن از حضرت امام رضا(علیه السلام)روایت کرده است که حضرت علی بن الحسین(علیهماالسلام) در شب وفات مدهوش شد.چون بهوش آمد گفت « الحمدلله الذي صدقنا وعده و اورثنا الارض نتبؤ من الجنة حیث نشاء فنعم اجر العاملین » یعنی حمد میکنم خداوندی را که راست گردانید وعده ما را و میراث داد بما زمین بهشت را که در هر جا که خواهیم قرار نمائیم. پس نیکو اجریست مزد عمل کنند گان برای خدا.این را فرمود و به ریاض بهشت ارتحال نمود. کلینی بسند حسن از حضرت امام رضا(علیه السلام)روایت کرده است همین را و اضافه کرده است که سوره إذا وقعه و سوره إنا فتحنا تلاوت فرمود و بعد از آن این آیه را خواند و به عالم بقا ارتحال نمود.ایضا بسند معتبر از حضرت امام محمد باقر(علیه السلام) روایت کرده که چون پدر مرا وقت وفات رسید مرا به سینه خود چسبانید و فرمود ای فرزند گرامی ترا وصیت میکنم به آنچه که وصیت نمود مرا پدرم در هنگام شهادت خود و فرمود پدرش او را وصیت نموده بود به این وصیت در وقت وفات خود که زنهار ستم نکنید بر کسی که یاوری بر تو به غیر از خدا نداشته باشد و از احادیث معتبره بسیار که بر وجه عموم وارد شده ظاهر شده است که حضرت زین العابدین امام سجاد (علیه السلام) را به زهر شهید کردند.ابن بابویه و جمعی را اعتقاد آنست که ولید بن عبدالملک آنحضرت را زهر دادند و بعضی هشام بن عبدالملک را نیز گفته اند.

کلینی بسند معتبر از حضرت امام صادق(علیه السلام) روایت کرده است که علی بن الحسین(علیهماالسلام) را در وقت شهادت پنجاه و هفت سال بوده و شهادت در سال نود و پنج واقع شده و بعد از حضرت امام حسین(علیه السلام) سی و پنج سال زندگانی کرد. (۱)

 

(۱) جلاءالعیون علامه مجلسی،ص۴۹۸-۵۰۲.          

 

+ 8:5 توسط کنیزان حضرت زهراء(س)
سه شنبه دوم اسفند 1384
فاطمه صغری(س)


«خبردادن غراب به فاطمه صغری(سلام الله علیها) درمدینه شهادت شهیدکربلاءرا»

 

      ** تـا کـی بــه ســر راه فــراقــت بـنـشــیـنــم **
                               ** تـا چــنــد بـگــویــم کــه نــیــامـد پــدر من **

      ** یـعـقوب اگـر هـجـر پـسر دیـد و به دوران **
                               ** مـن هـجـر پـدر دیـدم و جـانـم بـه لـب آمد **

      ** سـوغات سـفـر، نـیـست مـرا از تـو تـمـنا **
                               ** بـنـویس بـرایــم ز سـفـر، تــاج ســر مــن **

      ** بـنـویـس کـه اصغر(ع) به زبـان آمده یا نه **
                               ** بـر گـو تـو بـه اکبر(ع) کـه بـیاید به بر من **

      ** بنویس که قاسم(ع) چه شبی کرد عروسی **
                               ** بـر گـو بـه رقیه(س) تـو سـلامی ز بـر من ** 

 

فاضل مجلسی از کتاب مناقب قدیم سند به علی بن الحسین(علیهما السلام) میرساند که فرمود: چون حضرت امام حسین(علیه السلام) را شهید کردند، غرابی بیامد و بال و پر خود را در خون آن حضرت بیالود و خود را به مدینه رسانید و بر لب دیوار خانه فاطمه صغری(سلام الله علیها) که به علت بیماری به کربلاء نرفته بود و در مدینه مانده بود، بنشست. فاطمه صغری(سلام الله علیها) چون سر برداشت و آن مرغ خون آلود را دید، او را به فال بد آمد و های های بگریست و فرمود: کلاغ، خبر مرگ آورده.گفتم خبر مرگ چه کسی را آورده ای؟ گفت:امام. گفتم: کدام امام؟ گفت: حسین بن علی(علیهما السلام) در کربلاء بین نیزه ها و حربه هاست، برای او گریه کن و ثواب خدا را امیدوار باش.سپس برخاست و نتوانست جواب دهد و من از این مصیبت گریه کردم.

چون فاطمه صغری(سلام الله علیها) بدین کلمات با غراب سؤال و جواب کرد و از شهادت پدر آگاه شد، به زاری و سوگواری اشتغال نمود.به روایتی در ابلاغ قتل و شهادت حضرت امام حسین(علیه السلام) هیچ کس از آن غراب پیشی نگرفت. (۱)


(۱) کتاب شهید کربلاء، ص ۲۷۶.

 

+ 7:26 توسط کنیزان حضرت زهراء(س)