تبليغاتX
*** یَا حُسَینِ مَظلُومِ(ع) ***
*** یَا حُسَینِ مَظلُومِ(ع) ***
شنبه بیست و هشتم بهمن 1385
مجلس یزید پلید

«ألسَّلامُ عَلَي القَلبِ الصَّبُور»

     ** ميان طــشــت زر، خونين گلي بود **
                                           ** کــنــارش داغ ديـــده، بـلـبـلـي بـود **

     ** چـه بـلـبـل، بـلـبـل شـيـريـن زبـاني **
                                           ** نــه او را لانــه اي، نـه آشــيـانـي **

     ** ز سـنگ کين، پر و بالش شکسته **
                                           ** غـبـار غـم، به رخـسارش نشسته **

     ** اگرچه سـر فرو، در زير پر داشت **
                                           ** نظر گاهي، ميان طـشت زر داشت **

     ** کـه نـاگـه ديـد، گــلـچـيـن سـتمگـر **
                                           ** گـل سـرخـش نـمود با چـوب، پرپر **

     ** خودش را جانب زينب(س)،کشيد او **
                                           ** چو غـنچـه، پـيرهن بر تن دريد او **

     ** بگـفـتا با دل پـر غـصه، زيـنـب(س)  **
                                           ** مزن چـوب سـتم، ظالم بر اين لـب **

     ** مـزن چــوب سـتـم را، بـر سـر او **
                                           ** بــه پــيــش، ديـــدگـان دخـــتـــر او **
 

 

 

 

 

 

منبع شعر: کتاب زمزمه هاي حاج احمد دلجو، ص117.

 

 

 

 

 

«سرنازنينامامحسين(عليهالسّلام)درمجلسيزيدپلید»

راوى گويد: بعد از آن ، سر نازنين حضرت امام حسين(عليه السّلام) را با زنان و كودكان آن امام مبين، به مجلس يزيد بى دين بردند به هيئتى كه همه ايشان را به يك ريسمان بسته بودند و چون با آن حالت وارد مجلس يزيد شدند در مقابلش ايستادند و حضرت سجاد(عليه السّلام) فرمود: اى يزيد! تو را به خدا سوگند مى دهم به گمان تو اگر پيامبر(صلی الله علیه وآله وسلم)، ما را به اين هيئت ديدار نمايد چه مى كند؟

يزيد حكم كرد ريسمانها را بريدند و آل طه و ياسين را از قيد طناب رها ساختند سپس يزيد، سر مبارك حضرت امام حسين(عليه السّلام) را در پيش رو گذاشت و زنان را در پشت سر خود جاى داد تا چشم ايشان به سر انور حضرت امام حسين(عليه السّلام) نيفتد و ليكن جناب سيدالساجدين(عليه السّلام) چشمش بر آن سر نازنين افتاد و بعد از آن صحنه دلخراش، ديگر تا آخر عمرش گوشت كله حلال گوشتى تناول نفرمود.


و اما حضرت کبری زينب(عليهاالسّلام) چون سر مبارك برادر خود را بديد از شدت ناراحتى دست در گريبان برد چاك زد سپس به آواز غمناك فرياد واحسيناه .... برآورد به قسمى كه ناله اش دلها راخراشيد. راوى گويد: به خدا سوگند كه همه آن كسانى كه در مجلس يزيد حضور داشتند از ناله جانسوز حضرت کبری زينب(عليهاالسّلام) به گريه و افغان افتادند و در آن حال خود آن پليد لب از گفتار فرو بست و ساكت بود. پس يكى از زنان بنى هاشم كه در خانه يزيد بود بى اختيار براى حضرت امام حسين(عليه السّلام) بگريست و به آواز بلند با ناله و فغان گفت: يا حبيباه! يا سيد اهل بيتاه يابن محمداه! راوى گفته كه هر كس از آن اهل مجلس صداى آن زن را مى شنيد بى اختيار گريه مى كرد.

در اين بين يزيد لعين چوب خيزران طلبيد مكرر با آن چوب به دندان مبارك فرزند رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلم) مى زد. در اين هنگام ابو برزه اسلمى خطاب به آن بدتر از ارمنى، نمود و گفت : واى بر تو اى يزيد! به چه جرات چنين جسارتى مى نمايى و با چوب، به گوهر دندان حسين(علیه السلام) فرزند فاطمه اطهر(علیهاالسلام) مى زنى؟ من گواهى مى دهم كه به چشم خود ديدم كه رسولخدا (صلی الله علیه وآله وسلم) دنداهاى ثناياى حسن و حسین(علیهماالسلام) را مى بوسيد و مى فرمود: ((انتما سيدا...)) شما دو نفر سيد و سرور جوانان اهل بهشت هستيد، خدا بكشد كشندگان شما را و لعنت كند آنها را و جايگاه ايشان جهنم باد كه بد جايگاهى است .


رواى گويد: پس يزيد از اين سخنان به خشم آمد و حكم داد كه ((ابوبرزه )) را از مجلسش بيرون افكنند. در اين هنگام او را كشان كشان بيرون نمودند راوى گفت كه يزيد ملعون در مقام تمثيل به ابيات ابن زبعرى را كه در هنگام شكست مسلمانان در جنگ احد به عنوان فتح نامه براى كفار قريش و اصحاب ابو سفيان در مكه انشاء نموده بود، همى ترنم و زمزمه داشت: ((ليت اشياخى ببدر....)) ؛ يعنى اى كاش بزرگان قوم از قريش كه در جنگ بدر كشته شدند (مانند عتبه،شيبه،وليد،ابوجهل و غيره) در اينجا حاضر بودند و مشاهده مى كردند چگونه طائفه خزرج كه ياور رسول الله(صلی الله علیه وآله وسلم) بودند، از شمشيرهاى قريش به جزع و افغان آمده اند، تا از ديدن اين صحنه ، صداها به شادى بلند نمايند و صورتهايشان از شدت سرور و خرسندى، درخشنده شود و بگويند يزيد دستت شل مباد كه اين چنين عمل نمودى و انتقام از بنى هاشم گرفتى . (اين بيت از اشعار خود يزيد است ).ما بزرگان خزرج را در جنگ احد كشتيم و اين معامله را با معامله بدر برابر داشتيم و جنگ بدر بر جنگ احد زيادتى ننمود. بنى هاشم به لعب ، هواى سلطنت داشتند و اسلام را بهانه كردند؛ نزول وحى را حقيقتى نبود (مراد آن كافر از بنى هاشم جسارت است نسبت به حضرت ختمى مرتبت (صلی الله علیه وآله وسلم) ) از نسل خندف نبودمى اگر از اولاد احمد مختار انتقام خون كشتگان بدر را نمى كشيدم. (۱)

 

 

 

 

«سخنرانیحضرتزينبكبرى(عليهاالسّلام)درمجلسيزيدپلید»

 
راوى گويد: در آن هنگام حضرت کبری زينب(عليهاالسّلام) بر پا خاست و اين خطبه را كه دقايق نكاتش موسس دقايق ايمان و لطايف بيانش مزين كاخ ايقان است، ادا فرمود: ((الحمدلله ....))؛ سپاس بى قياس ذات مقدس الهى را سزاست كه ذرات ماسوى را به قبول اشه انوار وجود، پرورش داد و درود نامحدود بر احمد محمود رسول پروردگار و درود بر آل اطهار او باد. خداوند راست گفتار در كتاب معجز آثارش چنين تذكار فرمود: (ثم كان ...) (۲) ؛ سپس سرانجام كسانى كه اعمال بد مرتكب شدند به جايى رسيد كه آيات خدا را تكذيب كردند و آن را به مسخره گرفتند! اى يزيد! آيا چنين گمان بردى كه چون اقطار زمين و آفاق آسمان را بر ما سخت تنگ گرفتى و راه چاره را بر رويمان محكم بسته داشتى به نحوى كه سر انجام آن به اينجا رسيد كه مانند اسيران كفار ما را ديار به ديار كشاندى، در نزد خدا موجب خوارى و مذلت ما و عزت و كرامت تو خواهد بود؟!

بدين خيال باطل دماغ نخوت و تكبر را بالا كشيدى و به اظهار شادمانى پرداختى و مانند متكبران به دامانت نظر عجب و خود بينى افكندى كه اينك دست روزگار را به مراد خويش بسته و امور را منظم مى پندارى ، مگر نه اين است كه سلطنت حقه ما خانواده رسول(صلی الله علیه وآله وسلم) است كه تو به ظلم و ستم آن را خاصه خود نمودى؟! اينك آرام باش و به خود آى و فرمان واجب الاذعان حضرت سبحان را از خاطر نسيان منما كه فرموده (و لا يحسبن ....) (۳) ؛ آنها كه كافر شدند (و راه طغيان پيش گرفتند) تصور نكنند اگر به آنان مهلت مى دهيم، به سودشان است! ما به آنان مهلت مى دهيم فقط براى اينكه بر گناهان خود بيفزايند و براى آنها، عذاب خوار كننده اى.

اسيرى چو غلامان آزادشان نمود؛ اينك ادعاى تو عدالت و دادگسترى است كه زنان و كنيزكان خود را در پس پرده عزت محترم دارى و از نامحرمان مستور نمايى (ولى ) دختران پيغمبر(صلی الله علیه وآله وسلم) را در حالى كه پوشش مناسبب ندارند مانند اسيران در شهر بگردانى و در جلو ديدگان نامحرمان به تماشا بگذارى؟! و مردم دور و نزديك و پست وشريف با چشمان اهانت آميزى به خاندان رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) بنگرند در حالى كه از مردان آنان كسى را باقى نگذاشتى تا يار و و حمايت آنها باشند چگونه مى توان اميد رعايت از گروهى داشت كه پاره هاى جگر پاكان از دهان آنها فروريخته و گوشت تن هايشان از خون شهيدان روييده! و چگونه در بغض و عدوات ما اهل بيت رسول(صلی الله علیه وآله وسلم) كوتاهى تواند نمود آن كس كه هميشه به چشم دشمنى و به ديده حسد و كينه به سوى ما نگريسته و اينك تو با چوپ خود دندانهاى ثناياى اباعبدالله الحسین(علیه السلام) سيد شباب اهل جنت را آزرده مى دارى و نه اين گناه را به چيزى شمرى و نه اين امر شنيع را عظيم مى پندارى! اى يزيد! اينك تو به پدران خود مباهات دارى و همى گويى كه ((اگر بودند از روى شادى بگفتندى كه اى يزيد، دستت شل مباد كه چنين انتقام از بنى هاشم كشيدى!)) اينك هم با تكبر و غرور چوب بر دندانهاى مبارك سيد و سرور جوانان اهل بهشت مى زنى چگونه چنين سخن نرانى در حالى كه خون ذرية رسول مختار بريختى و زخم دلها را تازه كردى و بيخ دودمان را بر كندى و زمين را از خون آل عبدالمطلب كه ستارگان روى زمين بودند، رنگين ساختى و به پدران كافر خود همى صدا بر مى آورى، به گمانت كه ايشان را بر اين طلب دارى كه شتابان به آرامگاه ايشان (در جهنم ) خواهى شتافت و در آنجا آرزو مى كنى كه كاش دستت شل و زبانت لال بودى تا ناگفتنى را نگفته و ناكردنى را به جاى نياوردى بودى!

 خداوند! حق ما را از ستمكاران ما برگير و غضب را برايشان فرود آورد؛ زيرا خون ما را ريختند و ياران ما را بكشتند.


اى يزيد! به خدا سوگند كه با اين جنايت عظيم، پوست خود را دريدى و گوشت بدن خويش را پاره نمودى! و در فرداى قيامت به نزد رسول الله(صلی الله علیه وآله وسلم) بيايى در حالى كه بارگناه كشتن ذريه پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) را بر دوش كشيده و حرمت عترت او را شكسته و بر آنان كه پاره تن رسول(صلی الله علیه وآله وسلم) بودند ستم نموده و بر آنان در آن مقام كه خدا عزوجل پراكنده، آل رسول(صلی الله علیه وآله وسلم) را جمع سازد و كار ايشان را به صلاح آورد و حق ايشان را از ستمكاران بگيرد كه خداوند متعال فرمود: (ولا تحسبن ... (4) هرگز گمان مبر كسانى كه در راه خدا كشته شدند، مردگانند بلكه آنان زنده اند و نزد پروردگارشان روزى داده مى شوند.


اى يزيد! براى تو همين مقدار بدبختى كافى است كه حاكمى چو خدا و دشمنى چو محمد مصطفى(صلی الله علیه وآله وسلم) دارى همانطور كه ما را پشتيبانى مانند جبرئيل ، كافى است .
به زودى معاويه و ياران بى ايمانت كه تو را به خيال استحكام اساس ‍ سلطنت انداختند و بر گردن مسلمانان سوار نمودند، خواهند فهميد كه ستمكاران را آتش دوزخ بد عوض و پاداشى است و همچنين خواهند دانست كه شما ستمكاران يا ما ستم ديدگان، كداميك جايگاهش بدتر و ياورانش ضعيف تر و كمتر خواهد بود. اگر چه مصيبت هاى وارده از چرخ دون كار مرا به جايى رسانيد كه با چو تو ناكسى سخن گويم ولى با اين همه من با تو قدرى نگذارم و نكوهش و توبيخ تو را فراوان نمايم ؛ چه كنم كه ديده گريان و سينه از داغ مصيبت بريان است ؛ چه بسيار جاى شگفت است كه حزب خدا و مردمان نجيب به دست لشكر شيطان نانجيب كه از زمره طلقاء و آزاد شدگانند، شهيد شوند اينك خون ما از دستان شما ريزان است و گوشت ما از بن دندانتان آويزان اينك اجساد طاهره وپاك شهيدان و نو گلهاى سيدلولاك در بيابان افتاده كه زوار ايشان گرگان بيابان و درندگان صحراست پس اگر امروز اسارت ما را غنيمت شمردى، به زودی خواهى يافت كه بجز غرامت و خسران چيزى نبردى و آن در روز باز پسين است كه نبينى بجز جزاى عملى را كه خود پيش فرستاده اى و پروردگار بر بندگان خود ستمكار نيست و شكايت من به سوى خداى تعالى و تكيه و اعتماد من بر اوست .


اى يزيد! تو مكر و حيله خويش را به پايان و كوشش خود را به انجام رسان وجهدت رابه كاربر اما به خدا سوگند كه نام ما را از صفحه روزگار نتوانى برداشت و بر خاموشى نور وحى قدرت نيابى و به گرد همت عالى ما نخواهى رسيد و پليدى اين ننگ را از خود نخواهى فرو شست حال راى وانديشه ات نيست الا سستى و خرافت و روزگار زندگانيت مگر اندك و جمع اثاث سلطنت نيست مگر پراكندگى، آن روز كه منادى ندا كند كه لعنت خدا مر ستمكاران است و حمد مر خدا متعال را كه اول كار ما را به سعادت و مغفرت و آخر آن را به شهادت و رحمت ختم نمود و از حضرت الله چنين مسئلت دارم كه شهيدان دشت بلا را ثواب كامل و مزيد را اجر عطا فرمايد وبر باز ماندگان ايشان نيكو خليفه باشد؛ زيرا حضرتش رحيم و ذات اقدسش و دود و كريم است و (حسبنا الله ... (۵))(۶) .

 

خلاصه ، چون خطبه پاره تن حضرت زهرا (عليهاالسّلام)، حضرت کبری زينب(عليهاالسّلام) به انجام رسيد، يزيد پليد سخن نتوانست گويد جز انكه بر سبك اوباش اين شعر را بخواند: ((يا يحة ...))؛ بسا ناله زنان داغدار كه به نزد كسان، شايسته است و چه سهل و آسان است مردن بر زنانى كه از درد مصيبت مى نالند.

راوى گويد: سپس ‍ يزيد عنيد با اهل شام مشورت در ميان آورد كه نسبت به اسيران چه سان سلوك دارد و با ايشان چگونه رفتار نمايد؟ آن سگهاى ناسپاس سخن به زشتى گفتند و در مشورت خيانت كردند و اشاره به قتل اهل بيت(علیهم السلام) نمودند به سخنى كه ذكر آن نشايد، ولى نعمان بن بشير به صدق سخن راند گفت: اى يزيد! انديشه كن كه اگر احمد مختار(صلی الله علیه و آله وسلم) در اين روزگار مى بود چه قسم با ايشان رفتار مى نمود، اكنون تو همان رفتار را نما.


 

 


 

 

(۱) مترجم گويد: بعضى از ابيات مذكور از خود يزيد است كه با اشعار ابن زبعرى تلفيق نموده و اين با تمثيل به قول او منافات ندارد و مقصود يزيد پليد اين بود كه چنانچه قريش در احد از قببيله خزرج كه انصار رسول الله صلى الله عليه و آله بودند انتقام كشيدند، او هم در عوض كشتن عثمان ، از فرزندان على عليه السّلام انتقام گرفته ؛ زيرا بهانه طغيان معاويه در اول امر اين بود كه شاه اولياء را متهم نمود به شركت آن حضرت در كشتن عثمان - عليه النيران - و يزيد را نيز همين عقيده باطل بوده و از تمثيل آن لعين به ابيات ابن زبعرى ، اين مطلب هويد است كه بيت اول صريح در شماتت به واقعه بدر است و مع ذللك ان را تمثل و استشهاد گفته اند كه مستلزم اشاره است نه تصريح و اين مراد راستت نيايد الا كه كنايه به امر ديگر باشد و آن نشايد بود مگر واقعه قتل عثمان ؛ پس يزيد اول كينه خويش ‍ را به قتل عثمان اظهار مى دارد كه به اعتقاد فاسدش اين عذرى است واضح و هويدا در به شهادت رساندن سيدالشهداء عليه السّلام و پس از آن جرات زياده مى نمايد و كينه قديمى خود را از قتل كفار و صناديد قريش ، نسبت به رسول اكرم صلى الله عليه و آله ، اظهار مى دارد و كفر باطنى خود را ظاهر ساخته و آن اشعار كفرآميز را بر زبان مى راند.
(۲) الروم (30)، آيه 10.
(۳) سوره آل عمران (3)، آيه 178.
(4)
سوره آل عمران (3)، آيه 169.
(۵) سوره آل عمران (3)، آيه 173.
(۶)
  مترجم گويد: اين خطبه شريفه مشتمل است براظهار سه كرامت از بضعه بتول و اين عجب نيست ؛
اول: بيان آنكه نتايج راى و تدبير يزيد پليد جز سستى ويرانى اساس ‍ آموزش ، نتيجه ديگر نخواهد داد كه فرمود: ((هل رايك الا فندا)) واين مطلب معين گرديده كه آن ملعون آنچه تدبير پس از واقعه كربلا مى نمود در انتظام امور خد، همه بر خلاف عقل بود ازقبيل آنكه حكام ظالم رابر شهرهايى همچو مكه معظمه مسلط ساخت كه در آنجا قتل عام و در مدينه فساد به نهايت خود رسيد و بازگشت همه اين فسادها به خود آن ملعون بود.
دوم: خبر دادن زينب كبرى بر كوتاهى عمر آن شقى ، كه فرمود: ((ايامك الا عددا)).
سوم: خبر دادن از آنكه جمع اسباب استحكام سلطنت آن مردود، نتيجه عكس مراد داد كه زينب عليه السّلام فرمود: ((جمعكالابددا)) و آخر الامر سلطنت براو پريشان گرديد كه هر بلدى راكه مى خواست منتظم سازد از بلد ديگر مخالفان ظاهر مى شدند وبالاخره سلطنت از دست اولاد آن لعين خارج گرديد.

منبع: سوگنامه کربلاء، ترجمه لهوف سيدبن طاووس؛ مسلك سوم؛ در بيان امورى است كه پس از شهادت خامس آل عباء حضرت سيدالشهداء(عليه آلاف التحية و الثناء) واقع گرديده.

 

 

 

 

 

 

**اللهم العن قتلةالحسين(ع)**

 

 

 

+ 11:59 توسط کنیزان حضرت زهراء(س)
سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385
شهادت امام سجاد(علیه السلام)

«ألسَّلامُعَلَيکَيَاعَلِيبنالحُسَينِ(ع)»

  ** بـيـمـار چـنيـن عـاشــق دلـدار، که ديده **
                                         ** در تاب و تب ازعشق رخ يار، که ديده **

  ** گه روي شـتر، گه به روي خار دويدن **
                                         ** گه در دل صحـرا به شـب تـار، که ديده **

  ** گه گـوشـه ويـرانه، گهي ديـر نـصاري **
                                         ** گه مجلس بـيگانـه و دغـيـار، که ديـده **

  ** گه کـوفـه گهي شـام، گهي بزم رقيبان **
                                         ** گه چوب و سر و لعل گهربار، که ديده **

  ** زيـر شکم نـاقه ز کين، بسته دو پايش **
                                         ** زنـجـيـر بـه پـا قـافـله سـالار، که ديـده **

  ** درسلسله از کرب و بلاء در سفر شام **
                                         ** بـر روي شـتر پـيکـر تـب دار، که ديده **

 



منبع شعر: کتاب زمزمه هاي حاج احمد دلجو، ص140.

 

 

 

«دربیانانتقالحضرتسجّاد(علیهالسّلام)ازاینسرای
 فانیبهدارباقی»

بدان كه در وفات حضرت سیّدالسّاجدین، امام زین العابدین(علیه السّلام) مابين علما، اختلاف بسيار است و مشهور آن است كه در يكى از سـه روز بـوده: دوازدهـم مـحـرم يـا هـيجدهم يا بيست و پنجم آن سنه نود و پنجم يا نود و چهار، و سال وفات آن حضرت را (سَنَةُ الْفُقَهاء) مى گفتند از كثرت مردن فقهاء و عـلمـاء. در مـدت عـمـر شـريـف امام سجّاد(علیه السّلام) نـيـز اخـتـلاف اسـت ، اكـثـر پـنـجـاه و هـفـت سـال گـفـته اند، و شيخ كلينى به سند معتبر از حضرت امام جعفر صادق(علیه السّلام) روايت كرده كـه حـضـرت عـلى بـن الحـسـيـن(علیهما السّلام) را در وقـت وفـات پـنـجـاه و هـفـت سـال بـود، و وفـات آن حـضـرت در سـال نـود و پـنـج واقع شد. و بعد از حضرت امام حسين(علیه السّلام) ، سى و پنج سال زندگانى كرد. (۱)

 
از اخـبـار مـعـتـبره كه بر وجه عموم وارد شده ظاهر مى شود كه حضرت سیّدالسّاجدین(علیه السّلام) را به زهر شهيد كـردنـد. و ابـن بـابويه و جمعى را اعتقاد آن است كه وليد بن عبدالملك آن حضرت را زهر داده و بعضى هشام بن عبدالملك گفته اند.
و مـمـكـن اسـت كـه هـشـام بـن عـبـدالمـلك بـه جـهـت آن عـداوت و بـغـضى كه از امام سجّاد(علیه السّلام) در دل گـرفـت از آن روزى كـه آن حـضـرت در طـواف كعبه استلام حجر كرد و هشام نتوانست و فـرزدق شـاعـر، آن جـنـاب را بـه آن اشـعـار مـعـروفـه مـدح كـرد چـنـانـكـه در فـصل معجزات آن حضرت به آن اشاره شد. به اين سبب و سببهاى ديگر برادر خود وليد بـن عـبدالملك را كه خليفه آن زمان بود وادار كرده باشد كه حضرت سیّدالسّاجدین(علیه السّلام) را زهر دهد پس هر دو آن حـضـرت را زهـر داده انـد و صـحـيـح اسـت نـسـبـت قتل امام سجّاد(علیه السّلام) به هر دو تن .


شـيخ ثقه جليل على بن محمد خزّاز قمى در كتاب (كفاية الا ثر) از عثمان بن خالد روايت كرده كه گفت مريض شد حضرت على بن الحسين(عليه السلام) همان مرضى كه در آن وفـات فـرمـود، پـس جـمع كرد اولاد خود محمد و حسن و عبداللّه و عمر و زيد و حسين را و در مـيان همه فرزندش محمد بن على(عليه السلام) را وصى قرار داد و ناميد او را به باقر و امـر سـايـريـن فرزندان خود را به آن جناب، حضرت امام محمدباقر(علیه السلام) واگذار فرمود. و از جمله مواعظى كه در وصيت خود به آن حضرت فرمود اين بود:


( يا بُنَىَّ اِنَّ الْعَقْلَ رائدُ الرُّوحِ وَ الْعِلْمَ رائدُ الْعَقْلِ (اِلى اَنْ قالَ) وَ اعْلَمْ
اَنَّ السّاعاتِ يُذْهِبُ عُمْرِكَ وَ اِنَّكَ لا تَنالُ نِعْمَةً اِلاّ بِفِراقِ اُخْرى
فَاِيّاكَ وَ اْلاَمَلَ الطَّويلَ فَكَمْ مِنْ مُؤَمِّلٍ اَمَلا لايَبْلُغُهُ وَ
جامِعِ مالٍ لايَاءْكُلُهُ الخ ؛ )
(۲)
فـرمـود: بـدانكـه سـاعـتها بر تو ميگذرد و
عمر تو را مى برد و تو نمى رسى به نـعـمـتـى مـگـر
بـعـد از مفارقت نعمت ديگر؛ پس بپرهيز از آرزوى دراز چه بسيار
آروزمندان بـودنـد كـه بـه آرزوى خـود نـرسيدند و چه بسيار كسان كه جمع
كردند مالى را و آن را نـخـوردنـد، و مـنـع كـردند مردم را از چيزى كه زود آن را بگذاشتندو 
بگذشتندو شايد آن مال را از راه باطل فراهم آورده وازحقش منع كرده به حـرام آنرا دريافته و ارث 
گذاشته و وزر و وبال وسنـگيـنى واثقال آنرا بر دوش خودبرداشته اينست زيان روشن وخسران مبين.



زهـرى مـى گـويـد: پـس از اين، حضرت محمدباقر(عليه السلام) را براى حاجتى به بازار فـرسـتـاد چـون بـرگـشـت عرض كردم : يابن رسول اللّه! از چه روى به اكبر اولاد خود وصـيـت نـنـمـودى؟ حضرت سیّدالسّاجدین(علیه السّلام) فـرمـود: امـامـت بـه كـوچـكـى و بـزرگـى نـيـسـت ، رسـول خـدا(صلى اللّه عليه و آله و سلم) اينگونه با ما عهد نهاده و در لوح و صحيفه به ايـنـگـونـه نـوشته يافتيم كه دوازده تن مى باشند نوشته شده بود امامت ايشان و نامهاى پدران و مادران ايشان آنگاه فرمود: از صلب پسرم محمد هفت تن از اوصياء بيرون مى آيند كه حضرت مهدى(عجل الله تعالی فرجه الشریف) از جمله ايشان است. (۳)


شيخ كلينى از حضرت امام محمدباقر(عليه السلام) روايت كرده است كه آن حضرت فرمود: چون پدرم حضرت سیّدالسّاجدین(علیه السّلام) را وقت وفات رسيد مرا به سينه خود چسبانيد و فرمود: اى فرزند گرامى تو را وصيت مى كنم . به آنچه وصيت كرد مرا پدرم در هنگام شهادت خود و گفت كه پدرش او را وصـيـت كـرده بـود بـه ايـن وصـيـت در وقت وفات خود: كه زنهار ستم مكن بر كسى كه ياورى بر تو به غير از خدا نداشته باشد. (۴)


و در (بـحـار) از (بـصـائر الدرجـات) نـقل كرده كه چون حضرت امام سجّاد(علیه السّلام) را حالت موت رسيد، رو كرد به اولاد خود كه در نزدش جمع بودند و از ميان توجه ، فرمود به پسرش حضرت امام محمدباقر(عليه السلام) ، فرمود: اى مـحـمـد، ايـن صـنـدوق را ببر به منزل خود، پس فرمود معلوم باشد كه در اين صندوق دينار و درهمى نيست ليكن مملو از علم است و در روايت ديگر است كه آن صندوق را چهار نفر حـمـل كـردنـد و مـملو بود از كتب و سلاح رسول (صلى اللّه عليه و آله و سلم). (۵)

 

 

و در (جـلاءالعـيـون) فرمود، و در (بصائر الدرجات) به سند معتبر از حضرت صـادق(عـليـه السـلام) ، روايت كرده است كه آن حضرت فرمود: پدرم حضرت امام مـحمدباقر(عليه السلام) مى فرمود كه چون وقت وفات پدرم حضرت امام زین العابدین(علیه السّلام) شد فرمود آب وضويى براى من بياور، چون آوردم فرمود كه در اين آب ميته هست ، بـيرون بردم و نزديك چراغ ملاحظه كردم موش مرده اى در آن بود آن را ريختم و آب ديگر آوردم وضـو سـاخـت و فرمود كه اى فرزند اين شبى است كه مرا وعده وفات داده اند ناقه مرا در خطيره ضبط كن و علفى براى آن مهيا كن، پس حضرت صادق(عـليـه السـلام) فرمود كه چون امام سجّاد(علیه السّلام) را دفن كردند ناقه خود را رها كرد و از خطيره بيرون آمد و نزديك قبر رفـت بـى آنـكـه قبر را ديده باشد و سينه خود را بر قبر آن حضرت گذاشت و فرياد و نـاله مـى كرد و آب از ديده هايش ‍ مى ريخت. چون اين خبر به حضرت امام محمدباقر(عليه السـلام) دادنـد، حـضرت به نزد ناقه آمد و فرمود كه ساكت شو و برگرد خدا بركت دهد بـراى تـو، پـس نـاقـه بـرخـاسـت و بـه جـاى خـود بـازگـشت و باز بعد از اندك زمانى بـرگـشـت بـه نـزد قبر و ناله و اضطراب مى كرد در اين زمان كه خبر آن را به حضرت گـفـتند فرمود: كه بگذاريد آن را كه بيتاب است و چنين ناله و اضطراب مى كرد تا بعد از سـه روز هـلاك شد. و حضرت سیّدالسّاجدین(علیه السّلام) بر آن ناقه بيست و دو حج كرده بود يك تازيانه بر آن نزده بود! (۶)



و عـلى بـن ابـراهـيـم بـه سـنـد حسن از حضرت امام رضا(عليه السلام) روايت كرده است كه حضرت على بن الحسين(عليه السلام) در شب وفات پدرش مدهوش گرديد و چون به هوش باز آمد فرمود:


( اَلْحـَمـْدُللّه الَّذى صـَدَقـَنا وَعْدَهُ وَ
اَوْرَثَنَا اْلاَرْضَ نَتَبَوَّءَ مِنَ الْجَنَّةِ نَشاءُ فَنِعْمَ اَجْرُ الْعامِلينَ )
(۷)
يعنى حمد مى كنم خداوندى را كه راست گردانيد وعده مار را و ميراث داد
به ما زمين و بهشت را كـه در هـر جـاى آن خـواهـيـم قـرار گـرفـت
پـس نـيـكـو اجـريـسـت مـزد عـمـل كـنـنـدگـان بـراى خـدا.
ايـن را فـرمـود و بـه ريـاض بـهـشـت ارتحال كرد.
(۸)



و كـليـنـى بـه سند حسن از حضرت امام رضا عليه السلام روايت كرده است همين روايت را و اضـافـه كـرده اسـت كـه سوره ( اِذا وَقَعَتْ ) و سوره ( اِنّا فَتَحْنا ) تلاوت فـرمـود و بـعـد از آن ، ايـن آيـه را خـوانـد و بـه عـالم بـقـا ارتحال نمود.(۹)


و در (مـديـنـة المـعـاجـز) از مـحـمـد بـن جـريـر طـبـرى نـقـل كـرده كه چون حضرت امام زین العابدین(علیه السّلام) را حالت موت در رسيد فرمود به امام محمدباقر(عليه السلام) : اى محمد! امشب چه شب است؟ گفت : شب فلان و فلان ، از مـاه چـه گـذشـتـه؟ فرمود: فلان و فلان ، فرمود: از ماه چه باقى مانده ؟ گفت: فلان و فـلان. فـرمـود: ايـن هـمـان شـب است كه مرا وعده وفات داده اند، سپس حضرت امام زین العابدین(علیه السّلام) فرمود: براى من آب وضـويـى حاضر كنيد، چون حاضر كردند فرمود در اين آب موش است ، بعضى گفتند كه اين سخن از سنگينى مرض مى فرمايد. پس چراغى طلبيدند و در آن آب نگاه كردند موشى در آن ديـدند پس آن آب را ريختند و آب ديگر آوردند، آن حضرت با آن وضو ساخت و نماز گـذاشـت چـون شـب بـه آخـر رسـيـد آن حـضـرت از ايـن سـراى پـر ملال به ديگر جهان انتقال فرمود: صلوات اللّه و سلامه عليه. (۱۰)

و از ( دعـوات راونـدى) نقل شده كه حضرت على بن الحسين(عليه السلام)در وقت وفات ، اين كلمات را مكرر نموده تا وفات فرمود:


( اَللّهَمَّ ارْحَمْنى فَاِنَّكَ كَريمٌ اَللّهُمَّ ارْحَمْنى فَاِنَّكَ رَحيمٌ. ) (۱۱)


و چـون حضرت امام زین العابدین(علیه السّلام) از اين عاريت سرا بگذشت مدينه در ماتمش صـيحه واحده گشت و مرد و زن و سياه و سفيد و صغير و كبير در مصيبتش ‍ نالان و از زمين و آسمان آثار اندوه نمايان بود.


از عـلى بن زيد روايت شده و همچنين از زهرى كه گفت من به سعيد بن مسيّب گفتم: تو مى گويى حضرت على بن الحسين(عليه السلام) نفس زكيه بود و نظير نداشت؟ سعيد گفت : چنين بود و كـسـى قدر او را نشناخت. على بن زيد گفت ، گفتم: سوگند به خداى اين حجت محكم بر تـو وارد مـى آيـد كـه بـر جـنـازه مباركش نماز نگذاشتى، سعيد گفت : همانا چنان بود كه قـاريـان به سفر مكه بيرون نمى شدند تا حضرت على بن الحسين(عليه السلام) بيرون شود، در يكى از سالها آن حضرت بيرون شد و ما نيز در حضرتش بيرون شديم، گاهى كـه هـزار نـفـر بـوديم و در سقيا ـ كه نام منزلى است ـ فرود آمديم حضرت فرود آمد و دو ركـعـت نماز گذارد و بعد از نماز به سجده رفت و تسبيحى در سجود خود خواند، پس هيچ درخـت و كـلوخـى در دور آن حـضـرت نماند جز آنكه با حضرت سیّدالسّاجدین(علیه السّلام) تسبيح گفتند. و ما از اين حـال در فـزع شـديـم پـس سـر مبارك برداشت و فرمود: اى سعيد! در فزع شدى؟ عرض كـردم : آرى يـابـن رسـول اللّه. فـرمـود كـه حـق تـعـالى چـون جـبـرئيـل را خـلق كـرد ايـن تـسـبـيـح را بـه الهـام فـرمـود و چـون جـبـرئيـل ايـن تسبيح را خواند جميع آسمانها و آنچه در آسمانها بودند با او در اين تسبيح موافقت كردند و آن اسم اعظم اللّه و اكبر است.


اى سـعـيـد، خـبـر داد مـرا پـدرم از پـدرش حـضـرت رسـول(صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم) از جـبـرئيـل از خـداونـد عـز و جـل كـه فرمود: نيست هيچ بنده از بندگان من كه به من ايمان آورده و تو را تصديق نموده باشد نماز گزارد در مسجد تو دو ركعت در وقت خلوت از مردمان مگر آنكه مى آمرزم گناهان گذشته و آينده اش را.


سـعـيـد مـى گويد: كه من هيچ شاهدى افضل از حضرت على بن الحسين(عليه السلام) نديدم وقـتـى كـه ايـن حـديـث را براى من نقل كرد پس چون آن حضرت وفات نمود ابرار و فجار بـجـمله در جنازه اش حاضر شدند و همگى حضرت سیّدالسّاجدین(علیه السّلام) را به خير و نيكى ياد كردند و جميع مـردم از پـى جـنـازه بـيـرون رفتند تا به محل خود فرود آوردند، من با خود گفتم اگر در تمام روزگار روزى دريابم كه در خلوت آن دو ركعت نماز را در مسجد گزارم امروز است و جـز يك مرد و زن كسى بر جاى نمانده بود ايشان نيز به تشييع جنازه بيرون شدند و من بـر جـاى بـماندم تا آن نماز بگزارم اين هنگام بانگ تكبيرى از آسمان برخاست و از زمين تـكـبيرى در جواب گفته شد و هم از آسمان بانگ تكبيرى بلند گشت و زمين نيز جواب داد، مـن تـرسـيدم و بر روى در افتادم پس ‍ آنانكه در آسمان بودند هفت تكبير گفتند و كسانى كه در زمين بودند، هفت تكبير گفتند و نماز گذاشته شد بر حضرت على بن الحسين(عليه السلام) و مـردمـان داخـل مـسـجـد شـدنـد و مـن نـه بـه آن دو ركـعـت نـمـاز نائل شدم و نه به نماز گذاشتن بر جنازه مبارك آن حضرت. راوى گـفـت : گفتم اى سعيد، من اگر به جاى تو بودم اختيار نمى كردم جز نماز برحضرت على بن الحسين(عليه السلام) را، همانا اين كردار تو خسرانى بود آشكار. پس سعيد بگريست و گفت : من در اين كار نمى خواستم مگر خير خود را كاش بر وى نماز كرده بودم كه مانندش ديده نشده است . (۱۲)


در ( جنّات الخلود ) در ذكر مدفن حضرت امام زين العابدين(عليه السلام) فرموده كه آن حـضـرت در مـديـنـه طـيـبـه وفات يافت در خانه خود و در بقيع نزد عم بزرگوار خود مدفون گشت ، و آن مكان را شرافت بسيار است و از جمله بقاع مكرمه است كه هر كس در آنجا مـدفـون گردد بى حساب داخل بهشت شود به شرايط ايما صحيح ، چنانكه در حديث معتبر وارد شده كه :


( الْحَجُونُ وَالْبَقيعُ يُاءْخَذانِ بِاَطْرافِهِما وَ يُنْشَرانِ فِى الْجَنَّةِ. )


و ( حجون ) قبرستانى است در مكه: يعنى اين دو بقعه را در قيامت گوشه اش را مى گيرند و مانند پلاس مى تكانند به بهشت. (۱۳)



و در خصايص آن جناب گفته كه خصايص حضرت سیّدالسّاجدین، امام زین العابدین(علیه السّلام):


1 ـ تاءليف صحيفه كامله است كه مصحف اهلبيت(عليهم السلام) و عروة الوثقى شيعيان است.


2 ـ جـمـع شـدن نـجـابـت عـرب و عـجـم هـر دو در او بـه اعـتـبـار پـدر و مـادر بـه قـول حـضـرت رسـول(صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم) كه

(اِنَّ للّهِ مِنْ عِبادِهِ خِيَرَتَيْنِ فَخِيَرَتُهُ مِنَ الْعَرَب قُرَيْشٌ وَ مِنَ الْعَجَمِ فارْسٌ.)

لهذا ملقب به ابن الخيرتين شد.


3 ـ انـتشار اولاد رسول خدا(صلى اللّه عليه و آله و سلم) از حضرت سیّدالسّاجدین(علیه السّلام)، لهذا او را آدم بنى الحـسـيـن گـويـنـد و اول كـسـى اسـت كـه گـوشـه نـشـيـنـى و عـزلت را اخـتـيـار كـرد و اول كسى است كه به مهر و تسبيح خاك امام حسين(عليه السلام) سجده و عبادت كرد و از همه خـلايـق بـيـشتر گريست؛ وارد شده كه رئيس البكّائين چهارند: آدم و يعقوب و يوسف(عليهم السلام) و حضرت امام زين العابدين(علیه السلام) .

 


مؤ لف گويد: كه صحيفه كامله همان ادعيه مباركه صحیفه سجاديه است كه به (اخت القرآن و انجيل اهل البيت ) و ( زبور آل محمد ) عليهم السلام ملقب است .


ابـن شـهـر آشـوب در ( مـنـاقـب ) نقل كرده كه نزد مردى بليغ از اهالى بصره از صـحـيفه كامله سخن رفت گفت : ( خُذوا عَنّى حَتّى اُمْلِىَ عَلَيْكُمْ؛ ) از من بگيريد تا بـر شـمـا امـلاء كنم ، كنايت از اينكه به اين فصاحت از بهر شما از خود آغاز نمايم و قلم بـرگـرفـت و سـر بـه زيـر افـكـنـد تـا امـلاء نـمـايـد سـر بـر نـيـاورد تـا همچنان جان سپرد. (۱۴)

 

 

 

 

 


(۱) ( الكافى ) 1/360.
(۲)
 ( كفاية الاثر ) ص 239 ـ 240.
(۳)
( كفاية الاثر ) ص 241 ـ 243، چاپ بيدار، قم .
(۴) ( الكافى ) 2/249.
(۵)
( بحارالانوار ) 46/229.
(۶)
( جلاءالعيون ) ص 840، ( بصائرالدرجات ) ص 483، حديث 11.
(۷)
سوره زمر، آيه 74.
(۸)
( تفسير على بن ابراهيم قمى ) 2/254.
(۹) ( الكافى ) 1/468، حديث 5.
(۱۰)
  ( مدينة المعاجز ) 23/298.
(۱۱) ( دعوات راوندى ) ص 250.
(۱۲)
( بحارالانوار ) 46/149.
(۱۳)
( جـنـّات الخـلود ) ص 25، جدول يازدهم .
(۱۴) ( مناقب ) ابن شهر آشوب 4/149.

 

 

 

 

 

 

**اللهم العن قتلةالحسين(ع)**

 

 


 

+ 11:24 توسط کنیزان حضرت زهراء(س)
یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385
توبه وشهادت پيرمردشامى

«توبهوشهادتپيرمردشامى»


راوى گويد: در آن اثناء كه اهل بيت(علیهم السلام) را نزديك درب مسجد نگاه داشته بودند، پير مردى به نزد زنان عصمت و طهارت آمد و اين سخنان را به زبان راند: حمد خدا را كه شما را بكشت و بلاد را از فتنه مردان شما خلاص؛ ‍نمود اميرالمومنين يزيد را بر شما مسلط ساخت.

حضرت سيدالساجدين(عليه السّلام) در جواب او فرمود: اى شيخ! آيا قرآن خوانده اى؟ گفت: بلى. امام سجاد(علیه السلام) فرمود: اين آيه را ديده اى كه خداوند متعال فرموده:

 

قُلْ لا اءَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ اءَجْرا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِى الْقُرْبى (۱)
 اى پيغمبر! به اين امت بگو كه من از شما براى ابلاغ رسالتم اجرى نمى خواهم،
مگر آنكه درباره اقرباء و خاندانم دوستى نماييد.

 

 

آن شيخ عرض كرد: بلى، اين آيه شريفه را تلاوت نموده ام. امام سجاد(علیه السلام) فرمود: ماييم ((ذوى القربى)) كه خدا در قرآن فرموده است سپس فرمود: اى شيخ! ايا اين آيه را خوانده اى:

وَ آتِ ذَاالْقُرْبى حَقَّهُ (۲) 
اى پيغمبر ما، حق اقرباء خود را به ايشان برسان.

 

آن پير مرد گفت: بلى، اين آيه را هم قرائت كرده ام.

حضرت امام زین العابدین(عليه السّلام) فرمود: ما خويشان پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) هستيم . امام سجاد(علیه السلام) ادامه داد كه اى شيخ اين آيه را خوانده اى :

 

وَاعْلَمُوا اءَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَأَنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَلِذِي الْقُرْبى (۳)
بدانيد هر گونه غنيمتى به دست آورديد، خمس آن براى خدا و براى پيامبر و براى ذوى القربى است.

 

 

پير مرد گفت: آری، اين آيه را نيز خوانده ام. امام سجاد(علیه السلام) فرمود: آن ((ذوى القربى)) ما هستيم. سپس امام زین العابدین(عليه السّلام) فرمود: آيا آيه تطهير را خوانده اى كه خداوند متعال مى فرمايد:


اِنَّما يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ اءَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا (۴)
خداوند مى خواهد كه از شما اهل بيت هر پليدى را بزدايد و شما را چنانكه بايد و شايد پاكيزه بدارد.

 

پيرمرد گفت : اين آيه را نيز تلاوت كرده ام حضرت سيدالساجدين(عليه السّلام) فرمود: ماييم آن اهل بيت كه خدا تخصيص داد ما را به نزول آيه تطهير.

 



راوى گويد: آن پيرمرد پس از استماع اين كلام از حضرت امام سجاد(علیه السلام) فرزند خيرالانام زبان از گفتار فرو بست و از گفته هاى خود پشيمان گشت و از روى شگفت و تعجب، آن حضرت را سوگند داد كه آيا شما همان اهل بيت حضرت رسول(صلى الله عليه وآله وسلم) هستيد؟!

امام زين العابدين(عليه السّلام) فرمود: تَاللّهِ انّا لَنَحْنُ هُمْ مِنْ غَيْرِ شَكٍّ، وَ حَقِّ جَدِّنا رَسُولِ اللّهِ ص انّا لَنَحْنُ هُمْ به خدا سوگند كه ما همان اهل بيت پيامبريم و در اين خصوص مجال هيچ شك و شبهه اى نيست و به حق جد ما رسول الله(صلى الله عليه وآله وسلم) سوگند كه ماييم اهل بيت خاتم الانبياء(صلى الله عليه وآله وسلم).

 

پيرمرد چون از حقيقت حال مطلع گشت اشك از چشمانش جارى گرديد و عمامه را از سر برداشت و بر زمين انداخت و سر را به سوى آسمان بلند نمود و گفت: خداوندا! من بيزارم از آن كسى كه دشمن آل محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) است چه از جن باشد و چه انس سپس عرض نمود: آيا توبه من قبول مى شد؟

حضرت سيدالساجدين(عليه السّلام) فرمود: اگر توبه نمايى، خدا توبه تو را مى پذيرد و تو در آخرت با ما خواهى بود. آن پيرمرد عرض نمود: من از كردار خويش توبه كردم و نادم شدم چون اين خبر به يزيدبن معاويه(عليهما الهاوية) رسيد، حكم نمود آن پيرمرد را به قتل رساندند.

 

 

 

 

 

(۱) سوره شورى (42)، آيه 23.
(۲) سوره اسراء (17)، آيه 26.
(۳) سوره انفال (8)، آيه 41.
(۴) سوره احزاب (33)، آيه 33.

 

 

 

 

 

**اللهم العن قتلةالحسين(ع)**

 

 

 

+ 11:34 توسط کنیزان حضرت زهراء(س)
چهارشنبه هجدهم بهمن 1385
فرستادن اسيران به شام

«حرکتدادناهلبیت(علیهمالسّلام)باسرهایشهداءازکوفهبهشام» 


اما يزيد بن معاويه(عليهما الهاوية)، چون نامه ابن زياد بد نهاد به دست آن سر كرده اهل عناد رسيد بر مضمون نامه مطلع گشت. در جواب ابن زياد، نوشت كه سر مطهر فرزند ساقى كوثر(علیه السلام) را با سرهاى جوانان و ياران آن جناب كه در ركاب حضرت سيّدالشهداء(عليه السّلام)شهيد شده بودند با كالاها و حشم و زنان اهل بيت و عيالات آن حضرت، روانه شام نمايد.

ابن زياد پليد نيز به موجب طاعت امر يزيد، محفر بن ثعليه عائذى را طلب نمود و سرهاى مقدس و اسيران و زنان را به آن ملعون سپرد و روانه شام محنت انجام نمود. آن شقى ، اهل بيت عصمت و طهارت(علیهم السلام) را مانند اسيران كفار، ديار به ديار با ذلت و انكسار به قسمى كه مردم به تماشاى آنها مى آمدند، به شام خراب شده آورد.

 

((ابن لهيعه )) و غير او روايت كرده اند كه خلاصه و محل حاجت از آن خبر آن است كه مى گويد: در بيت الله الحرام طواف مى كردم ناگاه مردى را ديدم كه گفت : خداوندا! مرا بيامرز؛ اگر چه گمان ندارم كه بيامرزى!

من به او گفتم :اى بنده خدا! از خداى تعالى بپرهيز و چنين سخنان باطل نگو؛ زيرا اگر گناهانت به مثابه قطراتت باران يا برگ درختان باشد و تو استغفار نمايى، خداى عزوجل گناهانت را مى بخشد كه غفور و رحيم است .

آن مرد گفت: به نزد من بيا تا قصه خويش را به تو حكايت نمايم .

من به نزدش رفتم گفت: بدان كه من با چهل و نه نفر ديگر همراه سر نازنين حضرت امام حسین(علیه السلام) به شام رفتيم و برنامه ما اين بود كه چون شب مى شد آن سر مبارك را در ميان تابوت مى گذارديم و بر دور آن تابوت جمع مى شديم و به شرابخوارى مى پرداختيم . پس شبى از شبها رفيقان من به عادت شبهاى پيش به شرب خمر مشغول شدند و مست گشتند و من آن شب لب به شراب نزدم و چون شب كاملا تاريك شد، او از رعدى به گوشم رسيد و برقى را مشاهده كردم و ناگهان ديدم درهاى آسمان باز گرديد، حضرت آدم و حضرت نوح و حضرت ابراهيم و حضرت اسماعيل و حضرت اسحاق(صلوات الله علیهم اجمعین) و پيغمبر ما حضرت محمد(صلى الله عليه و آله وسلم) از آسمان نازل شدند و جبرئيل با گروهى از ملائكه در خدمت ايشان بودند.

جبرئيل به نزديك آن تابوت كه سر مطهر حضرت امام حسین(علیه السلام) در آن بود رفته و آن را بيرون آورد و بر سينه خود چسبانيد و بوسيد ساير انبياء(عليهم السّلام) هم مانند جبرئيل، آن سر مبارك را زيارت مى كردند و حضرت رسول(صلى الله عليه و آله وسلم) به محض ديدن سر نازنين حضرت سيّدالشهداء(عليه السّلام) گريه مى نمود و انبياء(عليهم السّلام) به او تعزيت مى گفتند.

جبرئيل به خدمتش عرضه داشت : يا محمد(ص)! به درستى كه خداوند عزوجل مرا امر فرموده كه مطيع فرمانت باشم به آنچه كه در حق امت خود بفرمايى به جا آوردم؛ اگر مى فرمايى زمين را به زلزله در آورم تا سطح زمين از زير ايشان برگردانم چنانكه بر قوم لوط چنين كردم . رسول خدا(صلى الله عليه و آله وسلم) فرمود: چنين منما؛ زيرا مرا با امت و عده گاهى است در روز قيامت در حضور پروردگار عالميان. پس ملائكه به سوى ما آمدند تا ما را به قتل رساند، من فرياد الامان به سوى پيامبر عالميان، بر آوردم رسول الله(صلى الله عليه و آله وسلم) فرمودند: برو خدا تو را نيامرزد! در كتبا ((تذييل)) محمد بن نجار شيخ المحدثين بغداد ديدم كه در ذكر حالات على بن نصر شبوكى، به اسناد خود همين روايت را ذكر نموده بود زيادتى اين الفاظ كه مذكور مى گردد كه گفت: چون حضرت امام حسین(علیه السلام) به درجه شهادت نائل آمد، سر مطهر آنحضرت را به سوى شام خراب، مى بردند و در هر منزلى كه فرود مى آمدند، حمل كنندگان آن سر مقدس، مى نشستند و شراب زهر مار مى كردند و بعضى از ايشان سر انور حضرت سيّدالشهداء(عليه السّلام) را به نزد بعضى ديگر مى آورد، پس ‍ در آن حين دستى از غيب بيرون آمد و با قلم آهنى اين شعر را بر ديوار نوشت:

        اءَتَرْجُو اءُمَّةٌ قَتَلَتْ حُسَيْنا
                                   شَـفاعَةَ جـَدِّهِ يَوْمَ الْحِسابِ

يعنى: آيا امتى كه حضرت امام حسین(علیه السلام) را كشتند؛ در روز قيامت اميد شفاعت جد او را دارند؟!

 

مأموران ابن زياد چون اين صحنه را ديدند، همگى بگريختند(۱) راوى گويد: گماشتگان ابن زياد، اسيران و اهل بيت عصمت و طهارت(عليهم السّلام) و سر مبارك حضرت امام حسین(علیه السلام) را به سمت شام شوم حركت دادند همين كه به نزديك دمشق رسيدند، حضرت ام كلثوم(عليهاالسّلام) به شمر بن ذى الجوشن، فرمود: مرا به تو حاجتى است.

شمر گفت : حاجت چيست ؟

حضرت ام كلثوم(عليهاالسّلام) فرمود: چون ما را داخل شهر مى نماييد از دروازه اى ببريد كه تماشا چيان و تردد كنندگان در آن كم باشند؛ و به لشكريان خود بسپار كه سرها را از ميان محمل ها و كجاوه ها بيرون آوردند و اندكى از ما دور ببرند.

آن نانجيب از راه بغض و عدوان و كفر و طغيان بر ضد خواهش آن مكرمه دوران، امر نمود كه سرها را بر بالاى نيزه زدند و در وسط محمل ها نگاه داشتند و آل رسول(صلوات الله علیهم اجمعین) را بر همين حال از راهى وارد دمشق نمودند كه ازدحام خلق در آن بسيار بود. سپس ايشان را بر در مسجد جامع نگاه داشتند، در آن مكانى كه اسيران كفار را نگاه مى داشتند!

  

روايت شده است كه يكى از فضلاى تابعين اصحاب رسول(صلى الله عليه و آله وسلم) چون سر مطهر حضرت سيّدالشهداء(عليه السّلام) را در ميان آن جمع مشاهده كرد، مدت يك ماه از اهل و اولاد و اصحاب خود متوارى گشته و پنهان شد؛ چون او را يافتند و علت اختفايش را پرسيدند، گفت: آيا نمى بينيد كه چه خاكی بر سر ما ريخته شد و چه مصيبت بزرگى بر ما نازل گرديد! بعد از آن اشعارى را انشاء نمود:

 


          جاؤُابِرَاءْسِكَ يَابْنَ بِنْتِ مُحَمَّدٍ
                                           مُـتـَرَمـِّلا بــِدِمــائــِهِ تــَرْمـيـلا

          وَ كَاءَنَّما بِكَ يَابْنَ بِـنْتِ مُحَمَّدٍ
                                           قَـتَلُوا جِهارا عامـِدينَ رَسولا

          قَـتَلُوكَ عَطْشانا وَ لَمّا يَتَرَقَّبُوا
                                           فى قَـتْلِكَ التّـَنْزيلَ وَ التَّاءْويلا

          وَ يُكَبِّرُونَ بِاءَنْ قُتِلْتَ وَاءِنَّما
                                           قَـتَلُوا بِكَ الـتَّـكْـبـيرَ وَالتَّهْليلا

 

 

كه معنى اش چنين است: اى دختر زاده رسول خدا! مردم سر نازنين به خون آغشته ات را آوردند و اين عمل، چنان است كه آشكارا و از روى عمد، رسول خدا(صلى الله عليه و آله وسلم) را كشته باشند؛ تو را با لب تشنه شهيد نمودند كه نه ظاهر قرآن را در حق تو رعايت كردند و نه باطن آن را. (۲) اينك مردم براى اظهار شادى در كشتن تو، الله اكبر مى گويند در حالى كه با كشتن تو، قول الله اكبر والا اله الا الله را كشته اند و اثرى از آن باقى نگذاشته اند.

  

 

 

 

 

 

(۱) مترجم مى گويد: از اين خبر معلوم مى شود كه خواننده از غيب اين شعر را خوانده و الا لفظ ((سمعوا)) مناسبت نخواهد داشت.
(۲) مترجم مى گويد: آياتى كه به حسب ظاهر، نص است بر فضائل حضرت ابى عبدالله(عليه السّلام) ، قابل انكار نيست و بسيار است از جمله آيات، آيه ((ذوى القربى))، آيه ((مباهله)) و تاويل هم در حق آن حضرت، جميع قرآن است؛ زيرا امام باطن و حقيقت قرآن است.

منبع: سوگنامه کربلاء، ترجمه لهوف سيدبن طاووس؛ مسلك سوم؛ در بيان امورى است كه پس از شهادت خامس آل عباء حضرت سيدالشهداء(عليه آلاف التحية و الثناء) واقع گرديده.

 

 

 

 

 

**اللهم العن قتلةالحسين(ع)**

 

 

 

+ 6:50 توسط کنیزان حضرت زهراء(س)
شنبه چهاردهم بهمن 1385
سخنرانى زينب عليهاالسّلام دركوفه

«ألسَّلامُعَلَيکِيَازَينَبََالکُبري(س)»


 ** کـسـي که غـيـر مـصـيبـت نديد، من بودم **
                                        ** گـلي ز گـلشـن شـادي نـچـيـد، مـن بـودم **

 ** کـسـي که فـاطـمـه(س) او را نزاد از اول **
                                        ** بـراي کــرب و بــلاء پـروريـد، من بودم **

 ** به چهارسالگي آن دختريکه در دل شب **
                                        ** پــي جــنــازه مــــادر دويــد، مـــن بــودم **

 ** به خون طپيدن هجده عزيز،در يک روز **
                                        ** کـسـي نـديـد، ولي آنکه ديـد ، مـن بـودم **


 

 

منبع شعر: کتاب زمزمه هاي حاج احمد دلجو، ص124.

 

 


 

 

«سخنرانىحضرتزينب(عليهاالسّلام)دركوفه»

بشير بن حذلم اسدى مى گويد: در آن روز به سوى حضرت زينب کبری(علیهاالسلام)، دختر اميرالمومنين علی(عليه السّلام) متوجه شدم، به خدا سوگند! در عين حال كه سخنورى توانا و بى نظيرى بود، حيا و متانت سراپاى او را فرا گرفته بود و گويا سخنان گهربار حضرت على(عليه السّلام) از زبان رساى حضرت زينب کبری(علیهاالسلام) فرو مى ريخت و او على وار سخن مى راند. به مردم اشاره نمود سكوت را مراعات نمايند. در اين هنگام نفسها در سينه ها حبس گشت و زنگهاى شتران از صدا افتاد پس حضرت زينب كبرى(عليهاالسّلام) شروع به سخنرانى نمود:

 


 
((اءَلْحَمْدُ لِلّهِ، وَ الصَّلاةُ عَلى جَدّى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّيِّبينَ الاخْيارِ.اءَمّا بَعْدُ)):
خدای را سپاس میگویم و بر پدرم حضرت محمّد مصطفی(صلی الله علیه وآله وسلم) و دودمان پاکش درود میفرستم. اما بعد:


يا اءَهْلَ الْكُوفَةِ، يا اءَهْلَ الْخَتْلِ وَ الْغَدْرِاءَتَبْكُونَ؟! فَلا رَقَاءَتِ الدَّمْعَةُ، وَ لا هَدَاءَتِ الرَّنَّةُ، اِنَّمَا مَثَلُكُمْ كَمَثَلِ الَّتى نَقَضَتْ غَزْلَها مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ اءَنْكاثا، تَتَّخِذونَ اءَيْمانَكُمْ دَخَلا بَيْنَكُمْ.
اءَلا وَ هْلْ فيكُمْ الا الصَّلَفُ وَ النَّطَفُ، وَالصَّدْرُ الشَّنِفُ، وَ مَلَقُ الاماءِ، وَ غَمْزُ الاعْداءِ؟!
اى مردم كوفه! اى اهل خدعه و غدر! آيا براى گرفتارى ما گريه مى كنيد؛ پس اشك چشمانتان خشك مباد! و ناله هايتان فرو منشيناد! جز اين نيست كه مثل شما مردم مثل آن زن است كه رشته خود را بعد از آنكه محكم تابيده شده باشد تاب آن را باز گرداند شما ايمان خود را مايه دغلى و مكر و خيانت در ميان خود مى گيريد؛ ايا در شما صفتى هست الا به خود بستن بى حقيقت و لاف و گزاف زدن و به جز الايش به آنچه موجب عيب و عار است و مگر سينه ها مملو از كينه و زبان چاپلوسى مانند كنيزكان و چشمك زدن مانند كفار و دشمنان دين. (۱)



اءَوْ كَمَرْعى عَلى دِمْنَةٍ.اءَوْ كَفِضَّةٍ عَلى مَلْحُودَةٍ، اءَلا ساءَ ما قَدَّمْتُمْ لِاءَنْفُسِكُمْ اءَنْ سَخِطَ اللّهُ عَلَيْكُمْ وَ فى الْعَذابِ اءَنْتُمْ خالِدوُنَ.
يا گياهى را مانيد كه در منجلابها مى رويد كه قابل خوردن نيست يا به نقره اى مانيد كه گور مرده را به آن آرايش دهند. آگاه باشيد كه بد كارى بوده آنچه را كه نفس هاشما براى شما پيش فرستاد كه موجب سخط الهى بود و شما در عذاب آخرت ، جاويدان و مخلد خواهيد بود.


                ظاهرت چون گوركافر پرحلل 
                                                   باطـنت قهـر خدا عزوجل
(۲) 
 

اءَتَبْكُونَ وَ تَنْتَحِبونَ؟!
ايْ وَ اللّهِ فَابْكُوا كَثيرا، وَاضْحَكُوا قَليلا.
فَلَقَدْ ذَهَبْتُمْ بِعارِها وَ شَنارِها، وَ لَنْ تَرْحَضُوها بِغَسْلٍ بَعْدَها اءَبدا.
وَ اءَنّى تَرْحَضُونَ قَتْلَ سَليلِ خاتَمِ النُّبُوَّةِ، وَ مَعْدِنِ الرِّسالَةِ، وَ سَيِّدِ شَبابِ اءَهْلِ الْجَنَّةِ، وَ مَلاذِ خِيَرَتِكُمْ، وَ مَفْزَعِ نازِلَتِكُمْ، وَ مَنارِ حُجَّتِكُمْ، وَ مِدْرَةِ سُنَّتِكُمْ.
آيا گريه و ناله مى نماييد، بلى به خدا كه گريه بسيار و خنده كم بايد بكنيد؛ زيرا به حقيقت كه به ننگ و عار روزگار آلوده شديد كه اين پليد را به هيچ آبى نتوان شست ؛ لوث گناه كشتن سليل خاتم نبوت و سيد شباب اهل جنت را چگونه توان شست؟! كشتن همان كسى كه در اختيار نمودن امور، او پناه شما بود و در هنگام نزول بلا، فرياد رس شما و در مقام حجت با خصم، رهنماى شما و در آموختن سنت رسول الله(صلی الله عليه و آله وسلم) را، بزرگ شما بود.(۳)



اءَلا ساءَ ما تَزِرونَ، وَ بُعْدا لَكُمْ وَ سُحْقا، فَلَقَدْ خَابَ السَّعْيُّ، وَ تَبَّتِ، الايْدي ، وَ خَسِرَتِ الصَّفْقَةُ، وَ بُؤْتُمْ بِغَضَبٍ مِنَ اللّهِ، وَ ضُرِبَتْ عَلَيْكُمُ الذِّلَّةُ وَالْمَسْكَنَةُ.
آگاه باشيد كه بد گناهى بود كه به جا آورديد، هلاكت و دورى از رحمت الهى بر شما باد و به تحقيق كه به نوميدى كشيد كوشش شما و زيانكار شد دستهاى شما و خسارت و ضرر گرديد اين معامله شما؛ به غضب خداى عزوجل برگشتيد و زود شد بر شما داغ ذلت و مسكنت؛



وَيْلَكُمْ يا اءَهْلَ الْكُوفَةِ، اءَتَدْرُونَ اءَيَّ كَبِدٍ لِرَسُولِ اللّه فَرَيْتُمْ؟!
واى بر شما باد، اى اهل كوفه! آيا مى دانيد كدام جگر رسول خدا(صلى الله عليه وآله و سلم) را پاره پاره نموديد؛


وَ اءَيَّ كَريمَةٍ لَهُ اءَبْرَزْتُمْ؟! وَ اءَيَّ دَمٍ لَهُ سَفَكْتُمْ؟!
و چه بانوان محترمه، معززه چو در گوهر را آشكار ساختيد كدام خون رسول خدا(صلى الله عليه وآله و سلم) را ريختيد؛


وَاءَيَّ حُرْمَةٍ لَهُ انْتَهَكْتُمْ؟! لَقَدْ جِئْتُمْ بِها صَلْعاءَ عَنْقاءَ سَوْداءَ فَقُماءَ.وَ فى بَعْضِها: خَرْقاءَ شَوْهاءَ، كَطِلاعِ الارْضِ وَ مِلاءِ السَّماءِ.
و كدام حرم او را ضايع ساختيد؟ به تحقيق كه كارى قبيح و داهيه اى ناخوش به جا آورديد كه موجب سرزنش است و ظلمى به اندازه و مقدار زمين و آسمان نموديد.


اءَفَعَجِبْتُمْ اءَنْ مَطَرَتِ السَّماءُ دَما، وَ لَعَذَابُ الاخِرَةِ اءَخْزى وَ اءَنْتُمْ لا تُنْصَرُونَ، فَلا يَسْتَخِفَّنَّكُمْ الْمَهْلُ، فَاءنَّهُ لا يَحْفُزُهُ البِدارُ وَ لا يَخافُ فَوْتَ الثّارِ، وَ انَّ رَبَّكُمْ لَبِالْمَرْصادِ.
آيا شما را شگفت مى آيد كه اگر آسمان خون بر سرتان باريده است و البته عذاب روز باز پسين خوار كننده تر است و در آن روز شما را ياورى نخواهد بود؛ پس به واسطه آنكه خدايتان مهلت داد سبك نشويد و از حد خويش ‍ خارج نگرديد؛ زيرا عجله در انتقام، خداى را به شتاب نمى آورد و او را بى تاب نمى كند كه بر خلاف حكمت كارى كند و نمى ترسد كه خونخواهى كردن از دست او برود.به درستى كه پروردگار به انتظار بر سر راه است (تا داد مظلوم از ظالم ستاند).


قَالَ الرّاوى : فَوَ اللّهِ لَقَدْ رَاءَيْتُ النّاسَ يَوْمَئِذٍ حِيارى يَبْكُونَ، وَ قَدْ وَضَعُوا اءَيْديهُمْ فى اءَفْواهِهِمْ.
راوى گويد: به خدا سوگند! مردم كوفه را در آن روز ديدم همه حیران، دستها بر دهان گرفته و گريه مى كردند.

 

وَ رَاءَيْتُ شَيْخا واقِفا الى جَنْبى يَبْكى حَتَّى اخْضَلَّتْ لِحْيَتُهُ وَ هُوَ يَقُولُ:
بِاءَبى اءَنْتُمْ وَ اءُمّى كُهُولُكُمْ خَيْرُ الْكُهُولِ، وَ شَبابُكُمْ خَيْرُ الشَّبابِ وَ نِساؤ كُمْ خَيْرُ النِّساءِ، وَ نَسْلُكُمْ خَيْرُ نَسْلٍ، لا يُخزى وَ لا يَبْزى .

پير مردى را ديدم در پهلويم ايستاده چنان گريه مى كرد كه ريشش از اشك چشمانش تر شده بود و همى گفت : پدر و مادرم به فداى شما باد؛ پيران شما از بهترين پيران عالمند و جوانان شما بهترين جوانان و زنانتان بهترين زنان و نسل شما بهترين نسلهاست و اين نسل خوار و مغلوب ناكسان نمى گردد.

 

 

 

 

 


(۱) مترجم گويد: عليا مكرمه به ذكر اين صفات ، كفر باطنى اهل كوفه را اثبات نموده و بيان فرموده كه اسلام ايشان فقط به زبان است و حقيقتى ندارد بلكه از صفات انسانيت هم متخلع اند؛ زيرا ((صلف )) ابر پررعد و كم باران را گويند و در حديث است ((المومن لا عنف و لا صلف )) و در مثل است ((رب صلف تحت رعدة )) و ((غمز الاعداء)) اشاره به آيه شريفه است و اذا مروا بهم يتغامرون سوره مطففين (83)، آيه 30؛ يعنى حال اهل كوفه مانند حال كفار است كه چون به اهل ايمان مى رسند به ايشان چشمك مى زنند.
(۲)
عبارت اولى مى توان اشاره باشد به آنكه اگر احيانا عمل خبرى از ايشان صادر گردد، چون ريشه ايمان ايشلان مستحكم نيست آن عمل نتيجه و ثمرى نخواهد بخشيد؛ زيرا سبززار بر روى منجلاب ثمر نمى بخشد.
عبارت دومى : اشاره باشد كه آن عمل محض صورت است و چون روح ايمان ندارند و چشم دل كور است ، آن عمل خير را در غير محل خود واقع مى سازند.

(۳) مترجم گويد: حاصل مضامين اين بيان آن است كه حضرت سيد الشهداء عدم امام مفترض الطاعه بوده ؛ زيرا اين مقامات كه عليا مكرمه ذكر فرموده منصب امامت است ؛ پس در اين حال هم به ذكر صفات امامت ، هدايت خلق مى فرمود.

 

منبع: سوگنامه کربلاء، ترجمه لهوف سيدبن طاووس؛ مسلك سوم؛ در بيان امورى است كه پس از شهادت خامس آل عباء حضرت سيدالشهداء(عليه آلاف التحية و الثناء) واقع گرديده.

 

 

 

 

 

**اللهم العن قتلةالحسين(ع)**

 


 

+ 15:11 توسط کنیزان حضرت زهراء(س)
چهارشنبه یازدهم بهمن 1385
مجلسابنزياد

«اهلبيتسيدالشهداء(عليهالسّلام)درمجلسابنزياد» 



قَالَ الرّاوى: ثُمَّ اءَنَّ ابْنَ زِيادٍ جَلَسَ فِى الْقَصْرِ، وَ اءَذِنَ اذْنا عامّا، وَ جِى ءَ بِرَاءْسِ الْحُسَيْنِ ع فَوَضَعَ بَيْنَ يَدَيْهِ، وَ اءَدْخِلَ نِسَاءُ الْحُسَيْنِ ع وَ صِبْيانُهُ الَيْهِ.
راوى گويد: پس از ورود اهل بيت حضرت امام حسين(عليه السّلام) ، ابن زياد بد بنياد در قصر دارالاماره نشست و صلاى عام در داد كه در آن مجلس عموم اهل كوفه حاضر گردند حكم نمود كه سر مطهر حضرت امام حسين(عليه السّلام) را در پيش روى آن لعين نهادند و زنان و دختران اهل بيت حضرت سيدالشهداء(عليه السّلام) و كودكان آن جناب در مجلس آن شقاوت ماب حاضر گرديدند؛

 

فَجَلَسَتْ زَيْنَبُ اِبْنَةُ عَلِي ع مُتَنَكِّرَةً، فَسَاءَل عَنْها، فَقيلَ: هذِهِ زَيْنَبُ اِبْنَةُ عَلِي ع .
پس عليا مكرمه حضرت زينب(عليهاالسّلام) به قسمى كه او را نشناسند و ملتفت حال او نگردند نشست. ابن زياد شقى از حال آن مخدره سؤال كرد، به او گفتند: اين عليا مكرمه حضرت زينب کبري دختر اميرالمومنين علي(عليه السّلام) است.

 

فَاءَقْبَلَ عَلَيْها وَ قالَ: اءَلْحَمْدُ لِلّهِ الَّذى فَضَحَكُمْ وَ اءَكْذَبَ اءُحْدُوثَتَكُمْ!!!
ابن زياد لعين متوجه آن حضرت شد و به زبان بريده اين كلمات را بگفت: حمد خدا را كه شما را رسوا نمود و دروغ شما را ظاهر ساخت!!!

 

فَقالَتْ:اِنَّما يَفْتَضِحُ الْفاسِقُ وَ يَكْذِبُ الْفاجِرُ، وَ هُوَ غَيْرُنا.
خانم حضرت زينب(سلام الله عليها) در جواب ابن زياد نانجيب، فرمود: رسوايى براى فاسقان است و دروغگويى در شأن فاجران است و ما خاندان رسول خدا(صلي الله عليه و آله وسلم) چنين نيستيم.



فَقالَ ابْنُ زِيادٍ: كَيْفَ رَاءَيْتِ صُنْعَ اللّهِ بِاءَخيكَ وَ اءَهْلِ بَيْتِكَ؟

باز ابن زياد گفت: ديدى خدا با برادرت و اهل بيت تو چه كرد!

 

فَقالَتْ: ما رَاءَيْتُ الا جَميلا، هولاءَ قَوْمُ كَتَبَ اللّهُ عَلَيْهِمُ الْقَتَلَ، فَبَرَزُوا الى مَضاجِعِهِمْ، وَ سَيَجْمَعُ اللّهُ بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُمْ، فَتَحاجُّ وَ تُخاصَمُ فَانْظُرْ لِمَنِ الْفَلَجُ يَوْمَئِذٍ، هَبَلَتْكَ اءُمُّكَ يَابْنَ مَرْجانَةَ.
حضرت زينب كبرى(سلام الله عليها) فرمود: من بجز خوبى از پروردگارم نديدم ، شهداى كربلا گروهى بودند (از بندگان خاص خدا) خدا عزوجل شهادت را براى ايشان مقدر فرموده بود و آنها به سوى آرامگاه ابدى خود شتافتند و به زودى خداى تعالى بين تو و آنها جمع نمايد و به حسابرسى پردازد و آنان عليه تو حجت آورند و با تو دشمنى نمايند؛ پس ‍ نظر نما كه در روز رستاخيز رستگارى و پيروزى از آن كيست؟ اى ابن مرجانه! مادرت به عزايت نشيند.


 
قَالَ الرّاوى : فَغَضِبِ وَ كَاءَنَّهُ هَمَّ بِها.
راوى گويد: با شنيدن اين گفتار از دختر حيدركرار(عليه السّلام)، ابن زياد بدركردار در خشم شد چون مار، چنانكه مى نمود كه تصميم به قتل آن مخدره دارد.

 

فَقالَ لَهُ عِمْرو بْنُ حُرَيْثٍ: اَيُّهَا الاْميرُ اِنَّها اِمْرَاَةُ، وَالْمَراَةُ لاتُوْ خَذُ بِشَى ءٍ مِنْ مِنْطِقِها.
پس عمرو بن حريث به آن ملعون ، گفت: اى ابن زياد! اين زن است و طائفه زنان را بر سخنانشان مواخذه نمى كنند.

 

فَقالَ: لَهَا ابْنُ زِياد: لَقَدْ شَفَى اللّهِ قَلْبى مِنْ طاغِيَتِكَ الْحُسَيْنِ وَ الْعُصاةِ الْمَرَدَةِ مِنْ اءَهْلِ بَيْتِكَ!!!
بازا ابن زياد شقى بى حيا، زبان بريده به اين سخنان گويا نمود كه به تحقيق كه خدا سينه مرا شفا داد با كشتن حسين(عليه السلام) و سركشان اهل بيتش!!!

 

فَقالَتْ: لَعَمْرى لَقَدْ قَتَلْتَ كَهْلى ، وَ قَطَعْتَ فَرْعى وَ اجْتزثَثْتَ اءَصْلى فَإ ن كانَ هذا شِفاؤُكَ فَقَدِ اشْتَفَيْتَ؟!
حضرت زينب كبرى(عليهاالسّلام) فرمود: به جان خودم سوگند! تو سرور و مولاى مرا كشتى و شاخ ‌هاى درخت خاندان مرا بريدي و ريشه زندگى مرا قطع كردى، پس اگر اينها مايه شفاى درد تو است، اكنون شفا يافته اى!؟

 

فَقالَ اِبْنُ زِيادٍ: هذِهِ سَجّاعَةُ، وَ لَعَمْرى لَقَدْ كانَ اءَبُوكَ شاعِرا.
ابن زياد پليد گفت : اين زن، قافيه گو است ، به جان خود سوگند كه پدر او هم شاعر و قافيه ساز بود.



فَقالَتْ: يَابْنَ زِيادٍ ما لِلْمَراءَةِ وَ السَّجاعَةِ.
حضرت زينب كبرى(عليهاالسّلام) فرمود: اى ابن زياد! زنان را با قافيه سازى و شعرپردازى چه كار است!

 

ثُمَّ الْتَفَتَ ابْنُ زِيادٍ اِلى عَلِىّ بْنِ الْحُسَيْنِ ع فَقالَ: مَنْ هذا؟
سپس ابن زياد متوجه به جانب امام زين العابدين(عليه السّلام) گرديد و گفت: اين كيست؟

 

فَقيلَ: عَلِىُّ بْنُ الْحُسَيْنِ ع.
گفتند: اين على بن الحسين(عليهماالسّلام) است.

 

فَقالَ: اءَلَيْسَ قَدْ قَتَلَ اللّهِ عَليا بْنَ الحُسَيْنِ؟!
ابن زياد گفت : مگر خدا على بن الحسين(عليهماالسّلام) را نكشت ؟



فَقالَ عَلِىُّ ع : ((قَدْ كانَ لى اءَخُ يُسَمّى عَلِىُّ بْنُ الْحُسَيْنِ قَتَلَهُ النّاسُ)).
امام زين العابدين(عليه السّلام) فرمود: مرا برادرى بود نامش على بن الحسين(عليهماالسّلام) كه به دست مردم در كربلاء كشته شد.

 

فَقالَ: بَلِ اللّهُ قَتَلَهُ.
ابن زياد گفت: چنين نيست بلكه به دست خدا كشته شد.


فَقالَ عَلِىّ ع : اللّهُ يَتَوَفَّى الاْ نْفُسَ حينَ مَوْتِها وَ الَّتى لَمْ تَمُتْ فى مَنامِها.
حضرت امام سجّاد(عليه السّلام) اين آيه را تلاوت فرمود: ((الله يتوفى ))؛ خداوند ارواح را به هنگام مرگ قبض مى كند و ارواحى را كه نمرده اند نيز به هنگام خواب مى گيرد.



فَقالَ ابْنُ زِيادٍ: وَبِكَ جُرْاءَةُ عَلى جَوابى اِذْهَبُوا بِهِ فَاضْرِبُوا عُنُقَهُ.
ابن زياد گفت: آيا تو را جرات بر جواب من است ، اين مرد را ببريد و گردنش ‍ را بزنيد.

 

فَسَمِعَت بِهِ عَمَّتُهُ زَيْنَبَ، فَقالَتْ: يا ابْنَ زِيادٍ اِنَّكَ لَمْ تُبْقِ مِنّا اءَحَدا، فَإِنْ كُنْتَ عَزَمْتَ عَلى قَتْلِهِ فَاقْتُلْنى مَعَهُ.
حضرت زينب(عليها السّلام) فرمود: اى پسر زياد! از ما احدى را زنده نگذاشتى، اگر مى خواهى او را بكشى پس مرا هم به قتل برسان!



فَقالَ عَلِىُّ ع لِعَمَّتِهِ: ((اءُسْكُتى يا عَمَّةَ حَتّى اءُكَلَّمَهَ)) ثُمَّ اءَقْبَلَ ع فَقالَ ((اءبِالْقَتْلِ تُهَدَّدنى يا ابْنَ زِيادٍ اءما عَلِمْتَ اءَنَّ الْقَتْلَ لِنا عادَةُ وَ كَرامَتُتنا الشَّهادَةُ.
حضرت سيد الساجدين(عليه السّلام) به عمه مكرمه خود، فرمود: اى عمه جان! لحظه اى آرام باش تا با اين لعين سخن گويم. سپس متوجه ابن زياد شد و فرمود: اى پسر زياد! همانا مرا به كشتن مى ترسانى ، آيا نمى دانى كشته شدن براى ما عادت است و كرامت ما در شهادت است؟



ثُمَّ اءَمَرَ ابْنُ زِيادٍ بِعَلِي بْنَ الْحُسَيْنِ ع وَ اءَهْلِ بَيْتِهِ فَحُمِلُوا اِلى بَيْتِ فى جَنْبِ الْمَسجِدِ الاْ عْظَمِ.
آنگاه ابن زياد بد بنياد حكم خود كه سيد الساجدين(عليه السّلام) و ساير اهل بيت امام عباد را در خانه اى كه جنب مسجد اعظم كوفه بود، وارد نمودند.

 

فَقالَتْ زَيْنَبُ اِبْنَةُ عَلِي ع : لا يَدْخُلَنّ عَلَيْنا عَرَبِيَةُ اِلاّ اءُمُ وَلَدٍ اءَو مَمْلُوكَةُ فَإِنَّهُنَّ سُبينَ كَما سُبينا.
حضرت زينب(عليها السّلام) فرمود: هيچ كس از زنان كوفه به نزد ما نمى آمد مگر ام ولد و كنيزكان ؛ زيرا ايشان هم مانند ما به بلاى اسيرى مبتلا شده بودند.


ثُمَّ اءَمَرَ اْبنُ زِيادٍ بِرَاءسِ الْحُسَيْنِ ع ، فَطيفَ بِهِ فى سُكَك الْكُوفَةِ.
سپس اين مرد لعين حكم نمود كه سر مطهر امام مبين و فرزند سيد المرسلين(صلوات الله عليهم اجمعين) را در كوچه هاى شهر كوفه بگردانند.

 

 

 


 

منبع: سوگنامه کربلاء، ترجمه لهوف سيدبن طاووس؛ مسلك سوم؛ در بيان امورى است كه پس از شهادت خامس آل عباء حضرت سيدالشهداء(عليه آلاف التحية و الثناء) واقع گرديده.

 

 

 

 

 

**اللهم العن قتلةالحسين(ع)**

 

 

+ 23:8 توسط کنیزان حضرت زهراء(س)
یکشنبه هشتم بهمن 1385
عاشورا

«السّلامعليکيااباعبداللّهالحسين(ع)»


**
اي نورچشم زهراء(س)،قربان خلق وخويت **
                                     ** بـنـمـا اجـازه تـا مـن، بــوسـم اخـا گـلـويـت **

** خواهـر خـون جـگـر و خستـه دل زار توام **
                                     ** حــافــظ ســنـگــر خــونــيـن تـو و يـار توام **

** آهـسـتـه رو به مـيـدان، اي مهـربان برادر **
                                     ** اي تـشـنه لب حسينم، بنگر به حال خواهر **

** از پـي ات، نـالـه طــفــلان حــرم را بـشـنـو **
                                     ** سوي گرگان بلا، يوسف زهـراء(ع) تو مرو **

** بر تن کفن نمودي، اين کـهـنـه پـيـراهن را **
                                     ** کي در امان ز دشـمن، ماند تو را کـفـن را **

** مـي دوم از پـي ات اي مـاه سـپـهـر دل من **
                                     ** ترسم از بعـد تو تـاريـک شـود مـحـفـل من **

** شد تيـره روز روشن، در ديدگان زيـنـب(س) **
                                     ** بـا رفـتـنـت بــرادر، جـانـم رسـيـده بـر لــب **

** بي تو از کــربــبــلاء، گو به کـجـا رو ببرم **
                                     ** ديدي اي کشـته ز قـتـل تو چه آمـد به سرم **

** يا حسيـن(ع) ياحسيـن(ع)، عاشـق رويت منم **
                                     ** يا حسيـن(ع) ياحسيـن(ع)، ديده به سويت منم **

 

 

منبع شعر: کتاب زمزمه هاي حاج احمد دلجو، ص72.

 

 

 

 

 

«دربيانمبارزتحضرتابىعبداللّهالحسين(علیهالسّلام)
وشهادتآنمظلوم»



از بعضى ارباب مَقاتل نقل است كه چون حضرت سيّدالشهداء(عليه السّلام) نظر كرد هفتاد و دو تن از ياران و اهل بيت خود را شهيد و كشته بر روى زمين ديد عازم جهاد گرديد، پس به جهت وداع زنها رو به خيمه كرد و پردگيان سرادق عصمت را طلبيد و ندا كرد: اى سكينه ، اى فاطمه ، اى زينب ، اى امّ كلثوم !

 «عَلَيْكُنَّ مِنّى السَّلامُ»

 
پس حضرت سكينه(علیهاالسّلام) عرض كرد: يا اَبَة !اسْتَسْلَمْتَ لِلْموْتِ؟ اى پدر! آيا تن به مرگ داده اى ؟ فرمود: چگونه تن به مرگ ندهد كسى كه ياور و معينى ندارد! عرض كرد: ما را به حرم جدّمان بازگردان ، حضرت امام حسین(علیه السلام) در جواب بدين مثل تمثّل جست:


«هَيْهاتَ لَوتُرِكَ اْلقَطالَنامَ»


اگر صيّاد از مرغ قَطا دست بر مى داشت آن حيوان در آشيانه خود آسوده مى خفت. كنايت از آنكه اين لشكر دست از من نمى دارند، و نمى گذارند كه شما را به جائى بَرَم ، زنها صدا به گريه بلند كردند، حضرت امام حسین(علیه السلام) ايشان را ساكت فرمود. و گويند كه آن حضرت رو به حضرت امّ كلثوم(علیهاالسّلام) نمود و فرمود:

اوُصيكِ يا اُخَيَّةُ بِنَفْسِكِ خَيْراً وَ اِنّى بارِزٌ اِلى هؤُلاءِ القَوْم. (۱)


 

مؤ لّف گويد: كه مصائب حضرت امام حسین(علیه السلام) تمامى دل را بريان وديده را گريان مى كند لكن مصيبت وداع شايد اثرش زيادتر باشد خصوص آن وقتى كه صبيان و اطفال كوچك از آن حضرت يا از بستگانش كه به منزله اولاد خود آن حضرت بودند دور او جمع شدند و گـريه كردند.
و شاهد بر اين آن است كه روايت شده چون حضرت امام حسین(علیه السلام) به قصر بَنى مُقاتل رسيد و خيمه عبيداللّه بن حُرّ جُعْفى را ديد، حَجّاج بن مسروق را فرستاد به نزد او و او را طلبيد و او نيامد خود حضرت به سوى او تشريف برد.از عبيداللّه بن حُرّ نقل است كه وارد شد بر من حسین(علیه السلام) و محاسنش مثل بال غُراب سياه بود، پس نديدم احدى را هرگز نيكوتر از او نه مثل او كسى را كه چشم را پر كند، و رقّت نكردم هرگز مانند رقّتى كه بر آن حضرت كردم در وقتى كه ديدم راه مى رفت و صِبيانش در دورش بودند. انتهى .


و مؤ يد اين مقال حكايت ميرزا يحيى ابهرى است كه درعالم رؤ يا ديد علاّمه مجلسى(رحمه اللّه) در صحن مطّهر حضرت سيّدالشهداء(عليه السّلام) در طرف پايين پا در طاق الصّفا نشسته مشغول تدريس است ، پس مشغول موعظه شد و چون خواست شروع در مصيبت كند كسى آمد و گفت حضرت صدّيقه طاهره(عليهاالسّلام) مى فرمايد:


«اُذْكُرِ اْلمَصاَّئبَ اْلمُشْتَمِلَة عَلى وِداعِ وَلَدِى الشَّهيدِ»
ذكر بكن مصائبى كه مشتمل بر وداع فرزند شهيدم باشد.

 

علاّمه مجلسى(رحمه اللّه) نيز مصيبت وداع را ذكر كرد و خلق بسيارى جمع شدند و گريه شديدى نمودند كه مثل آن را در عمر نديده بودم. (۲)


فقير گويد: كه در همان مبشره نوميّه است كه حضرت امام حسین(علیه السلام) با وى فرمود:

«قُولوُالاَ وْليائِنا وَاُمَنائِنا يَهْتَمُّونَ فى اِقامَةِ مَصاَّئِبِنا»
بگوييد به دوستان و اُمناى ما كه اهتمام بكنند در اقامه عزا و مصيبتهاى ما.



بالجمله ؛از حضرت امام محمّد باقر(عليه السّلام) روايت است كه حضرت امام حسین(علیه السلام) در روز شهادت خويش طلبيد دختر بزرگ خود فاطمه را وعطا فرمود به او كتابى پيچيده و وصيّتى ظاهره وجناب على بن الحسين عليه السّلام مريض بود و فاطمه آن كتاب را به على بن الحسين(عليه السّلام) داد پس آن كتاب به ما رسيد.
در (اثبات الوصيّة ) است كه حضرت امام حسین(علیه السلام) حاضر كرد على بن الحسين(عليه السّلام) را و آن حضرت عليل وبیمار بود پس وصيّت فرمود به او به اسم اعظم و مورايث انبياء عليهماالسّلام و آگاه نمود او را كه علوم و صُحُف و مَصاحف و سلاح را كه از مواريث نبوّت است نزد اُمّ سَلَمَه(رضى اللّه عنها) گذاشته و امر كرده كه چون امام زين العابدين(عليه السّلام) برگردد به او سپارد. (۳)


در (دعوات راوندى ) از حضرت امام زين العابدين(عليه السّلام) روايت كرده كه فرمود: پدرم مرا در بر گرفت و به سينه خود چسبانيد در آن روز كه كشته شد والدِّماَّءُ تَغْلي و خونها در بدن مباركش جوش مى خورد، و فرمود: اى پسر من ! حفظ كن از من دعائى را كه تعليم فرمود آن را به من فاطمه(عليهاالسّلام) و تعليم فرمود به او رسول خدا(صلى اللّه عليه و آله و سلّم) و تعليم نمود به آن حضرت جبرئيل از براى حاجت مهم و اندوه و بلاهاى سخت كه نازل مى شود و امر عظيم و دشوار و فرمود بگو:


بِحَقِّ يس وَاْلقُرآنِ اْلحَكيمِ وَبِحَقِّ طه واْلقُرآن الْعَظيمِ يامَنْ يَقْدرُعَلى حَوائجِ
السّائِلينَ يا مِنْ يَعْلَمُ ما فىِ الضَّميرَ يا مُنَفّسَ عَنِ اْلمَكْروُبينَ
يا مُفَرّجَ عَنِ اْلَمغْمُومينَ يا راحِمَ الشَّيْخِ اْلكَبيرِ يا
رازِقَ الطِّفْلَ الصَّغيرِ يا مَنْ لا يَحْتاجُ اِلَى
التَّفْسي وَصَلِّ عَلى مُحَمَّدًوَآلِ مُحَمَّدٍ
وَافعَلْ بى كَذاوَكَذا.
(۴)



راوى گفت : پس حضرت سيّدالشهداء(عليه السّلام) به نفس نفيس عازم قتال شد. امام زين العابدين(عليه السّلام) چون پدر بزرگوار خود را تنها و بى كس ديد با آنكه از ضعف و ناتوانى قدرت برداشتن شمشير نداشت راه ميدان پيش گرفت، امّ كلثوم(عليها السّلام) از قفاى او ندا در داد كه اى نور ديده بر گرد، حضرت سجاد(عليه السّلام) فرمود كه اى عمّه دست از من بردار و بگذار تا پيش روى پسر پيغمبر(صلى اللّه عليه و آله و سلّم) جهاد كنم ، حضرت سيّدالشهداء(عليه السّلام) به امّ كلثوم(عليها السّلام) فرمود كه باز دار او را تا كشته نگردد و زمين از نسل آل محمّد(عليهم السّلام) خالى نماند.


بالجمله ؛ حضرت امام حسین(علیه السلام) در چنين حال از محبّت امّت دست باز نداشت و همى خواست بلكه تنى چند به راه هدايت در آيد و از آن گمراهان روى برتابد. لاجرم ندا در داد كه آيا كسى هست كه ضرر دشمن را از حرم رسول خدا(صلى اللّه عليه و آله و سلّم) بگرداند؟ آيا خدا پرستى هست كه در باب ما از خدا بترسد؟ آيا فريادرسى هست كه اميد ثواب از خدا داشته باشد و به فرياد ما برسد؟ آيا معينى و ياورى هست كه به جهت خدا يارى ما كند؟ زنها كه صداى نازنينش را شنيدند به جهت مظلومى او صدا را به گريه و عويل بلند كردند. (۵)

 

پس حضرت امام حسین(علیه السلام) مقابل آن قوم ايستاد و در حالتى كه شمشير خود را برهنه در دست داشت و دست از زندگانى دنيا شسته و يك باره دل به شهادت و لقاى خدا بسته و اين اشعار را قرائت مى فرمود: اَنَا ابْنُ علي الّطُهْرِ مِنْ آلِ هاشمٍ ... (۶)

 

 
پس حضرت سيّدالشهداء(عليه السّلام) مبارز طلبيد و هر كه در برابر آن فرزند اسداللّه الغالب مى آمد او را به خاك هلاك مى افكند تا آنكه كشتار عظيمى نمود و جماعت بسيار از شجاعان و اَبطال رِجال را به جهنّم فرستاد، ديگر كسى جرئت ميدان آن حضرت نكرد.
پس حمله بر ميمنه نمود و فرمود:


       الْمَوْتُ خَيْرٌ مِنْ رُكُوبِ الْعارِ 
                                   وَالْعارُ اَوْلى مِنْ دُخُولِ النّار
 

 

پس حضرت سيّدالشهداء(عليه السّلام) حمله بر ميسره كرد و فرمود:

اَنَا الْحُسَـيْنُ بَنْ عَــلِي 
آلَيْـتُ اَنْ لا اَنْثَني
 
اَحْمي عَيالاتِ اَبي 
امْضي عَلى دين النّبي
(۷)
 

بعضى از رُوات گفته : به خدا قسم ! هرگز مردى را كه لشكرهاى بسيار او را احاطه كرده باشند و ياران و فرزندان او را به جمله كشته باشند و اهل بيت او را محصُور و مستاءصل ساخته باشند، شجاعتر و قوىّ القلب تر از حضرت امام حسین(علیه السلام) نديدم ؛ چه تمام اين مصائب در او جمع بود به علاوه تشنگى و كثرت حرارت و بسيارى جراحت و با وجود اينها، گرد اضطراب و اضطرار بر دامن وقارش ننشست و به هيچ گونه آلايش ‍ تزلزل در ساخت وجودش راه نداشت و با اين حال مى زد و مى كُشت ، و هنگامى كه اَبطال رِجال بر او حمله مى كردند چنان بر ايشان مى تاخت كه ايشان چون گلّه گرگ ديده مى رميدند و از پيش روى آن فرزند شير خدا مى گريختند، ديگر باره لشكر گرد هم در مى آمدند و آن سى هزار نفر پشت با هم مى دادند و حاضر به جنگ او مى شدند، پس حضرت سيّدالشهداء(عليه السّلام) بر آن لشكر انبوه حمله مى افكند كه مانند جَراد مُنْتَشر از پيش او متفرّق و پراكنده مى شدند و لختى اطراف او از دشمن تهى مى گشت . پس، از قلب لشكر روى به مركز خويش مى نمود كلمه مباركه لاحَوْلَ وَلا قوَّةَ اِلاّ بِاللّهِ را تلاوت مى فرمود. (۸)



ابن شهر آشوب و غيره نقل كرده اند كه حضرت سيّدالشهداء(عليه السّلام) يكهزار و نُهصد و پنجاه تن از آن لشكر را به دَرَك فرستاده سواى آنچه را كه زخمدار و مجروح فرموده بود. اين وقت ابن سعد لعين بدانست كه در پهن دشت آفرينش هيچ كس را آن قوّت و توانائى نيست كه با حضرت امام حسین(علیه السلام) كوشش كند و اگر كار بدين گونه رود آن حضرت تمام لشكر را طعمه شمشير خود گرداند. لاجرم سپاهيان را بانگ بر زد و گفت: واى بر شما! آيا مى دانيد كه با كه جنگ مى كنيد و با چه شجاعتى رزم مى دهيد اين فرزند اَنْزَع البَطين غالب كلّ غالب على بن ابى طالب(عليه السّلام) است، اين پسر آن پدر است كه شجاعان عرب و دليران روز گار را به خاك هلاك افكنده . همگى همدست شويد و از هر جانب براو حمله آريد:


اَعْياهُمْ اَنْ يَنالوُهُ مُبارَزَةً 
فَصَوَّبُواالرَّاْىَ لَمّا صَعَّدُوا الفِكَرا
اَنْ وَجَّهُـوا نَحْوَهُ فىِ الْحَـرْبِ اَرْبَعَهً 
الـسَّـيْفَ وَ السَّـهـْمَ وَ الْخِـطِّىَّ وَ الحَـجـَرا

 

پس آن لشكر فراوان از هر جانب بر آن بزرگوار حمله آوردند و تيراندازان كه عدد آنها چهار هزار به شمار مى رفت تيرها بر كمان نهادند و بسوى حضرت سيّدالشهداء(عليه السّلام) رها كردند.


پس دور آن غريب مظلوم را احاطه كردند و مابين او و خِيام اهل بيت حاجز و حائل شدند، و جماعتى جانب سرادق عصمت گرفته. حضرت امام حسین(علیه السلام) چون اين بدانست بانگ بر آن قوم زد و فرمود كه اى شيعيان ابوسفيان ! اگر دست از دين برداشتيد و از روز قيامت و معاد نمى ترسيد پس در دنيا آزاد مرد و با غيرت باشيد رجوع به حسب و نسب خود كنيد؛ زيرا كه شما عرب مى باشيد. يعنى عرب غيرت و حميّت دارد. شمر بى حيا روبه آن حضرت كرد و گفت : چه مى گوئى اى پسر فاطمه(سلام الله علیها)؟ فرمود: مى گويم من با شما جنگ دارم و مقاتلت مى كنم و شما با من نبرد مى كنيد، زنان را چه تقصير و گناه است؟ پس منع كنيد سركشان خود را كه متعرّض حرم من نشوند تا من زنده ام. شمر صيحه در داد كه اى لشكر از سراپرده اين مرد دور شويد كه كفوّى كريم است و قتل او را مهيّا شويد كه مقصود ما همين است .


پس سپاهيان بر حضرت سيّدالشهداء(عليه السّلام) حمله كردند و آن جناب مانند شير غضبناك در روى ايشان در آمد و شمشير در ايشان نهاد و آن گروه انبوه را چنان به خاك مى افكند كه باد خزان برگ درختان را، و به هر سو كه روى مى كرد لشكريان پشت مى دادند. پس، از كثرت تشنگى راه فرات در پيش گرفت، كوفيان دانسته بودند كه اگر آن جناب شربتى آب بنوشد ده چندان از اين بكوشد و بكشد. لاجرم در طريق شريعه صف بستند و راه آب را مسدود نمودند و هر گاه حضرت امام حسین(علیه السلام) قصد فرات مى نمود بر او حمله مى كردند و او را برمى گردانيدند، اَعْور سلمى و عمروبن حجّاج كه با چهار هزار مرد كماندار نگهبان شريعه بودند بانگ بر سپاه زدند كه حسین(علیه السلام) را راه بر شريعه مگذاريد، آن حضرت مانند شير غضبان بر ايشان حمله مى افكند و صفوف لشكر را بشكافت و راه شريعه را از دشمن بپرداخت و اسب را به فرات راند و سخت تشنه بود و اسب آن جناب نيز تشنگى از حدّ افزون داشت سر به آب گذاشت ؛ حضرت فرمود كه تو تشنه و من نيز تشنه ام به خدا قسم كه آب نياشامم تا تو بياشامى ، كَاَنَّه اسب فهم كلام آن حضرت كرد، سر از آب برداشت يعنى در شُرب آب من بر تو پيشى نمى گيرم، پس حضرت سيّدالشهداء(عليه السّلام)فرمود: آب بخور من مى آشامم و دست فرا برد و كفى آب بر گرفت تا آن حيوان بياشامد كه ناگاه سوارى فرياد برداشت كه اى حسين! تو آب مى نوشى و لشكر به سراپرده ات مى روند و هتك حرمت تو مى كنند.


چون آن معدن حميّت و غيرت اين كلام را از آن ملعون شنيد آب از كف بريخت و به سرعت از شريعه بيرون تاخت و بر لشكر حمله كرد تا به سرا پرده خويش رسيد معلوم شد كه كسى متعرّض خِيام نگشته و گوينده اين خبر مَكرْى كرده بوده . پس دگر باره اهل بيت را وداع گفت، اهل بيت همگان با حال آشفته و جگرهاى سوخته و خاطرهاى خسته و دلهاى شكسته در نزد حضرت سيّدالشهداء(عليه السّلام) جمع آمدند و در خاطر هيچ آفريده صورت نبندد كه ايشان به چه حالت بودند و هيچ كس نتواند كه صورت حال ايشان را تقرير يا تحرير نمايد.


  مـن از تحرير اين غــم ناتـوانم 
                                 كه تصويرش زده آتش به جانم
 
  تو را طاقـت نباشـد از شـنيـدن
                                 شـنـيـدن كـى بـود مـانند
ديـدن


 
بالجمله ؛ ايشان را وداع كرد و به صبر و شكيبائى ايشان را وصيّت نمود و فرمان داد تا چادر اسيرى بر سر كنند و آماده لشكر مصيبت و بلا گردند، و فرمود بدانيد كه خداوند شما را حفظ و حمايت كند و از شرّ دشمنان نجات دهد و عاقبت امر شما را به خير كند و دشمنان شما را به انواع عذاب و بلا مبتلا سازد و شما را به انواع نِعَم و كرم مُزد و عوض كرامت فرمايد، پس زبان به شكوه مگشائيد و سخنى مگوئيد كه از مرتبت و منزلت شما بكاهد، اين سخنان بفرمود و روبه ميدان نمود.

 
پس حضرت سيّدالشهداء(عليه السّلام) عنان مركب به سوى ميدان بگردانيد و بر صف لشكر مخالفان تاخت مى زد و مى انداخت و با لب تشنه از كشته پشته مى ساخت و مانند برگ خزان سرهان آن منافقان را بر زمين مى ريخت و به ضرب شمشير آبدار خون اشرار و فجّار را با خاك معركه مى ريخت و مى آميخت، لشكر از هر طرف او را تيرباران نمودند، آن حضرت در راه حق آن تيرها را بر رو و گلو و سينه مبارك خود مى خريد و از كثرت خدنگ كه بر چشمه هاى زره حضرت سيّدالشهداء(عليه السّلام) نشست سينه مباركش چون پشت خارپشت گشت.


و به روايت منقوله از حضرت باقر(عليه السّلام) زياده از سيصد و بيست جراحت يافت و زيادتر نيز روايت شده و جميع آن زخمها در پيش روى حضرت امام حسین(علیه السلام) بود، در اين وقت حضرت از بسيارى جراحت و كثرت تشنگى و بسيارى ضعف و خستگى توقف فرمود تا ساعتى استراحت كرده باشد كه ناگاه ظالمى سنگى انداخت به جانب آن حضرت، آن سنگ بر جبين مباركش رسيد و خون از جاى او بر صورت نازنينش جارى گرديد. حضرت سيّدالشهداء(عليه السّلام) جامه خويش را برداشت تا چشم و چهره خود را از خون پاك كند كه ناگاه تيرى كه پيكانش زهرآلوده و سه شعبه بود بر سينه مباركش و به قولى بر دل پاكش رسيد و آن سوى سر به در كرد و حضرت در آن حال گفت :


بِسْمِ اللّهِ وَ باللّهِ وَ عَلى مِلَّةِ رَسُولِ اللّهِ صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ.


آنگاه حضرت سيّدالشهداء(عليه السّلام) رو به سوى آسمان كرد و گفت : اى خداوند من! تو مى دانى كه اين جماعت مى كشند مردى را كه در روى زمين پسر پيغمبرى جز او نيست . پس دست بُرد و آن تير را از قفا بيرون كشيد و از جاى آن تير مسموم مانند ناودان خون جارى گرديد، حضرت امام حسین(علیه السلام) دست به زير آن جراحت مى داشت چون از خون پر مى شد به جانب آسمان مى افشاند و از آن خون شريف قطره اى بر نمى گشت ، ديگر باره كف دست را از خون پر كرد و بر سر و روى و محاسن خود ماليد و فرمود كه با سر روى خون آلوده و به خون خويش خضاب كرده ، جدّم رسول خدا(صلى اللّه عليه و آله و سلّم) را ديدار خواهم كرد و نام كشندگان خود را به او عرضه خواهم داشت. (۹)

 
اين وقت ضعف و ناتوانى بر حضرت امام حسین(علیه السلام) غلبه كرد و از كارزار باز ايستاد و هر كه به قصد او نزديك مى آمد يا از بيم يااز شرم كناره مى كرد و برمى گشت . تا آنكه مردى از قبيله كنده كه نام نحسش مالك بن يسر(۱۰) بود به جانب حضرت سيّدالشهداء(عليه السّلام) روان شد و ناسزا و دشنام به آن جناب گفت و با شمشير ضربتى بر سر مباركش زد كلاهى كه بر سر مقدس آن حضرت بود شكافته شد و شمشير بر سر مقدسش رسيد و خون جارى شد به حدى كه آن كلاه از خون پرشد .


حضرت سيّدالشهداء(عليه السّلام)  در حق او نفرين كرد و فرمود: بااين دست نخورى ونياشامى و خداوندترابا ظالمان محشور كند. پس آن كلاه پر خون را از فرق مبارك بيفكند و دستمالى طلبيد و زخم سر را ببست و كلاه ديگر بر سر گذاشت و عمامه بر روى آن بست . مالك بن يسر آن كلاه پر خون را كه از خز بود بر گرفت و بعد از واقعه عاشورا به خانه خويش برد و خواست او را از آلايش خون بشويد زوجه اش اُمّ عبدالله بنت الحرّالبدّى كه آگه شد بانگ بر او زد كه در خانه من لباس ماءخوذى فرزند پيغمبر(صلی الله علیه و آله وسلم) را مى آورى ؟ بيرون شو از خانه من خداوند قبرت را از آتش پر كند. و پيوسته آن ملعون فقير و بد حال بود و از دعاى حضرت امام حسین(علیه السلام) هر دو دست او از كار افتاده بود و در تابستان مانند دو چوب خشك مى گرديد و در زمستان خون از آنها مى چكيد و بر اين حال خسران مآل بود تابه جهنم واصل شد .

 


شيخ مفيد(رحمه اللّه) فرموده كه رجّاله حمله كردند از يمين و شمال بر كسانى كه باقيمانده بودند با حضرت امام حسین(علیه السلام) پس ايشان را به قتل رسانيدند و باقى نماند با آن حضرت جز سه نفر يا چهارنفر.


سيدبن طاوس(رحمه اللّه) (۱۱) و ديگران فرموده اند كه حضرت سيّدالشهداء(عليه السّلام) فرمود: بياوريد براى من جامه اى كه كسى در آن رغبت نكند كه آن را در زير جامه هايم بپوشم تا چون كشته شوم و جامه هايم را بيرون كنند آن جامه را كسى از تن من بيرون نكند. پس جامه اى برايش حاضر كردند، چون كوچك بود و بر بدن مباركش تنگ مى افتاد آن را نپوشيد، فرمود اين جامه اهل ذلّت است جامه ازاين گشادتر بياوريد ؛ پس جامه وسيعتر آوردند آنگاه در پوشيد.و به روايت سيد(رحمه اللّه) جامه كهنه آوردند حضرت امام حسین(علیه السلام) چند موضع آن را پاره كرد تا از قيمت بيفتد و آن را در زير جامه هاى خود پوشيد.


 فَلَمّا قُتِلَ جَرَّدُوهُ مِنْهُ
چون شهيد شد آن كهنه جامه را نيز از تن شريفش بيرون آوردند.

 

  لـبـاس كـهـنـه بـپـوشـيد زيـر پيرهنش 
                                     كه تا برون نكند خصـم بد مـنش زتنش
 
  لباس كهنه چه حاجت كه زيرسُمّ ستور
                                     تـنى نـمـاند كـه پـوشـند جامه يا كفنش

 

شيخ مفيد(رحمه اللّه) فرموده كه چون باقى نماند با آن حضرت احدى مگر سه نفر از اهلش يعنى از غلامانش ، رو كرد بر آن قوم و مشغول مدافعه گرديد، و آن سه نفر حمايت او مى كردند تا آن سه نفر شهيد شدند و حضرت امام حسین(علیه السلام) تنها ماند و از كثرت جراحت كه بر سر و بدنش رسيده بود سنگين شده بود و با اين حال شمشير بر آن قوم كشيده وايشان را به يمين و شمال متفّرق مى نمود شمر كه خمير مايه هر شر وبدى بود چون اين بديد سواران را طلبيد و امر كرد كه در پشت پيادگان صف كشند و كمانداران را امر كرد كه حضرت سيّدالشهداء(عليه السّلام)  را تير باران كنند، پس كمانداران آن مظلوم بى كس را هدف تير نمودند و چندان تير بر بدنش رسيد كه آن تيرها مانند خارِ خار پشت بر بدن مباركش نمايان گرديد. اين هنگام حضرت سيّدالشهداء(عليه السّلام) از جنگ باز ايستاد و لشكر نيز در مقابلش توقف نمودند، خواهرش حضرت زينب(عليهاالسّلام) كه چنين ديد بر در خيمه آمد و عمر سعد را ندا كرد و فرمود:


وَيْحَكَ يا عُمَر اءَيُقْتَلُ اَبُو عَبْدِ اللّه وَ اَنْتَ تَنْظَرُ اِلَيْهِ!


عمر سعد جوابش نداد. و به روايت طبرى اشكش به صورت و ريش نحسش جارى گرديد و صورت خود را از آن مخدره برگردانيد (۱۲) پس حضرت زينب کبری(عليهاالسّلام) رو به لشكر كرد و فرمود: واى بر شما آيا در ميان شما مسلمانى نيست ؟ احدى او را جواب نداد .


سيدبن طاوس(رحمه اللّه) روايت كرده كه چون از كثرت زخم و جراحت اندامش سست شد و قوت كارزار از او برفت و مثل خارپشت بدنش پر از تير شده بود، اين وقت صالح بن وهب المُزَنى وقت را غنيمت شمرده از كنار حضرت امام حسین(علیه السلام) در آمد و با قوت تمام نيزه بر پهلوى مباركش زد چنانكه از اسب در افتاد وروى مباركش از طرف راست بر زمين آمد (۱۳) در اين حال فرمود:


بِسْمِ اللّهِ وَبِاللّهِ وَ عَلى مِلَّةِ رَسُولِ اللّهِ.


پس حضرت امام حسین(علیه السلام) برخاست و ايستاد.حضرت زينب(عليهاالسّلام) كه تمام توجّهش به سمت برادر بود چون اين بديد از در خيمه بيرون دويد و فرياد برداشت كه وااخاه و اسيّداهُ وا اهلبيتاهُ اى كاش آسمان خراب مى شد و برزمين مى افتاد و كاش كوهها از هم مى پاشيد و بر روى بيابانها پراكنده مى شد.


راوى گفت : كه شمربن ذى الجوشن لشكر خود را ندا در داد براى چه ايستاده ايد وانتظار چه مى بريد؟ چرا كار حسین(علیه السلام) را تمام نمى كنيد؟ پس ‍ همگى بر آن حضرت از هر سو حمله كردند، حصين بن تميم تيرى بر دهان مباركش زد، ابوايوب غَنَوى تيرى بر حلقوم شريفش زد و زُرْعَه بن شريك بر كف چپش زد و قطعش كرد و ظالمى ديگر بردوش مباركش ‍ زخمى زد كه حضرت سيّدالشهداء(عليه السّلام)به روى در افتاد و چنان ضعف بر آن حضرت غالب شده بود كه گاهى به مشقت زياد برمى خاست ، طاقت نمى آورد و بر روى مى افتاد تا اينكه سِنان ملعون نيز به برگلوى مباركش فروبرد پس ‍ بيرون آورده و فرو برد در استخوانهاى سينه اش و بر اين هم اكتفا نكرد آنگاه كمان بگرفت وتيرى بر نحر شريف آن حضرت افكند كه آن مظلوم در افتاد. (۱۴)


در روايت ابن شهر آشوب است كه آن تير بر سينه مباركش رسيد پس حضرت سيّدالشهداء(عليه السّلام) برزمين واقع شد، و خون مقدسّش را باكفهاى خود مى گرفت و مى ريخت بر سر خود چند مرتبه . پس عمر سعد گفت به مردى كه در طرف راست او بود از اسب پياده شو وبه سوى حسین(علیه السلام) رو و او را راحت كن . خَوْلى بن يزيد چون اين بشنيد به سوى قتل آن حضرت سبقت كرد و دويد چون پياده شد و خواست كه سر مبارك حضرت امام حسین(علیه السلام)را جدا كند رعد و لرزشى او را گرفت و نتوانست ؛ شمر به وى گفت خدا بازويت را پاره پاره گرداند چرا مى لرزى ؟ پس خود آن ملعون كافر،سر مقّدس آن مظلوم را جدا كرد. (۱۵)


سيّد بن طاوس(رحمه اللّه) فرموده كه سنان بن اَنَس(لَعَنهُ اللّه) پياده شد و نزدحضرت امام حسین(علیه السلام)آمد و شمشيرش را برحلقوم شريفش زد و مى گفت: واللّه كه من سر ترا جدا مى كنم و مى دانم كه تو پسر پيغمبرى و از همه مردم از جهت پدر و مادر بهترى ، پس سر مقدّسش را بريد! (۱۶)


در روايت طبرى است كه هنگام شهادت حضرت امام حسین(علیه السلام) هر كه نزديك او مى آمد سِنان بر او حمله مى كرد و او را دور مى نمود براى آنكه مبادا كس ديگر سر آن جناب را ببرد تا آنكه خود او سر را از تن جدا كرد وبه خَوْلى سپرد.

 

 
پس در اين هنگام غبار سختى كه سياه و تاريك بود در هوا پيدا شد وبادى سرخ ورزيدن گرفت و چنان هوا تيره و تارشد كه هيچ كس عين واثرى از ديگرى نمى ديد، مردمان منتظر عذاب و مترّصد عقاب بودند تا اينكه پس از ساعتى هواروشن شد وظلمت مرتفع گرديد.


ابن قولويه قمى(رحمه اللّه) روايت كرده است كه حضرت صادق(عليه السّلام) فرمود:در آن هنگامى كه حضرت امام حسين(عليه السّلام) شهيد گشت ، لشكريان شخصى را نگريستند كه صيحه و نعره مى زند گفتند:بس كن اى مرد!اين همه ناله و فرياد براى چيست ؟ گفت : چگونه صيحه نزنم و فرياد نكنم و حال آنكه رسول خدا(صلى اللّه عليه و آله و سلّم) رامى بينم ايستاده گاهى نظر به سوى آسمان مى كند و زمانى حربگاه شما را نظاره مى فرمايد، از آن مى ترسم كه خدا را بخواند ونفرين كند و تمام اهل زمين را هلاك نمايد و من هم در ميان ايشان هلاك شوم . بعضى از لشكر باهم گفتند كه اين مردى است ديوانه وسخن سفيهانه مى گويد، و گروهى ديگر كه توّابون آنها راگويند از اين كلام متنبّه شدند و گفتند به خدا قسم كه ستمى بزرگ بر خويشتن كرديم و به جهت خشنودى پسر سُميّه سيّد جوانان اهل بهشت را كشتيم و همان جا توبه كردند و بر ابن زياد خروج كردند و واقع شد از امر ايشان آنچه واقع شد.


راوى گفت : فدايت شوم آن صيحه زننده چه كس بود؟ فرمود:ما او راجز جبرئيل ندانيم. (۱۷)


شيخ مفيد(رحمه اللّه) در (ارشاد) فرموده كه حضرت سيّدالشهداء(عليه السّلام) از دنيا رفت در روز شنبه دهم محرّم سال شصت و يكم هجرى بعد از نماز ظهر آن روز در حالى كه شهيد گشت و مظلوم و عطشان و صابر بر بلايا بود به نحوى كه به شرح رفت و سنّ شريف آن جناب در آن وقت پنجاه و هشت سال بود كه هفت سال از آن را با جد بزرگوارش ‍ رسول خدا(صلى اللّه عليه و آله و سلّم) بودو سى و هفت سال با پدرش ‍اميرالمؤمنين حضرت علی(عليه السّلام) و با برادرش امام حسن مجتبی(عليه السّلام) چهل و هفت سال و مدّت امامتش بعد از امام حسن مجتبی(عليه السّلام) يازده سال بود، و خضاب مى فرمود با حنا و رنگ و در وقتى كه كشته شد خضاب از عارضش بيرون شده بود. (۱۸)


 

 


 

 

(۱) (المنتخب ) طُريحى ص 438.
(۲) (الفيض القدسى ) محدث نورى . ص 287، تحقيق : سيد جعفر نبوى .
(۳) (اثبات الوصيّة ) مسعودى ص 167، انتشارات انصاريان .
(۴) (دعوات راوندى ) ص 54.
(۵) از كتاب (حدائق الورديه ) نقل است كه چون روز عاشورا، انصار و اصحاب سيد الشهداء عليه السّلام به درجه رفيعه شهادت رسيدند حضرت شروع كرد به ندا كردن اَلا ناصِرٌ فَيَنْصُرُنا! زنان و اطفال كه صداى آن حضرت را شنيدند صرخه و صيحه كشيدند.
سعد بن الحرث الانصارى العجلانى و برادرش ابوالحتوف كه در لشكر عمر سعد بودند چون اين ندا شنيدند و صيحه عيالات آن جناب را استماع كردند ميل به جانب آن جناب نمودند و پيوسته مقاتله كردند و جمعى را مقتول و برخى را مجروح نمودند آخر الا مر هر دو شهيد شدند. (شيخ عباس ‍ قمى رحمه اللّه )
(۶) (بحار الانوار) 45/49.
(۷) همان ماءخذ
(۸) (تاريخ طبرى ) 6/245، (بحار الانوار)45/50.
(۹) (بحار الانوار) 45/52 - 53.
(۱۰) در بعضى نسخه ها (بشر) و در ارشاد مفيد (نسر) ذكر شده .
(۱۱) (ارشاد) شيخ مفيد 2/111.
(۱۲) (تاريخ طبرى )6/245
(۱۳) (سوگنامه كربلا) (ترجمه لهوف ) ص 229 .
(۱۴) (ارشاد) شيخ مفيد 2/12.
(۱۵) (مناقب ) ابن شهر آشوب 4/120.
(۱۶) (سوگنامه كربلا) (ترجمه لهوف ) ص 233.
(۱۷) (كامل الزيارات ) ص 351.
(۱۸) (ارشاد) شيخ مفيد 2/133.


 

 

 

 

 

 

**اللهم العن قتلةالحسين(ع)**

 

 

+ 14:23 توسط کنیزان حضرت زهراء(س)
یکشنبه هشتم بهمن 1385
تاسوعا

«السّلامعليکيااباالفضلالعبّاس(ع)»


** فـرقـم ز تـيـغ کـيـنـه، در راه حـق دو تا شد **
                                      ** در عـلـقـمـه بـرادر، دسـت از تـنـم جـدا شد **

** من که سـقـّا و عـلـمـدار و امـيـر لـشـکرم **
                                      ** با لـب تشنه ميان خاک و خون غوطه ورم **

** بي دست چو من برادر، از صدر زين فتادم **
                                      ** بـا چـهـره پـر از خــون، روي زمـيـن فتادم **

** مـادرت فـاطـمـه(س) گـفـتـا ز وفـا اي پـسرم **
                                      ** مــن ز داغ تــو، تــا بـه ابــد نــوحــه گــرم **

** مـن مـست جام سـرخ قـالـو بـلاي عـشـقـم **
                                       ** سـاقـي بــزم قـرب کــرب و بــلاي عـشـقـم **

** هر طرف مي نگرم ديـده من، جانب توست **
                                      ** اي دل خـستـه بـرادر به خـدا، طالب توست **

** اي نور چشم زهراء(س)، جان وسرم فدايت **
                                      ** پـرچـم بـه کـف بـرادر، دارم به لـب ثـنـايت **

** تو چنان شـمـعـي و بر گرد تو، پروانه منم **
                                      ** يا حسين(ع) حلقه به گوش در اين خانه منم **


** يا حسيـن(ع) ياحسيـن(ع)، عاشـق رويت منم **
                                      ** يا حسيـن(ع) ياحسيـن(ع)، ديده به سويت منم **

 

 

 

منبع شعر: کتاب زمزمه هاي حاج احمد دلجو، ص90.

 

 

 

 

 

 

«جوابدندانشكنحضرتعباس(عليهالسّلام)بهشمرلعين» 


راوى گويد: فرمان عبيداللّه بن زياد پليد به عمربن سعد نحس، به اين مضمون رسيد كه او را تحريص مى نموده به تعجيل در قتال و بيم داده بود از تاءخير و اهمال. پس لشكر شيطان به امر آن بى ايمان، رو به جانب امام انس ‍و جان آوردند و شمرذى الجوشن، آن سرور اهل فِتَن، ندا در داد كه كجايند خواهرزادگان من: عبداللّه، جعفر، عباس، و عثمان؟

حضرت امام حسین(علیه السلام) به برادران گرامى خويش فرمود: جواب اين شقى را بدهيد گرچه او فاسق و بى دين است ولى از زمره دائى هاى شماست. آن جوانان برومند حيدر كرّار به آن كافر غدّار، فرمودند: تو را با ما چه كار است ؟ آن ملعون نابكار عرضه داشت : اى نورديدگان خواهرم ! شما در مهد امان به راحت باشيد و خود را با برادرتان حسین(علیه السلام)، به كشتن ندهيد و ملتزم قيد طاعت يزيد پليد اميرالمؤمنين(؟!) باشيد تا به سلامت برهيد.



پس حضرت ابالفضل العباس(عليه السّلام) به آن پليد، فرياد برآورد كه دستت بريده باد و خدا لعنت كناد امان نامه ترا! اى دشمن خدا؛ ما را امر مى كنى كه برادر و سيّد خود حضرت امام حسین(علیه السلام) فرزند حضرت فاطمه(عليهاالسّلام) را وابگذاريم و بنده طاعت لعينان و اولاد لعينان باشيم ؟! راوى گويد: شمر بى باك پس از استماع اين كلام از فرزند امام، مانند خوك خشمناك به جانب لشكريان شتافت و بازگشت به سوى نيروهاى خود نمود. راوى گويد: چون آن فرزند سيّد اَنام، حسین(علیه السلام)، مشاهده نمود كه لشكر شقاوت اثر حريص اند كه به زودى نائره جنگ را مُشتعل سازند و به امر قتال بپردازند و كلام حق و موعظه آن صدق مطلق ، اصلا بر دلهاى سخت ايشان اثر ندارد و نه مشاهده صدور افعال حميده و اقوال جميله آن جناب براى ايشان انتفاعى حاصل است ، به برادرش ابوالفضل العباس(علیه السلام) فرمود: اگر تو را قدرت است در اين روز، شرّ اين اَشْقيا را از ما بگردان و ايشان را باز گردان كه شايد امشب را از براى رضاى پروردگار نماز بگزارم ؛ زيرا خداى متعال مى داند كه نماز از براى او و تلاوت كتاب او را بسيار دوست مى دارم . راوى گويد: حضرت عباس‍(عليه السّلام) از آن گروه حق نشناس مهلت يك شب را درخواست كرد. عمرسعد لعين تاءمّل كرد و جواب نداد. عَمْرو بن حَجّاج زبيدى به سخن آمد و گفت : به خدا سوگند كه اگر به جاى ايشان ، تركان و ديلمان مى بودند و اين تقاضا را از ما مى كردند، البته ايشان را اجابت مى نموديم، حال چه شده كه آل محمّد(صلّى اللّه عليه و آله وسلم) را مهلت نمى دهيد؟! پس آن مردم بى حيا، يك شب را به خامس آل عبا، مهلت دادند.

 

راوى گويد: حضرت امام حسین(علیه السلام) بر روى زمين بنشست و لحظه اى او را خواب ربود، پس بيدار شد و به خواهر خود حضرت زينب(عليهاالسّلام) فرمود: اى خواهر! اينك در همين ساعت جدّ بزرگوارخود حضرت محمد مصطفى(صلّى اللّه عليه و آله وسلم) و پدر عالى مقدار خويش على مرتضى(علیه السلام) و مادرم حضرت فاطمه زهراء(عليهاالسّلام) و برادرم امام حسن(عليه السّلام) را در خواب ديدم كه فرمودند:اى حسین(علیه السلام) ! عنقريب نزد ما خواهى بود. و در بعضى روايات چنين آمده است كه فردا به نزد ما خواهى بود. راوى گويد: علياى مخدّره  حضرت زينب(عليهاالسّلام) پس از شنيدن اين سخنان از آن امام انس و جان، سيلى به صورت خود نواخت و صيحه كشيد و گريه نمود. حضرت امام حسین(علیه السلام) فرمود: اى خواهر مهربان، آرام باش و ما را مورد شماتت دشمن مساز. (1)

 

 

 


(1) سوگنامه کربلاء، ترجمه لهوف سيدبن طاووس؛ مسلك دوم:گزارش از حوادث عاشورا و شهادت امام حسين(عليه السّلام) و ياران با وفايش.

 

 

 

 

 


 

«شهادتحضرتابوالفضلالعبّاس(عليهالسّلام)»


حضرت عباس‍(عليه السّلام) كه اكبر اولاد اُمُّ البَنين و پسر چهارم اميرالمؤمنين حضرت علی(عليه السّلام) بود و كُنْيَتش ابوالفضل و مُلَقّب به (سقّا) (1) و صاحب لواى حضرت امام حسین(علیه السلام) بود، چنان جمال دل آرا و طلعتى زيبا داشت كه او را ماه بنى هاشم مى گفتند و چندان جسيم و بلند بالا بود كه بر پشت اسب قوى و فربه بر نشستى پاى مباركش بر زمين مى كشيدى. او را از مادر و پدر سه برادر بود كه هيچ كدام را فرزندنبود. حضرت ابوالفضل(عليه السّلام)، اوّل ايشان را به جنگ فرستاد تا كشته ايشان را ببيند و ادراك اجر مصائب ايشان فرمايد.


پس از شهادت حضرت عباس‍(عليه السّلام) به نحوى كه ذكر شد بعضى از ارباب مقاتل گفته اند كه چون آن جناب تنهائى برادر خود را ديد به خدمت برادر آمده عرض ‍ كرد: اى برادر! آيا رخصت مى فرمائى كه جان خود را فداى تو گردانم؟ حضرت سيّدالشهداء(عليه السّلام) از استماع سخن جانسوز او به گريه آمد و گريه سختى نمود، پس فرمود: اى برادر! تو صاحب لواى منى چون تو نمانى كس با من نماند. حضرت ابوالفضل(عليه السّلام) عرض كرد: سينه ام تنگ شده و از زندگانى دنيا سير گشته ام و اراده كرده ام كه از اين جماعت منافقين خونخواهى خود كنم . حضرت امام حسین(علیه السلام) فرمود: پس الحال كه عازم سفر آخرت گرديده اى، پس طلب كن از براى اين كودكان كمى از آب، پس حضرت عباس‍(عليه السّلام) حركت فرمود و در برابر صفوف لشكر ايستاد و لواى نصيحت و موعظت افراشت و هر چه توانست پند و نصيحت كرد و كلمات آن بزرگوار اصلاً در قلب آن سنگدلان اثر نكرد.


لاجرم حضرت عباس‍(عليه السّلام) به خدمت برادر شتافت و آنچه از لشكر ديد به عرض برادر رسانيد. كودكان اين بدانستند بناليدند و نداى العَطَش العَطَش در آوردند، حضرت عباس‍(عليه السّلام) بى تابانه سوار بر اسب شده و نيزه بر دست گرفت ومَشْگى برداشت و آهنگ فرات نمود شايد كه آبى به دست آورد. پس چهار هزار تن كه موكّل بر شريعه فرات بودند دور آن جناب را احاطه كردند و تيرها به چلّه كمان نهاده و به جانب او انداختند، حضرت ابوالفضل(عليه السّلام) كه از پستان شجاعت شير مكيده چون شير شميده بر ايشان حمله كرد و رجز خواند:


لا اَرْهَبُ الْمَوْتَ اِذِالْـمَوْتُ زَقَا
(۲) 
حَتّى اُوارى فى الْمصاليتِ (۳) لِقا 
نَفْسى لِنَفْس الْمُصْطَفَى الطُّهْـروَقا 
انّى اَنَا الْـعـبـّاس اَغْـدُوا بِـالـسـَّقـا 
ولا اَخـافُ الـشَّرَ يوْمَ الْمُلْتقى
(4)


 

و از هر طرف كه حمله مى كرد لشكر را متفرّق مى ساخت تا آنكه به روايتى هشتاد تن را به خاك هلاك افكند، پس وارد شريعه شد و خود را به آب فرات رسانيد چون از زحمت گير و دار و شدّت عطش جگرش ‍ تفته بود خواست آبى به لب خشك تشنه خود رساند دست فرا برد و كفى از آب برداشت تشنگى حضرت سيّدالشهداء(عليه السّلام) و اهلبيت او را ياد آورد آب را از كف بريخت.


 
مشك را پر آب نمود و بر كتف راست افكند و از شريعه بيرون شتافت تا مگر خويش را به لشكرگاه برادر برساند و كودكان را از زحمت تشنگى برهاند. لشكر كه چنين ديدند راه او را گرفتند و از هر جانب او را احاطه كردند، و حضرت ابوالفضل العباس(عليه السّلام) مانند شير غضبان بر آن منافقان حمله مى كرد و راه مى پيمود. ناگاه نوفل الازرق و به روايتى زيدبن ورقاء كمين كرده از پشت نخلى بيرون آمد و حكيم بن طفيل او را معين گشت و تشجيع نمود پس تيغى حواله آن جناب نمود آن شمشير بر دست راست آن حضرت رسيد و از تن جدا گرديد، حضرت ابوالفضل(عليه السّلام) جلدى كرد و مشك را به دوش چپ افكند و تيغ را به دست چپ داد و بر دشمنان حمله كرد و اين رجز خواند:


         واللّهِ اِنْ قَـطَـعْـتـُمُ يَمـينى 
                                اِنّى اُحامى اَبَداً عَنْ دينى
 
         وعَنْ اِمامٍ صادِقِ الـيَقـين 
                                نَجْلِ النَّبِىّ الطّاهِرِ الاَمينِ


 
پس مقاتله كرد تا ضعف عارض آن جناب شد، ديگر باره نوفل و به روايتى حكيم بن طفيل لعين از كمين نخله بيرون تاخت و دست چپش ‍ را از بند بينداخت، حضرت ابوالفضل العباس(عليه السّلام) اين رجز خواند:


يانَفْسُ لاتَخْشَي منَ الْكُفّارِ 
و اَبْـشِرى بـِرَحْمَةِ الْجَـبّارِ 
مع الـنـَّبِىّ السَّيـّدِ الْمخْتارِ 
قَـدْ قَـطَعـُوا بِبَغْيهِمْ يَسارى 
فَاَصْـلِهِمْ يا رَبِّ حَرَّ النّارِ
(۵)



و مشك را به دندان گرفت و همّت گماشت تا شايد آب را به آن لب تشنگان برساند كه ناگاه تيرى بر مشك آب آمد و آب آن بريخت و تير ديگر بر سينه اش رسيد و از اسب در افتاد.


پس حضرت ابوالفضل العباس(عليه السّلام) فرياد برداشت كه اى برادر، مرا درياب به روايت (مناقب ) (۶) ملعونى عمودى از آهن بر فرق مباركش زد كه به بال سعادت به رياض جنّت پرواز كرد.


چون حضرت امام حسین(علیه السلام) صداى برادر شنيد، خود را به او رسانيد ديد برادر خود را كنار فرات با تن پاره پاره و مجروح با دستهاى مقطوع بگريست و فرمود:


اَلانَ اِنْكَسَرَ ظَهْرى و قَلَّتْ حيلَتى.
اكنون پشت من شكست و تدبير و چاره من گسسته گشت.

 

 
در حديثى از حضرت سيّد سجاد(عليه السّلام) مروى است كه فرمودند: خدا رحمت كند عمويم حضرت ابوالفضل العباس(عليه السّلام) را كه برادر را بر خود ايثار كرد و جان شريفش را فداى او نمود تا آنكه در يارى او دو دستش را قطع كردند و حقّ تعالى در عوض دو دست او دو بال به او عنايت فرمود كه با آن دو بال با فرشتگان در بهشت پرواز مى كند و از براى حضرت عباس(عليه السّلام) در نزد خداى منزلتى است در روز قيامت كه مغبوط جميع شهداء است و جميع شهداء را آرزوى مقام اوست. (۷)


نقل شده كه حضرت عباس(عليه السّلام) در وقت شهادت سى و چهار ساله بود و آنكه اُمُّ الْبنَين مادر جناب عباس(عليه السّلام) در ماتم او و برادران اعيانى او بيرون مدينه در بقيع مى شد و در ماتم ايشان چنان ندبه و گريه مى كرد كه هر كه از آنجا مى گذشت گريان مى گشت . گريستن دوستان عجبى نيست، مروان بن الحكم كه بزرگتر دشمنى بود خاندان نبوّت را چون بر امّ البنين عبور مى كرد از اثر گريه او گريه مى كرد! (۸)

 

 

 

 

(1) قال ابراهيم بن محمّد البيهقى احد اَعلام القرن الثالث فى كتاب (المحاسن والمساوى ) عند ذكر نزول الحسين عليه السّلام و اصحابه بِكربلا ما لفظه : فنزلوا و بينهم و بين الماء يسيرُ قال فاءراد الحسين عليه السّلام و اصحابه الماء فحالُوا بينهم و بينه فقال له شمرذى الجوشن لاتشربون ابدا حتّى تشربون من الحميم ، فقال العباس بن على عليهماالسّلام للحسين عليه السّلام : اَلَسْنا عَلَى الْحقّ؟ قال : نَعَم ! فحمل عليهم فكشفهم عن الماء حتى شربو و استقوا.(شيخ عباس قمى رحمه اللّه )
(۲)
(زقا)اى صاح تزعم العرب ان للموت طائر اًيصيح و يسمّونه الهامه و يقولون اذا قتل الانسان ولم يوخذ بثاره زقت هامته حتّى يثار.(شيخ عبّاس قمّى رحمه اللّه )
(۳)
(والمصاليت ) جمع مصلاة و هو الرجل المتشمّر قمى رحمه اللّه سيف مصلّت : شمشير كشيده .
(۴)
(بحارالانوار) 45/40.
(۵)
(بحار الانوار) 45/40 و 41.
(۶) (مناقب ) ابن شهر آشوب 4/117.
(۷) (امالى شيخ صدوق ) ص 548،مجلس 70،حديث 731.
(۸) (بحار الانوار) 45/40.

 

 

 

 

 

**اللهم العن قتلةالحسين(ع)**

 

 

+ 14:18 توسط کنیزان حضرت زهراء(س)
شنبه هفتم بهمن 1385
شهادت حضرت على اكبرعلیه السلام

«السّلامعليکياعلىاکبر(ع)»


** تـا کـفــن بـر قــد و بـالاي رسـايــت کردم **
                                       ** ســوخــتـم وز دل پــر درد دعــايــت کردم **

** آخرين توشه ام ازعمرتو اين بود علي(ع) **
                                       ** کـه غـم انگـيـز نگـاهي ز قــفــايـت کردم **

** تو ز من آب طلب کردي و من مي سوزم **
                                       ** که چرا تـشنـه لب از خويش جدايت کردم **

** پــدرت را نــبــوَد بـعــد تــو امــيــّد حـيـات **
                                       ** جان من بـودي و تـقــديــم خــدايــت کردم **

** تو گشودي لب خود هر چه تو را بوسيدم **
                                       ** نـشـنـيـدم سخـني هـر چـه صــدايـت کردم **

 

 

 

منبع شعر: کتاب زمزمه هاي حاج احمد دلجو، ص۱۰۴.

 

 

 

 

 

 

«جهادوشهادتحضرتعلىاكبر(عليهالسّلام)»


آن شبيه رسول(صلی الله علیه و آله وسلم)، حضرت علی اکبر(علیه السّلام) قدم شجاعت در ميدان سعادت نهاد و با آن گروه بى باك به جنگ پرداخت و خاطره ها را اندوهناك گردانيد و نونهال بوستان امامت جنگى كرد به غايت سخت و جمعى كثير از آن اَشْقياء نگونبخت را به خاك هلاك انداخت.



ثُمَّ رَجَعَ إِلى اءَبيهِ وَقالَ: يا اءَبَتِ، اءَلْعَطَشُ قَدْ قَتَلَنى ، وَثِقْلُ الْحَديدِ قَدْ اءَجْهَدَنى ، فَهَلْ إِلى شَرْبَةٍ مِنْ الْماءِ سَبيلٌ؟

سپس به خدمت پدربزرگوار آمد و گفت : اى پدر! تشنگى مرا كشت و سنگينى اسلحه آهنين مرا به تَعَب افكند، آيا راهى به سوى حصول شربتى از آب هست؟



 


فَبَكَى الْحُسَيْنُ عليه السّلام وَقالَ: ((واغَوْثاهُ، يا بُنَيَّ قاتِلْ قَليلاً، فَما اءَسْرَعَ ما تَلْقى جَدَّكَ مُحَمَّدا عليه السّلام ، فَيَسْقيكَ بِكَاءْسِهِ الاَْوْفى شَرْبَةً لا تَظْمَاءُ بَعْدَها اءَبَدا)).

حضرت سيّدالشهداء(عليه السّلام) هم به گريه افتاد و فرياد وا غَوْثاهُ برآورد و فرمود: اى فرزند عزيزم! اندكى ديگر به كار جنگ باش كه به زودى جدّت حضرت محمد(صلّى اللّه عليه و آله وسلم) را ملاقات خواهى نمود و ايشان از جام سرشار كوثر شربتى به تو خواهد داد كه پس از آن هرگز روى تشنگى نبينى و احساس ‍ عطش ننمايى .

 




فَرَجَعَ عليه السّلام إِلى مَوْقِفِ النِّزالِ، وَقاتَلَ اءَعْظَمَ الْقِتالِ، فَرَماهُ مُنْقِذُ بْنُ مُرَّةِ الْعَبْدى بِسَهْمٍ فَصَرَعَهُ، فَنادى : يا اءَبَتاهُ عَلَيْكَ مِنِّى السَّلامُ، هذا جَدّى يَقْرَؤُكَ السَّلامُ وَيَقُولُ لَكَ: عَجِّلِ الْقُدُومَ عَلَيْنا، ثُمَّ شَهَقَ شَهْقَةً فَماتَ.

حضرت علی اکبر(علیه السّلام) به سوى ميدان برگشت و جنگى عظيم نمود كه بالاتر از آن تصوّر نتوان كرد و داد شجاعت بداد در آن حال ((مُنْقذ بن مُرّه عبدى )) تيرى به جانب آن فرزند رشيد سيّدالشهداء، افكند كه از صدمه آن تير بر روى زمين افتاد و فرياد برآورد: ((يا اَبَتاهُ! عَلَيْكَ...))؛ يعنى پدر جان ، سلام من بر تو باد! اينك جدّم رسول خدا(صلّى اللّه عليه و آله وسلم) است كه به تو سلام مى رساند و مى فرمايد: زود به نزد ما بيا. حضرت علی اکبر(علیه السّلام) اين بگفت و فرياد زد و جان برجان آفرين تسليم نمود.



 


فَجاءَ الْحُسَيْنُ عليه السّلام حَتّى وَقَفَ عَلَيْهِ، وَوَضَعَ خَدَّهُ عَلى خَدِّهِ وَقالَ:
((قَتَلَ اللّهُ قَوْما قَتَلُوكَ، ما اءَجْراءَهُمْ عَلَى اللّهِ وَعَلَى انْتِهاكِ حُرْمَةِ رَسُولِ اللّهِ صلّى اللّه عليه و آله ، عَلَى الدُّنْيا بَعْدَكَ الْعَفاءُ)).

چون آن جوان اين دنياى فانى را مشتاقانه وداع نمود، حضرت سيّدالشهداء(عليه السّلام) بر بالين ايشان آمد وگونه صورت خود را برگونه صورت او گذارد و فرمود: خدا بكُشد آن كسانى را كه تو را كشتند، چه بسيار جراءت و گستاخى نمودند برخداى متعال و بر شكستن حرمت رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلم)، ((عَلَى الدُّنيا بَعْدَكَ الْعَفا))؛ پس از تو، خاك بر سر اين دنيا!

 

 

 

قالَ الرّاوى : وَخَرَجَتْ زَيْنَبُ إِبْنَةُ عَلِيٍّ تُنادي : يا حَبيباهُ يَابْنَ اءَخاهُ، وَجاءَتْ فَاءَكَبَّتْ عَلَيْهِ.
فَجاءَ الْحُسَيْنُ عليه السّلام فَاءَخَذَها وَرَدَّها إِلَى النِّساءِ.

راوى گويد: در اين هنگام حضرت زينب کبری(عليهاالسّلام)از خيمه بيرون دويد در حالتى كه ندا مى كرد: يا حَبيباهُ يَابْنَ اءَخاهُ! پس آن مخدّره آمد و خود را بر روى بدن پاره پاره حضرت علی اکبر(علیه السّلام) افكند، امام حسين(عليه السّلام) تشريف آورد و خواهر را از روى جنازه علی اکبر(علیه السّلام) بلند كرد به نزد زنان برگردانيد.

 




ثُمَّ جَعَلَ اءَهْلُ بَيْتِهِ يَخْرُجُ مِنْهُمُ الرَّجُلُ بَعْدَ الرَّجُلِ، حَتّى قَتَلَ الْقَوْمُ مِنْهُمْ جَماعَةً، فَصَاحَ الْحُسَيْنُ عليه السّلام فى تِلْكَ الْحالِ: صَبْرا يا بَنى عُمُومَتى ، صَبْرا يا اءَهْلَ بَيْتى صَبْرا، فَوَاللّهِ لا رَاءَيْتُمْ هَوانا بَعْدَ هذَا الْيَوْمِ اءَبَدا.

پس از آن يكايك مردان اهل بيت رسول (صلّى اللّه عليه و آله وسلم) يكى بعد از ديگرى روانه ميدان گرديدند تا آنكه جماعتى از ايشان به دست آن بدكيشان به درجه رفيع شهادت رسيدند. پس حضرت سيّدالشهداء(عليه السّلام) آواز به صيحه و فرياد بلند نمود و فرمود: اى عموزادگان من ! و اى اهل بيت من ! صبورى و شكيبايى را شعار خود سازيد و متحمّل بار محنت ، باشيد؛ به خدا سوگند كه پس از اين روز هرگز روى خوارى به خود نخواهيد ديد.

 


 

 

 


(1) سوگنامه کربلاء، ترجمه لهوف سيدبن طاووس؛ مسلك دوم:گزارش از حوادث عاشورا و شهادت امام حسين(عليه السّلام) و ياران با وفايش.

 

 

 

 

 

**اللهم العن قتلةالحسين(ع)**



 

+ 21:14 توسط کنیزان حضرت زهراء(س)
جمعه ششم بهمن 1385
شهادت حضرت على اصغر(علیه السلام)

«السّلامعلیکیاعلىاصغر(ع)»


**
هــنـوز دیــده مـادر بـه گـــاهـــواره توست **
                                     ** بـه خـیــمـه مـنـتـظــر دیـدن دوبـاره توست **

** بـخـنـده دل بـربـودی ز مـادر ای اصـغـر(ع) **
                                      ** بـیـا کـه شادی مـادر به یک اشاره توست **

** نـهــاده ســر بـه ســر زانــوان غــم مــادر **
                                     ** که پاره پاره دلش چون گـلوی پاره توست **

** غـروب عـمـر تـو را مـن نـمـی کـنـم بـاور **
                                     ** کـه آسـمـان وجـودم پـر از سـتـاره توست **

** روان زقـتل تو جاری کنم ز دیـده سـرشک **
                                     ** نگـر کـه دامـن دل سـیـل بی کـنـاره توست **

** چه پاسخ اهـل حـرم را دهـم چو میپـرسند **
                                     ** که این قتیل بخون خفته شیرخواره توست **

** بخـنـده بر من بی جـان دوبـاره جان بخـشا **
                                     ** که جان به پیکر بی جان من نظاره توست **


 

 

منبع شعر: کتاب زمزمه هاي حاج احمد دلجو، ص119.

 

 

 

 

 

«شهادتحضرتعلىاصغر(علیهالسلام)»

 

قالَ الرّاوى :وَلَمّا رَاءَى الْحُسَيْنُ عليه السّلام مَصارِعَ فِتْيانِهِ وَاءَحِبَّتِهِ، عَزَمَ عَلى لِقَاءِ الْقَوْمِ بِمُهْجَتِهِ، وَنادى :

راوى گويد: چون امام مظلومان قتلگاه جوانان و دوستان خود را مشاهده فرمود كه همه بر روى خاك افتاده اند و جان به جان آفرين سپرده اند تصميم عزم فرمود كه با نفس نفيس با گروه بد نهاد، جهاد نمايد و نداى بى كسى در داد كه

 


((هَلْ مِنْ ذابٍّ يَذُبُّ عَنْ حَرَمِ رَسُولِ اللّهِ؟
آيا كسى هست كه از حرم رسول پروردگار عالميان ، دفع شرّ ياغيان و ظالمان نمايد؟


هَلْ مِنْ مُوَحِّدٍ يَخافُ اللّهَ فينا؟
آيا خداپرستى هست كه در يارى ما اهل بيت از خداى متعال بترسد و ما را تنها نگذارد؟


هَلْ مِنْ مُغيثٍ يَرْجُو اللّهَ بِإِغاثَتِنا؟
آيا فريادرسى هست كه به فريادرسى ما اميد لقاى پروردگار را داشته باشد؟


هَلْ مِنْ مُعينٍ يَرْجُو ما عِنْدَ اللّهِ فى إِعانَتِنا؟)).
آيا اعانت كننده اى هست كه به واسطه يارى ما، به ما اميدوار شود به ثوابها و اجرى كه در نزد خداى تعالى موجود است؟


 

پس زنان حرم و دختران محترم رسول اكرم(صلی الله علیه وآله وسلم) صداها به ناله و گريه بلند نمودند. حضرت امام حسین(علیه السلام) با دل پر از حسرت، به سوى خيمه رجعت نمود و حضرت زينب(عليهاالسّلام) را فرمود كه فرزند دلبند صغير، حضرت علی اصغر(علیه السلام) مرا بياور تا با او وداع نمايم و چون او را آورد، امام مظلوم طفل معصوم را گرفت و همين كه خواست از راه رأفت و كمال مرحمت خم شده او را ببوسد، حرمله بن كاهل اسدى پليد- لَعَنَهُ اللّهُ - از خدا حيا ننمود تيرى به جانب حضرت علی اصغر(علیه السلام) آن نوگل بوستان احمدى انداخت كه تير به گلوى نازك آن طفل معصوم اصابت نمود به طورى كه گويا گلو را ذبح نمايند، گوش تا گوش پاره نمود. پس حضرت امام حسین(علیه السلام) با كمال غم و حسرت، به حضرت زينب(عليهاالسّلام) فرمود:

اين طفل را بگير؛ پس حضرت سيّدالشهداء(عليه السّلام) هر دو دست را در زير گلوى طفل گرفت چون پر از خون شد به سوى آسمان پاشيد، آنگاه فرمود: آنچه كه بر من اين مصائب را آسان مى نمايد آن است كه اين مصيبت بزرگ در حضور پروردگار عادل نازل مى گردد. امام باقر(عليه السّلام) فرمود: از آن خون حضرت علی اصغر(علیه السلام) طفل معصوم كه حضرت امام حسین(علیه السلام) به آسمان پاشيد، حتى يك قطره هم روى زمين نيفتاد! راوى گويد: تشنگى بر امام شهيد به غايت شديد گرديد، آنحضرت خود را به بلندى مُشْرف بر فرات رساند تا داخل فرات گردد، در آن حال برادر آن امام ناس حضرت ابوالفضل العباس(علیه السلام)، در پيش روى آنحضرت حركت مى كرد. در اين هنگام لشكر ابن سعد تبهكار سر راه بر فرزند احمد مختار، گرفتند.

اءَللّهُمَّ إِنّى اءَشْكُو إِلَيْكَ ما يَفْعَلُ بِابْنِ بِنْتِ نَبِيِّكَ


مردى از قبيله(بنى دارم) تيرى به جانب جناب حضرت سيّدالشهداء(عليه السّلام) انداخت كه آن تير در زير چانه شريف آن شهيد راه دين حنيف محكم بنشست. پس تير را بيرون كشيد و هر دو دست مبارك را در زير چانه مجروح نگاه داشت و چون پر از خون شد، به سوى آسمان انداخت و اين مناجات را به درگاه قاضى الحاجات، مَرْهَم دل مجروح ساخت كه الها! به سوى تو شكايت مى آورم از آنچه از ظلم و ستم نسبت به فرزند دختر پيغمبرت به جا مى آورند. (۱)

 

 

 

 

«منعآب»

ابن زياد پس از اين نامه، نامه ديگرى نوشت براى عمر سعد كه يابن سعد حايل شو ميان حضرت امام حسین(علیه السلام) و اصحاب او و ميان آب فرات و كار را بر ايشان تنگ كن و مگذار كه يك قطره آب بچشند چنانكه حائل شدند ميان عثمان بن عّفان تقىّ زكىّ و آب در روزى كه او را محصور كردند.
پس چون اين نامه به پسر سعد رسيد همان وقت عمر بن حجّاج را با پانصد سوار بر شريعه موكّل گردانيد و آن حضرت را از آب منع كردند، و اين واقعه سه روز قبل از شهادت حضرت سيّدالشهداء(عليه السّلام) واقع شد. (2)

 

 

** تــشـنـه جـان دادی کـنـار نـهـر آب **
                               ** زادۀ زهــرا(س) و شـبـل بـوتـراب(ع) **

** آب، مهر مادرت بود ای حـسیـن(ع) **
                                       ** غرق ماتم زین مصیبت حوروعین **

 

 

 

 

 

(۱) سوگنامه کربلاء، ترجمه لهوف سيدبن طاووس؛ مسلك دوم:گزارش از حوادث عاشورا و شهادت امام حسين(عليه السّلام) و ياران با وفايش.
(2) منتهی الآمال، ج1، ص243.

 

 

 

 

**اللهم العن قتلةالحسين(ع)**


+ 23:4 توسط کنیزان حضرت زهراء(س)
پنجشنبه پنجم بهمن 1385
شهادتقاسمبنالحسن(عليهماالسّلام)

«السّلامعلیکیاقاسمبنالحسن(ع)»  


    ** اي عــمـو فـتـح نـمايـان کردم **
                                    ** دشمنان را همه حـيران کردم **

    ** آمـدم در بـر تـو گــويــم فــاش **
                                    ** آمـدم تـا کـه بـگــيــرم پـاداش **

    ** تـن بـي تـاب تـو مـرا تـاب بده **
                                    ** مــزد پــيــروزي مــن آب بــده **

    ** تـو کـه جـاي پــدر مـن هستي **
                                    ** تو که چون تاج سرمن هستي **

    ** بـشـتـاب و تــن مـن پـيــدا کن **
                                    ** برگ سربازي من امضاء کن **

    ** باغـبانا سـوي مـيــدان رو کن **
                                    ** گـل پـرپـر شـده ات را بــو کن **

    ** تا بيـني که چه قـربـان شده ام **
                                    ** پـايــمال ســّم اسـبـان شـده ام **

    ** بعد اکبـر(ع) دگر از جان سيرم **
                                   ** من از اين عمر، عمو دلگيرم **

    ** مي روم نـزد پــدر با دل خـون **
                                    ** تا کنم شِکـوه ازاين امت دون **

    ** تـشنـه ام تـشنه اين آب روان **
                                    ** طـاير تـشنـه رود سـوي جنان **

 



منبع شعر:  کتاب زمزمه هاي حاج احمد دلجو، ص107.

 

 

 

 

 


 «شهادتقاسمبنالحسن(عليهماالسّلام)»


قاسم بن الحسن(علیهما السلام) به عزم جهاد قدم به سوى معركه نهاد، چون حضرت سيّدالشهداء(عليه السّلام) نظرش بر فرزند برادر، قاسم بن الحسن(علیهما السلام) افتاد كه جان گرامى بر كف دست نهاده آهنگ ميدان كرده، بى توانى پيش شد و دست به گردن حضرت قاسم(علیه السلام) در آورد و او را در بر كشيد و هر دو تن چندان بگريستند كه روايت وارد شده حَتّى غُشِىَ عَلَيْهِما، پس حضرت قاسم(عليه السّلام) به زبان ابتهال و ضراعت اجازت مبارزت طلبيد، حضرت امام حسین(علیه السلام) مضايقه فرمود، پس حضرت قاسم(علیه السلام) گريست و دست و پاى عمّ خود را چندان بوسيد تا اذن حاصل نمود، پس جناب قاسم(عليه السّلام) به ميدان آمد در حالى كه اشكش به صورت جارى بود و مى فرمود: 


  
    اِنْ تُنْكرُونى فَاَنَا اْبنُ اْلحَـسَنِ(ع)
                              سِبْطِ النَّبِىِّ الْمُصْطَفَى اْلمؤ تَمَنِ
 
   هذا حُسَـيْنٌ(ع) كَالاَْسيِر اْلمُرْتَهَنِ
                             بَيْنَ اُناسٍ لا سُقُوا صَوْبَ الْمَزَنِ
(۱)
 

پس قاسم بن الحسن(علیهما السلام) كارزار سختى نمود و به آن صِغَر سنّ و خرد سالى، سى و پنج تن را به درك فرستاد. حُمَيْد بن مسلم گفته كه من در ميان لشكر عمر سعد بودم پسرى ديدم به ميدان آمده گويا صورتش پاره ماه است و پيراهن و ازارى در برداشت و نَعْلَينى در پا داشت كه بند يكى از آنها گسيخته شده بود و من فراموش نمى كنم كه بند نعلين چپش بود، عمرو بن سعد اَزدى گفت : به خدا سوگند كه من بر اين پسر حمله مى كنم و او را به قتل مى رسانم، گفتم : سُبحان اللّه ! اين چه اراده است كه نموده اى ؟ اين جماعت كه دور او را احاطه كرده اند از براى كفايت امر او بس است ديگر ترا چه لازم است كه خود را در خون او شريك كنى؟ گفت : به خدا قسم كه از اين انديشه بر نگردم ، پس اسب بر انگيخت و رو بر نگردانيد تا آنگاه كه شمشيرى بر فرق آن مظلوم زد و سر او را شكافت پس حضرت قاسم(علیه السلام) به صورت بر روى زمين افتاد و فرياد برداشت كه يا عمّاه! چون صداى قاسم به گوش حضرت امام حسین(علیه السلام) رسيد تعجيل كرد مانند عقابى كه از بلندى به زير آيد صفها را شكافت و مانند شير غضبناك حمله بر لشكر كرد تا به عمرو قاتل جناب قاسم(علیه السلام) رسيد، پس تيغى حواله آن ملعون نمود، عمرو دست خود را پيش داد حضرت سیدالشهداء(علیه السلام)  دست او را از مرفق جدا كرد پس آن ملعون صيحه عظيمى زد. لشكر كوفه جنبش كردند و حمله آوردند تا مگر عمرو را از چنگ حضرت امام حسین(علیه السلام) بربايند همين كه هجوم آوردند بدن او پا مال سُمّ ستوران گشت و كشته شد. پس چون گرد و غبار معركه فرو نشست ديدند حضرت امام حسین(علیه السلام)  بالاى سر حضرت قاسم(علیه السلام) است و آن جوان در حال جان كندن است و پاى به زمين مى سايد و عزم پرواز به اَعلْى علّييّن دارد و حضرت مى فرمايد: سوگند به خداى كه دشوار است بر عمّ تو كه او را بخوانى و اجابت نتواند و اگر اجابت كند اعانت نتواند و اگر اعانت كند ترا سودى نبخشد، دور باشند از رحمت خدا جماعتى كه ترا كشتند.

 هذا يَوْمٌ وَ اللّهِ كَثُرَ واتِرُهُ وَ قَلَّ ناصِرُهُ.


آنگاه قاسم بن الحسن(علیهما السلام) را از خاك برداشت و در بر كشيد و سينه او را به سينه خود چسبانيد و به سوى سراپرده روان گشت در حالى كه پاهاى قاسم(علیه السلام) در زمين كشيده مى شد. پس او را برد در نزد پسرش علی بن الحسین(علیهما السلام) در ميان كشتگان اهل بيت خود جاى داد، آنگاه گفت: بارالها تو آگاهى كه اين جماعت ما را دعوت كردند كه يارى ما كنند اكنون دست از نصرت ما برداشته و با دشمن ما يار شدند، اى داور داد خواه ! اين جماعت را نابود ساز و ايشان را هلاك كن و پراكنده گردان و يك تن از ايشان را باقى مگذار، و مغفرت و آمرزش خود را هرگز شامل حال ايشان مگردان .
آنگاه فرمود: اى عموزادگان من ! (۲) صبر نمائيد اى اهل بيت من، شكيبائى كنيد و بدانيد بعد از اين روز، خوارى و خذلان هرگز نخواهيد ديد. (۳)

 

 

 

 
(۱) (بحار الانوار)45/34.
(۲) عمو زادگان آن حضرت اولاد عقيل و مسلم و اولاد جعفر و عبداللّه بن جعفر است (شيخ عباس قمى رحمه اللّه )
(۳) (بحار الانوار) 45/35-36.


 

 

 

 

 

«توبهحضرتحرّ(عليهالسلام)»   

حضرت حرّ(علیه السلام) مركب جهانيد با نيّتى صادق عزم كعبه حضور فرزند رسول(صلّى اللّه عليه و آله وسلم) نمود و دست را بر سر نهاده و مى گفت : ((أَللّهُمَّ...))؛ يعنى خداوندا! به سوى تو انابه نمودم و از درگاه احديّتت مسئلت مى نمايم كه توبه مرا قبول فرمايى ؛ زيرا دلهاى اولياى تو و اولاد دختر پيغمبر تو را به رُعْب و خوف افكنده ام .

 
وَقالَ لِلْحُسَيْنُ عليه السّلام : جُعِلْتُ فِداكَ اءَنَا صاحِبُكَ الَّذى حَبَسَكَ عَنِ الرُّجُوعِ وَجَعْجَعَ بِكَ، ما ظَنَنْتُ اءَنَّ الْقَوْمَ يَبْلُغُونَ بِكَ ما اءَرى ، وَاءَنا تائِبٌ إِلَى اللّهِ، فَهَلْ تَرى لى مِنْ تَوْبَةٍ؟

به خدمت حضرت امام حسین(علیه السلام) عرضه داشت : فدايت گردم ! منم آن كسى كه ملازم خدمتت بودم و تو را از برگشتن به سوى مكه يا مدينه مانع گرديدم و كار را بر تو سخت گرفتم و گمانم نبود كه اين گروه بى دين ظلم را به اين اندازه كه ديدم برسانند و من توبه و بازگشت به سوى خدا نمودم ، آيا توبه من پذيرفته است ؟

 

   ** ای عزیز فـاطمه(س)، حرّم و شرمنده ام **
                                          ** توبه کردم یاحسین(ع)،بنده ات را بنده ام **

   ** گرچه من حرّم،ولی شاه دین را بنده ام **
                                          ** از جـفای خویـشتن، نـادم و شـرمنده ام **

   ** مـــن اگــــر راه بــه رویـــت بــســـتـــم **
                                          ** گــر دل زیـــنـــب(س) تــو بـشــکــســتــم **

   ** تــــو بـــیـــا راه بــــه رویــــــم وا کـــن **
                                          ** ســنــد عــــفــــو مــرا امــضــاء کــــن **





فَقالَ الْحُسَيْنُ عليه السّلام : ((نَعَمْ يَتُوبُ اللّهُ عَلَيْكَ فَاءَنْزِلْ)).

حضرت امام حسین(علیه السلام) فرمود: بلى، خدا توبه تو را قبول خواهد فرمود، حال از مَرْكَب خود فرود آى.



فَقالَ: اءَنَا لَكَ فارِسا خَيْرٌ مِنّى راجِلاً، وَإِلَى النُّزُولِ يَصيرُ آخِرُ اءَمْرى .

حرّ(علیه السلام) عرض نمود: چون عاقبت امر من از اسب در افتادن است ؛ پس سواره بودنم بهتر از پياده شدنم است تا اينكه به ميدان بشتابم و در راه شما كشته شوم.




ثُمَّ قالَ: فَإِذا كُنْتُ اءَوَّلَ مَنْ خَرَجَ عَلَيْكَ، فَاءْذَنْ لى اءَنْ اءَكُونَ اءَوَّلَ قَتيلٍ بَيْنَ يَدَيْكَ، لَعَلّى اءَكُونَ مِمَّنْ يُصافِحُ جَدَّكَ مُحَمَّدا غَدا فِى الْقِيامَةِ.

حضرت حرّ(علیه السلام) پس از آن ملاطفت و محبّت كه از آن سرور مشاهده نمود، عرضه داشت : چون من اول كسى بودم كه برتو خروج كردم و در مقابل تو ايستادم ، پس اذن عطا فرما كه اول كسى باشم كه در حضور تو كشته مى شود، شايد در فرداى قيامت يكى از اشخاصى باشم كه با جدّ بزرگوارت صلّى اللّه عليه و آله مصافحه مى نمايند.




قالَ جامِعُ الْكِتابِ: إِنَّمّا اءَرادَ اءَوَّلَ قَتيلٍ مِنَ الاَّْنِ، لاَِنَّ جَماعَةً قُتِلُوا قَبْلَهُ كَما وَرَدَ.
فَاءَذِنَ لَهُ، فَجَعَلَ يُقاتِلُ اءَحْسَنَ قِتالٍ حَتّى قَتَلَ جَماعَةً مِنْ شُجْعانٍ وَاءَبْطالٍ.
ثُمَّ اسْتَشْهَدَ، فَحُمِلَ إِلَى الْحُسَيْنِ عليه السّلام ، فَجَعَلَ يَمْسَحُ التُّرابَ عَنْ وَجْهِهِ وَيَقُولُ:

مؤ لف كتاب گويد: مراد حضرت حرّ(علیه السلام) اين بود كه اول كسى كه همان آن كشته مى شود او باشد و الاّ قبل از شهادت حرّ، جماعتى از لشكر حضرت به درجه شهادت نائل آمده بودند؛ چنانكه اين مطلب در اخبار ديگر هم وارد است . پس آن حضرت اذن جهاد به حُرّ سعادتمند داد و آن شير بيشه هيجا به چالاكى ، خود را به درياى لشكر در انداخت و بازوى مردانگى برنواخت و نبردى نمود كه بهتر از آن متصوّر نبود.

 


در آن گيرو دار، گروهى از شجاعان و دليران اهل كوفه را به خاك هلاكت انداخت تا آنكه شربت شهادت نوشيد و روح پاكش با حورالعين هم آغوش ‍ گرديد. چون بدن مجروح حرّ(علیه السلام) را خدمت حضرت امام حسین(علیه السلام)آوردند، سِبْط خواجه لَوْلاك باكمال راءفت و ملاطفت ، خاك را از صورت او پاك نمود و فرمود:

 ((اءَنْتَ الْحُرُّ - كَما سَمَّتْكَ اءُمُّكَ حُرّا- فِى الدُّنْيَا وَالاَّْخِرَةِ))؛
تويى آزادمرد،چنانكه مادرت تو را ((حرّ)) نام نهاده و تويى جوانمرد آزاد در دنيا و آخرت!


 

 

 


منبع: سوگنامه کربلاء، ترجمه لهوف سيدبن طاووس؛ مسلك دوم:گزارش از حوادث عاشورا و شهادت امام حسين(عليه السّلام) و ياران با وفايش.

 

 


 

 

 

**اللهم العن قتلةالحسين(ع)**




+ 21:58 توسط کنیزان حضرت زهراء(س)
چهارشنبه چهارم بهمن 1385
شهادت عبدالله بن الحسن عليهماالسّلام

«السّلامعلیکیاعبداللهبنالحسن(ع)» 


          **
بُـرون آمد از مـشرق خـيـمـه گـاه **
                                             ** جــوانـي بـه زيـبـائـي قــرص مـاه **

          ** بـه پـيـش نـظــر روز آن مـاه وش **
                                             ** چو شـب بود آنـدم ز سوز عـطـش **

          ** به درب حـرم چـون عـمـو را نديد **
                                             ** ز ميدان صـداي خوشـش را شنيد **

          ** بـه سـر داشـت شـوق مـلاقـات او **
                                             ** دوان شـد بـسر سـوي مـيـقـات او **

          ** شـتـابـان شــد او جـانـب رزم گـاه **
                                             ** نـگــه کـرد آنـگـاه در قــتــلــگــاه **

          ** عمو را به خون ديد او غوطه ور **
                                             ** که دشـمـن زند تـيغ تيزش به سر **

          ** به سـر سـاخـت عـبـدالله(ع) نـامور **
                                             ** ز بـهـر عـمـو دسـت خود را سـپر **

          ** ز کـين شد ز تن دسـت پاکـش جدا **
                                             ** کنار عـمـو زد به خـون دست و پا **

          ** يـتـيـم حـسن(ع) شد براه حـسـين(ع) **
                                             ** بـپا شـد ز اهـل حـرم شور و شين **

 


منبع شعر: کتاب زمزمه هاي حاج احمد دلجو، ص67.

 

 

 

 

 

 

  «شهادتعبداللهبنالحسن(عليهماالسّلام)»

راوى گويد: حضرت امام حسین(علیه السلام) از اهل حرم دستمالى را طلب فرمود و سر مبارك را با آن محكم بست و كلاهى طلبيد كه عرب آن را(قلنسوه) مى نامند و آن را هم بر فرق همايون نهاد و عمامه را بر روى آن پيچيد و ملبس به آن گرديد و بار ديگر عزم ميدان نمود پس لشكر اندكى درنگ نمود، باز آن بى دينان بى شرم رجوع كردند و حضرت امام حسین(علیه السلام) را احاطه نمودند و عبدالله(علیه السلام) فرزند امام حسن مجتبی(عليه السّلام) كه طفلى نابالغ بود از نزد زنان و از حرم امام انس و جان، بيرون آمد و مى دويد تا در كنار عموى بزرگوار خود حسين مظلوم بايستاد. حضرت زينب(سلام الله علیها) خود را به او رسانيد و خواست كه او را به سوى حرم باز گرداند ولى آن طفل امتناع شديد نمود و گفت : به خدا قسم ! هرگز از عموى خويش جدايى اختيار نمى كنم و از او تنها نمى گذارم ! در اين هنگام، (بحربن كعب) يا بنابر قول ديگر (حرملة بن كاهل) همين كه خواست شمشير بر حضرت امام حسین(علیه السلام)فرود آورد، عبدالله بن الحسن(علیهما السلام) خطاب به او گفت : واى بر تو! اى زنازاده بى حيا! تو مى خواهى عمويم را به قتل رسانى؟!

 


فَضَرَبَهُ بِالسَّيْفِ، فَاتَّقاها الْغُلامُ بِيَدِهِ، فَاءَطَنَّها الَى الْجِلْدِ فَاذا هِىَمُعَلَّقَةُ.
فَنادَى الْغُلامُ: يا عَمّاهُ!

ولى آن ولدالزنا بى حيا، از خدا و رسولخدا(صلی الله علیه وآله وسلم) پروا ننمود و شمشير را فرود آورد و عبدالله بن الحسن(علیهما السلام) آن كودك دستش را در پيش ‍ شمشير سپر ساخت و دستش به پوست آويخت و فرياد وا امام بر آورد.


 


فَاءَخَذَهُ الْحُسَيْنُ ع فَضَمَّهُ الَيهِ وَ قالَ: ((يَابْنَ اءخى ، اصْبِرْ عَلى ما نَزَلَ بِكَ وَاحْتَسِبْ فى ذلِكَ الْخَيْرَ، فَانَّ اللّهَ يُلْحِقُكَ بِآبائِكَ الصّالِحينَ.))

حضرت امام حسین(علیه السلام) او را گرفت و بر سينه خود چسانيد و فرمود: اى فرزند برادر! بر اين مصيبت شكيبايى نما و آن را در نزد خداى عزوجل به خير و ثواب احتساب دار كه خدا تو را به پدر گرامى ات ملحق خواهد فرمود.



قالَ: فَرَماهُ حَرْمَلَةُ بْنُ الْكاهِلِ بِسَهْمٍ، فَذَبَحَهُ وَ هُوَ فى حِجْرِ عَمَّهِ الْحُسَيْنِ ع .
ثُمَّ انَّ شِمْرَ بْنِ ذِى الْجَوْشَنِ حَمَلَ عَلى فُسْطاطِ الحُسَيْنِ فَطَعَنَهُ بِالرُّمْحِ، ثُمَّ قالَ: عَلَيَّ بِالنّارِ اُحْرِقُهُ عَلى مَنْ فيهِ.

راوى گويد: در اين اثناء حرمله كاهل حرام زاده تيرى به جانب عبدالله بن الحسن(علیهما السلام) آن امام زاده معصوم انداخت كه آن تير گلوى آن يتيم را كه در آغوش عموى بزرگوارش حضرت امام حسین(علیه السلام) ‍ بود، بريد و او جان بر جان آفرين تسليم نمود پس از آن شمر پليد به خيمه هاى حرم مطهر حمله نمود نيزه خود را به خيمه ها فرو برد و گفت : آتش بياوريد تا خيمه ها را با هر كس كه در آن است به شعله آتش سوزانم.



فَقالَ لَهُ الْحُسَيْنُ ع : ((يَابْنَ ذِى الْجَوْشَنِ، اءَنْتَ الدّاعى بِالنّارِ لِتُحْرِقُ عَلى اءَهْلى ، اءحْرَقَكَ اللّهُ بِالنّارِ)).


آن معدن غيرت الله، حضرت امام حسین(علیه السلام) فرمود: اى پسر ذى الجوشن !آیا تو مى گويى آتش آورند كه خيمه ها را بر سر اهل بيت من بسوزانى ، خدا تو را به آتش دوزخ بسوزاند.

 

 

 

 

منبع: سوگنامه کربلاء، ترجمه لهوف سيدبن طاووس؛ مسلك دوم:گزارش از حوادث عاشورا و شهادت امام حسين(عليه السّلام) و ياران با وفايش.

 

 


 

 

 

**اللهم العن قتلةالحسين(ع)**


 

+ 21:3 توسط کنیزان حضرت زهراء(س)
سه شنبه سوم بهمن 1385
نطق ابن زیاد در جامع کوفه

«طفلانحضرتزینب(س)»


    ** بـاز بـا جـانـي، دلـي مـدهــوش کـن ** 
                                        ** آتـش ايـن سـيـنـه را خـامـوش کـن **

    ** بـاز جـان خـسـتـه ايـي را نــاز کـن **
                                        ** خواهرت اينجاست، چشمي باز کن **

    ** بــاغــبــانـي و دلــت دريــاي خــون **
                                        ** دشــت از آلالـه هـايــت لالــه گـون **

    ** بانگ غـربـت تا که بر لب مي زني **
                                        ** شعله ها بر جان زينب(س) مي زني **

    ** تيغ گلچيـن، وه! چه سان بيداد کرد **
                                        ** بـاغ مـا را بـا خــزان هـمـزاد کـرد **

     ** گـر سـر يـاران ز تـن افـتـاده است **
                                        ** غم نخور،زينب(س)برايتمانده است **

     ** اي خداي عـشق، اي جان بتول(س) **
                                        ** برگ سبز خـواهـرت را کـن قـبـول **

    ** آبــرويــم را در ايــن عـالــم بــخــر **
                                        ** ايـن کـفـن پـوشـان مـن را هم بـبر **

    ** رخـصـت مـيـدانـشـان، اي شــاه ده ** 
                                        ** بـچه هـاي زيـنـب(س) ات را، راه ده ** 


    ** هــسـتـي ام را، در بــَرت آورده ام **
                                        ** هـر دو را با عـشـق تـو پرورده ام **

    ** جــان مـــادر، بــر دلـــم آذر نـــزن **
                                        ** دسـت رد بـر سـيـنـه خـواهـر نـزن **

    ** گـفـتـم ايـنـان را مـرا يــاري کـنـيـد **
                                        ** بــهـــر مـــادر، آبـــرو داري کـنـيـد **

    ** تـا کـه سـر را در ره مــولا دهــيــد **
                                        ** شـاه را سوگند بر زهراء(س) دهـيـد **

    ** زود بـشـتـابـيـد، مـيـدان شـمـاسـت **
                                        ** کــربـلاء مـبـهوت دستـان شماست **

    ** بـين خـاک و خـون تـماشايي شويد **
                                        ** لايــق گــل بــــوســه دائـــي شـويـد **

    ** بـاري از دوشــم دوبـاره کـم کـنـيـد **
                                        ** عـهـد خـود را بـاز هم محکم کنيـد **

 

 

 

 

 

«نطقابنزیاددرجامعکوفه»


ابن زياد ملعون روز چهارم محرم الحرام مردم را در مسجد کوفه جمع نمود و بر منبر رفت و گفت: ايها الناس! شما آل  سفيان را آزمايش کرده ايد و بدان گونه يافته ايد که دوست مي داريد و اينک يزيد مردي نيکو سيرت و پسنديده طريقت و مهربان بر رعيت بذل کننده  عطايا امن کننده رهها است و همين طور بود پدرش معاويه در عهد خويش و اينک پسرش يزيد مردم را اکرام مي کند و ايشان را از مال دنيا غني مي سازد و جايزه شما را صد صد افزون کند و من نيز از جانب وي آمده ام که بيفزايم و شما را به جنگ دشمن او حسين(عليه السلام) بفرستم. پس بشنويد و اطاعت نماييد؛ و از منبر به زير آمد و بر مردم عطايا بخشيد و ايشان را به قتال پسر پيغمبر(صلي الله عليه وآله وسلم)، حضرت امام حسين(عليه السلام) فرستاد.

اول کسي که خارج شد، شمربن ذي الجوشن بود با چهار هزار نفر. بعد يزيدبن رکاب کلبي با دو هزار نفر، و حصين بن نمير سکوني با چهار هزار نفر تا بيست هزار نفر نزد عمر سعد جمع شدند.

 



منبع: کتاب شهيد کربلاء، ص195.

 

 

 

 

**اللهم العن قتلةالحسين(ع)**

 

+ 20:23 توسط کنیزان حضرت زهراء(س)
دوشنبه دوم بهمن 1385
نخستينسخنرانىامامحسین(ع)دركربلاء

 «السّلامعليکِيارقيةالحسين(ع)»

 
  **
اي کـه وارد شـوي انـدر حَـرم پـر حـزنـم**
                                     ** کن به اين خواندن اشعار،تو ياد ازمحنم **

  ** مـن رقـيـه(س) گـل گلـزار حـسيـني هستم **
                                     ** خـوار بـنموده مرا دشـمن پر مکر و فنم **

  ** من سـه ساله غـم صد ساله دوران ديدم **
                                     **
زيـن سـبب مايـه انـدوه بـه هـر انـجـمنـم **

  ** آب غـســل بـدنـم بـود ز اشـک زيـنـب(س) **
                                     ** رخـت نـيـلـي اسـيـري بـه بـدن شـد کـفنم **

  ** کــعــبـه نــي بـسـکـه عـــدو زد بــه تـنــم **
                                     ** عـمـه ام ديد که در مرگ،سيه گشـته تنم **

  ** مـن هـمان دخـتر نومـيد ز وصـل تـو منم **
                                     **
حسرت روي پدر برده به گل چونکه منم **

 

 

منبع شعر: کتاب زمزمه هاي حاج احمد دلجو، ص126.

 

 

 


«نخستينسخنرانىامامحسین(عليهالسلام)دركربلاء» 


پس از آن ، امام مظلوم، حضرت سيّدالشهداء(عليه السّلام) برپا خاست و تكيه بر قائمه شمشير خود نمود و به آواز بلند اين كلمات را ادا فرمود:


اى مردم ! شما را به خدا سوگند مى دهم ، آيا مرا مى شناسيد و عارف به حق من هستيد؟ در جواب آن جناب همگى گفتند: بلى تو را مى شناسيم ، تويى فرزند رسول(صلّى اللّه عليه و آله وسلم) و قرة عين البتول كه دختر پيغمبر(صلّى اللّه عليه و آله وسلم) است . پس تويى سِبْط آن جناب .

حضرت امام حسین(علیه السلام) فرمود: شما را به خدا سوگند كه آيا مى دانيد كه جدّ بزرگوار من رسولِ پروردگار عالميان است ؟
گفتند: خدا شاهد است كه مى دانيم !


حضرت امام حسین(علیه السلام) فرمود: شما را به خدا سوگند، آيا مى دانيد كه جدّه من خديجه بنت خُوَيْلد است و او اوّل زنى بود در اين اُمّت كه اسلام را اختيار و تصديق احمد مختار(صلّى اللّه عليه و آله وسلم) نمود؟
گفتند: خدايا تو گواهى كه مى دانيم !




قالَ: ((اءُنْشُدُكُمُ اللّهَ هَلْ تَعْلَمُونَ اءَنَّ حَمْزَةَ سَيِّدَ الشُّهَداءِ عَمُّ اءَبى ؟)).
حضرت امام حسین(علیه السلام) فرمود: شما را به خدا سوگند كه آيا مى دانيد كه حمزه سيدالشهداء عموى پدرم على بن ابى طالب (عليه السّلام) است ؟

قالُوا: اءَللّهُمَّ نَعَمْ.
گفتند: خدايا شاهدى كه اين را هم مى دانيم !

 



قالَ: ((اءُنْشُدُكُمُ اللّهَ هَلْ تَعْلَمُونَ اءَنَّ جَعْفَرَ الطَّيّارَ فِى الْجَنَّةِ عَمّى ؟)).
حضرت امام حسین(علیه السلام) فرمود: شما را به خدا قسم مى دهم ، آيا مى دانيد كه جعفر طيّار در بهشت عنبر سرشت ، عموى من است ؟

قالُوا: اءَللّهُمَّ نَعَمْ.
گفتند: خداوندا ما مى دانيم كه چنين است !

 



قالَ: ((اءُنْشُدُكُمُ اللّهَ هَلْ تَعْلَمُونَ اءَنَّ هذا سَيْفُ رَسُولِ اللّهِ صلّى اللّه عليه و آله اءَنَا مُتَقَلِّدُهُ؟)).
باز آن امام برگزيدۀ خداوند بى نياز به آن گروه ستم پرداز، فرمود: شما را به خدا سوگند كه مى دانيد اين شمشيرى كه در ميان بسته ام همان شمشير سيّد اَبرار است ؟

قالُوا: اءَللّهُمَّ نَعَمْ.
گفتند: بلى ، به خدا اين را هم مى دانيم !

 


قالَ: ((اءُنْشُدُكُمُ اللّهَ هَلْ تَعْلَمُونَ اءَنَّ هذِهِ عِمامَةُ رَسُولِ اللّهِ صلّى اللّه عليه و آله اءَنَا لابِسُها؟)).
حضرت امام حسین(علیه السلام) فرمود: شما را به خدا قسم ، اطلاع داريد كه عمامه اى كه بر سر من است همان عمامه احمد مختار(صلّى اللّه عليه و آله وسلم) و رسول پروردگار است ؟

قالُوا: اءَللّهُمَّ نَعَمْ.
گفتند: به خدا كه اين را هم مى دانيم !

 



قالَ: ((اءُنْشُدُكُمُ اللّهَ هَلْ تَعْلَمُونَ اءَنَّ عَلِيّا عليه السّلام كانَ اءَوَّلُ النّاسِ إِسْلاما واءَعْلَمَهُمْ عِلْما وَاءَعْظَمَهُمْ حِلْما وَاءَنَّهُ وَلِيُّ كُلُّ مُؤْمِنٍ وَمُؤْمِنَةٍ؟)).
حضرت امام حسین(علیه السلام) فرمود: به خدا كه مى دانيد شاه ولايت امیرالمؤمنین حضرت على(عليه السّلام) اول كسى بود كه قبول دعوت اسلام از سيّد اَنام نمود و او است آن كس كه پايه علمش ‍ والا و درجه حلمش از همه كس اَرْفَع و اَعْلى است و اوست ولىّ هر مؤمن و مؤمنه ؟

قالُوا: اءَللّهُمَّ نَعَمْ.
گفتند: به خدا كه اين فضيلت را هم مى دانيم !

 


قالَ: ((فَبِمَ تَسْتَحِلُّونَ دَمى وَاءَبى صَلَواتُ اللّهِ عَلَيْهِ الذّائِدُ عَنِ الْحَوْضِ، يَذُودُ عَنْهُ رِجالا كَما يُذادُ الْبَعيرُ الصّادِرُ عَلَى الْماءِ، وَلِواءُ الْحَمْدِ بِيَدِ اءَبى يَوْمَ الْقِيامَةِ؟!!)).
حضرت اباعبداللّه الحسین(عليه السّلام) فرمود: پس به چه جهت ريختن خون مرا حلال شمرديد و حال آنكه پدرم در روز رستاخيز مردمانى را از حوض كوثر دور خواهد نمود چنانكه شتران را از سرِ آب برانند ولواء حمد در آن روز به دست اوست .

قالُوا: قَدْ عَلِمْنا ذلِكَ كُلَّهُ وَنَحْنُ غَيْرُ تارِك يكَ حَتّى تَذُوقَ الْمَوْتَ عَطْشانا!!!
گفتند: همه اين فضايل كه شمردى بر آنها علم و اقرار داريم و با وجود اين دست از تو بر نمى داريم تا آنكه تشنه كام شربت مرگ را بچشى !؟

 

 


فَلَمّا خَطَبَ هذِهِ الْخُطْبَةَ وَسَمِعَ بَناتُهُ وَاءُخْتُهُ زَيْنَبُ كَلامَهُ بَكَيْنَ وَنَدَبْنَ وَلَطَمْنَ وَارْتَفَعَتْ اءَصْواتُهُنَّ.

چون آن سيّد مظلومان و آن امام انس و جان ، خطبه خويش را اتمام نمود خواهران و دخترانش استماع كلام او را كردند، صداها به گريه و ندبه برآوردند و سيلى به صورت خود نواختند و صداها به ناله بلند نمودند.

 


فَوَجَّهَ إِلَيْهِنَّ اءَخاهُ الْعَبّاسَ وَعَلِيّا إِبْنَهُ وَقالَ لَهُما: ((سَكِّتاهُنَّ فَلَعَمْرى لَيَكْثُرَنَّ بُكاؤُهُنَّ)).

حضرت امام حسین(علیه السلام) برادر خود حضرت عباس(علیه السّلام) و فرزندش حضرت على اکبر(علیه السّلام) را به سوى اهل حرم فرستاد و فرمود: ايشان را ساكت نماييد، به جان خودم قسم كه آنها گريه هاى بسيار در پيش دارند.

 


 

 

 

 


منبع: سوگنامه کربلاء، ترجمه لهوف سيدبن طاووس.

 

 

 

 

 

 

**اللهم العن قتلةالحسين(ع)**

 


 

+ 21:40 توسط کنیزان حضرت زهراء(س)
یکشنبه یکم بهمن 1385
در ورود آنحضرت به سرزمين كربلا

«وروديهبهدشتکربلاء»


** صـحراي بـلا و غـم و رنج و محـن اينجاست **
                               ** يـاران بـه خـدا کعـبـه مـقـصـود من اينجاست **

** از شـهــر و ديــار و وطــنــم دســت کـشـيــدم **
                               ** زيـرا که مـرا شهـر و ديار و وطـن اينجاست **

** جــبــرئــيـل امــيـن زمـزمـه خــواب ســرايــد **
                               ** چون خوابگه اصغر(ع) شيرين دهن اينجاست **

** خـيـزيـد جــوانــان هــمـه جـا لالــه بـکــاريــد **
                               ** چون قبر علي اکـبـر(ع) گلگون کفن اينجاست **

** عـبـاس(ع) مکـش خـجـلـت آب از رخ طـفـلان **
                               ** چـون دسـت رشيـد تـو جـدا از بـدن اينجاست **

** جـائـي کـه بــگــويــم ز ره مِـهــر و مـحــبــت **
                               ** از حـنـجــر بُـبـرده به خواهـر سخن اينجاست **

** خـاکـي کـه کـنـد فــاطــمــه(س) با گـريه تماشا **
                               ** جـسم پـسرش را به زمين، بي کفن اينجاست **


 


منبع شعر: کتاب زمزمه هاي حاج احمد دلجو، ص76.

 

 

 

 

«درورودحضرتامامحسين(عليهالسّلام)بهزمينكربلاء»



بدان كه در روز ورود حضرت امام حسین(علیه السلام) به كربلاء خلاف است واصح اقوال آن است كه ورود آن جناب به كربلاء در روز دوم محرم الحرام سال شصت و يكم هجرت بوده و چون به آن زمين رسيد پرسيد كه اين زمين چه نام دارد؟ عرض كردند: كربلاء مى نامندش ، چون حضرت سيّد الشهداء(عليه السّلام) نام كربلاء شنيد گفت :

 اَللّهُمَ اِنّى اَعُوذُبِكَ مِنَ الْكَربِ وَ الْبَلا ءِ!


پس فرمود كه اين موضع كَربْ و بَلا و محل محنت و عنا است ، فرود آئيد كه اينجا منزل و محل خِيام ما است ، و اين زمين جاى ريختن خون ما است . و در اين مكان واقع خواهد شد قبرهاى ما، خبر داد جدّم رسول خدا(صلى اللّه عليه و آله و سلّم) به اينها. پس درآنجا فرود آمدند. و حرّ نيز با اصحابش در طرف ديگر نزول كردند و چون روز ديگر شد عمر بن سعد(ملعون) با چهار هزار مرد سوار به كربلاء رسيد و در برابر لشكر آن امام مظلوم فرود آمدند.


ابو الفرج نقل كرده پيش از آنكه ابن زياد عمر سعد را به كربلاء روانه كند او را ايالت رى داده و والى رى نموده بود چون خبر به ابن زياد رسيد كه حضرت امام حسین(علیه السلام) به عراق تشريف آورده پيكى به جانب عمر بن سعد فرستاد كه اوّلاً برو به جنگ حسين و او را بكش و از پس آن به جانب رى سفر كن . عمر سعد به نزد ابن زياد آمده گفت : اى امير! از اين مطلب عفونما. گفت : ترا معفوّ مى دارم و ايالت رى از تو باز مى گيرم عمر سعد مردّد شد ما بين جنگ با حضرت امام حسین(علیه السلام) و دست برداشتن از ملك رى لاجرم گفت : مرا يك شب مهلت ده تا در كار خويش تأمّلى كنم پس ‍ شب را مهلت گرفته ودر امر خود فكر نمود، آخر الا مر شقاوت بر او غالب گشته جنگ حضرت سيّد الشهداء(عليه السّلام) را به تمنّاى ملك رى اختيار كرد، روزى ديگر به نزد ابن زياد رفت وقتل امام عليه السّلام را بر عهده گرفت ، پس ابن زياد بالشكر عظيم او را به جنگ حضرت امام حسین(علیه السلام) روانه كرد. (۱)


سبط ابن الجوزى نيز قريب به همين مضمون را نقل كرده ، پس از آن محمّد بن سيرين نقل كرده كه مى گفت: معجزه اى از اميرالمؤمنين(عليه السّلام) در اين باب ظاهر شد؛ چه آن حضرت گاهى كه عمر سعد را در ايّام جوانيش ملاقات مى كرد به او فرموده بود: واى بر تو يابن سعد! چگونه خواهى بود در روزى كه مُردّد شوى ما بين جنّت و نار و تو اختيار جهنّم كنى. (۲)


بالجمله ؛ چون عمرسعد وارد كربلاء شد عُروة بن قيس اَحمسى را طلبيد و خواست كه او را به رسالت به خدمت حضرت سيّد الشهداء(عليه السّلام) بفرستد واز آن جناب بپرسد كه براى چه به اين جا آمده اى و چه اراده دارى ؟ چون عُروه از كسانى بود كه نامه براى آن حضرت نوشته بود حيا مى كرد كه به سوى آن حضرت برود و چنين سخن گويد، گفت : مرامعفوّ دار و اين رسالت را به ديگرى واگذار، پس ابن سعد به هر يك از رؤساى لشكر كه مى گفت به اين علّت ابا مى كردند؛ زيرا كه اكثر آنها از كسانى بودند كه نامه براى آن جناب نوشته بودند و حضرت سيّد الشهداء(عليه السّلام) را به عراق طلبيده بودند پس كثيربن عبداللّه كه ملعونى شجاع و بى باك و بى حيائى فتّاك بود برخاست وگفت كه من براى اين رسالت حاضرم واگر خواهى ناگهانى اورا به قتل در آورم ، عمر سعد گفت: اين را نمى خواهم و ليكن برو به نزد او و بپرس كه براى چه به اين ديار آمده؟ پس آن لعين متوجّه لشكرگاه آن حضرت شد. اَبُوثُمامه صائدى را چون نظر برآن پليد افتاد به حضرت امام حسین(علیه السلام) عرض كرد كه اين مرد كه به سوى شما مى آيد بدترين اهل زمين و خونريزترين مردم است اين بگفت و به سوى (كثير) شتافت و گفت : اگربه نزد حضرت امام حسین(علیه السلام) خواهى شد شمشير خود را بگذار وطريق خدمت حضرت راپيش دار. گفت : لاوَاللّه ! هرگز شمشير خويش را فرو نگذارم ، همانا من رسولم اگر گوش فرا داريد ابلاغ رسالت كنم و اگر نه طريق مراجعت گيرم . اَبُوثُمامه گفت : پس قبضه شمشير ترا نگه مى دارم تاآنكه رسالت خود را بيان كنى و برگردى . گفت : به خدا قسم نخواهم گذاشت كه دست بر شمشير گذارى . گفت : به من بگو آنچه دارى تا به حضرت امام حسین(علیه السلام) عرض كنم ومن نمى گذرم كه چون تو مرد فاجر وفتّاكى با اين حال به خدمت آن سرور روى ، پس لختى با هم بد گفتند وآن خبيث به سوى عمر سعد بر گشت وحكايت حال را نقل كرد، عُمر، قُرّة بن قيس حَنْظَلى را براى رسالت روانه كرد. چون قُرّة نزديك شد حضرت با اصحاب خود فرمود كه اين مرد رامى شناسيد؟ حبيب بن مظاهر عرض كرد: بلى مردى است از قبيله حَنْظَله و با ما خويش است ومردى است موسوم به حُسن راءى من گمان نمى كردم كه او داخل لشكر عمر سعد شود! پس آن مرد آمد به خدمت آن حضرت وسلام كرد وتبليغ رسالت خود نمود، حضرت در جواب فرمود كه آمدن من بدين جا براى آن است كه اهل ديار شما نامه هاى بسيار به من نوشتند وبه مبالغه بسيار مرا طلبيدند، پس اگر از آمدن من كراهت داريد برمى گردم ومى روم پس حبيب رو كرد به قُرّه وگفت : واى بر تو! اى قرّة ، از اين امام به حق رومى گردانى و به سوى ظالمان مى روى ؟ بيا يارى كن اين امام را كه به بركت پدران او هدايت يافته اى ، آن بى سعادت گفت : پيام ابن سعد را ببرم وبعد از آن باخود فكر مى كنم تا ببينم چه صلاح است . پس برگشت به سوى پسر سعد وجواب حضرت امام حسین(علیه السلام) را نقل كرد، عمر گفت : اميدوارم كه خدا مرا از محاربه و مقاتله با او نجات دهد. پس نامه اى به ابن زياد نوشت وحقيقت حال را در آن درج كرده براى ابن زياد فرستاد. (۳)


حسّان بن فائد عَبَسى گفته كه من در نزد پسر زياد حاضر بودم كه اين نامه بدو رسيد چون نامه را باز كرد وخواند گفت :

     اَلاَّْنَ اِذْ عُـلـِقـَتْ مَـخـاِلـبـُنـا بِه 
                                 يَرجُوالنَّجاةَ وَلاتَ حِيْنَ مَناصٍ

 

يعنى الحال كه چنگالهاى ما بر حسین(علیه السلام) بند شده در صدد نجات خود بر آمده و حال آنكه مَلْجاء و مَناصى از براى رهائى او نيست . پس در جواب عمر نوشت كه نامه تو رسيد به مضمون آن رسيدم ،پس الحال بر حسین(علیه السلام) عرض كن كه او و جميع اصحابش براى يزيد بيعت كنند تا من هم ببينم رأى خود را در باب او بر چه قرار خواهد گرفت و السّلام (۴)


پس چون جواب نامه به عمر رسيد آنچه عبيداللّه نوشته بود به حضرت سيّد الشهداء(عليه السّلام) عرض نكرد ؛ زيرا كه مى دانست آن حضرت به بيعت يزيد راضى نخواهد شد. ابن زياد پس از اين نامه ، نامه ديگرى نوشت براى عمر سعد كه يابن سعد حايل شوميان حسین(علیه السلام) و اصحاب او و ميان آب فرات و كار را بر ايشان تنگ كن و مگذار كه يك قطره آب بچشند چنانكه حائل شدند ميان عثمان بن (5) عّفان تقىّ زكىّ و آب در روزى كه او را محصور كردند.


پس چون اين نامه به پسر سعد رسيد همان وقت عمر بن حجّاج را با پانصد سوار بر شريعه موكّل گردانيد و حضرت امام حسین(علیه السلام) را از آب منع كردند، و اين واقعه سه روز قبل از شهادت حضرت امام حسین(علیه السلام) واقع شد و از آن روزى كه عمر سعد به كربلاء رسيد پيوسته ابن زياد لشكر براى او روانه مى كرد، تا آنكه به روايت سيّد تا ششم محّرم بيست هزار نزد آن ملعون جمع شد. (6)
و موافق بعضى از روايات پيوسته لشكر آمد تا به تدريج سى هزار سوار نزد عمر جمع شد،و ابن زياد براى پسر سعد نوشت كه عذرى از براى تو نگذاشتم در باب لشكر بايد مردانه باشى و آنچه واقع مى شود درهر صبح و شام مرا خبر دهى .


پس چون حضرت امام حسین(علیه السلام) آمدن لشكر را براى مقاتله با او ديد به سوى ابن سعد پيامى فرستاد كه من با تو مطلبى دارم و مى خواهم ترا ببينم پس شبانگاه يكديگر را ملاقات نموده و گفتگوى بسيار با هم نمودند پس عمر به سوى لشكر خويش برگشت و نامه به عبيداللّه بن زياد نوشت كه اى امير خداوند آتش برافروخته نزاع ما را با حسین(علیه السلام) خاموش كرد و امر امّت را اصلاح فرمود، اينك حسین(علیه السلام) با من عهد كرده كه بر گردد به سوى مكانى كه آمده يا برود در يكى از سرحدّات منزل كند و حكم او مثل يكى از ساير مسلمانان باشد در خير و شرّ يا آنكه برود در نزد امير يزيد دست خود را در دست او نهد تا او هر چه خواهد بكند. و البته در اين مطلب رضايت تو و صلاحيّت امّت است .


مؤ لف گويد: اهل سِيَر و تواريخ از عُقْبَهِ بن سِمْعان غلام رباب زوجه حضرت امام حسین(علیه السلام) نقل كرده اند كه گفت : من با حضرت امام حسین(علیه السلام) بودم از مدينه تا مكّه و از مكّه تا عراق و از او مفارقت نكردم تا وقتى كه به درجه شهادت رسيد، و هر فرمايشى كه در هر جا فرمود اگر چه يك كلمه باشد خواه در مدينه يا در مكه يا در راه عراق يا روز شهادتش تمام را حاضر بودم و شنيدم اين كلمه را كه مردم مى گويند آن حضرت فرمود دست خود را در دست يزيد بن معاويه گذارد، نفرمود.
فقير گويد: پس ظاهر آن است كه اين كلمه را عمر سعد از پيش خود در نامه درج كرده تا شايد اصلاح شود و كار به مقاتله نرسد؛ چه آنكه عمر سعد از ابتداء جنگ با حضرت امام حسین(علیه السلام) را كراهت داشت و مايل نبود.


و بالجمله : چون نامه به عبيداللّه رسيد و خواند گفت : اين نامه شخصى ناصح مهربانى است با قوم خود و بايد قبول كرد. شِمر ملعون برخاست و گفت: اى امير! آيا اين مطلب را از حسین(علیه السلام) قبول مى كنى ؟ به خدا سوگند كه اگر او خود را به دست تو ندهد و در پى كار خود رود، امر او قوّت خواهد گرفت و ترا ضعف فرو خواهد گرفت اگر خلاف كند دفع او را ديگر نتوانى كرد، لكن الحال به چنگ تو گرفتار است و آنچه رَأيت در باب او قرار گيرد از پيش مى رود. پس امر كن كه در مقام اطاعت و حكم تو بر آيد، پس آنچه خواهى از عقوبت يا عفو در حقّ او و اصحابش به عمل آور. ابن زياد حرف او را پسنديد و گفت: نامه اى مى نويسم در اين باب به عمر بن سعد و با تو آن را روانه مى كنم و بايد ابن سعد آن را بر حسین(علیه السلام) و اصحابش عرض نمايد اگر قبول اطاعت من نمود، ايشان را سالماً به نزد من بفرستد و اگر نه با ايشان كارزار كند و اگر پسر سعد از كارزار با حسین(علیه السلام) اِبا نمايد تو امير لشكر مى باش و گردن عمر را بزن و سرش را براى و سرش را براى من روانه كن.


پس نامه اى نوشت به اين مضمون :
اى پسر سعد! من ترا نفرستادم كه با حسین(علیه السلام) رفق و مدارا كنى و در جنگ او مسامحه و مماطله نمائى و نگفتم سلامت و بقاى او را متمنّى و مترجّى باشى و نخواستم گناه او را عذر خواه گردى و از براى او به نزد من شفاعت كنى ، نگران باش اگر حسین(علیه السلام) و اصحاب او در مقام اطاعت و انقياد حكم من مى باشند پس ايشان را به سلامت براى من روانه نما ؛ و اگر اباء و امتناع نمايند با لشكر خود ايشان را احاطه كن و با ايشان مقاتلت نما تا كشته شوند و آنها را مُثلْه كن ، همانا ايشان مستحق اين امر مى باشند و چون حسین(علیه السلام) كشته شد سينه و پشت او را پايمال ستوران كن ؛ چه او سركش و ستمكار است و من دانسته ام كه سُم ستوران مردگان را زيان نكند چون بر زبان رفته است كه اگر او را كشم اسب بر كشته او برانم اين حكم بايد انفاذ شود. پس اگر به تمام آنچه امرت كنم اقدام نمودى جزاى شنونده و پذيرنده به تو مى دهم و اگر نه از عطا محرومى و از امارات لشكر معزول و شِمر بر آنها امير است و منصوب والسلام . آن نامه را به شمر داد و به كربلا روانه نمود. (۷)

 

 

 

 

(۱) (مقاتل الطالبيين ) ابوالفرج اصفهانى ص 112.
(۲) (تذكرة الخواص ) سبط ابن جوزى ص 223.
(۳)
(ارشاد)شيخ مفيد 2/84 و 86
(۴)
(ارشاد) شيخ مفيد 2/86.
(5)
مكشوف باد كه عثمان بن عفّان را مصريان در مدينه محاصره كردند و منع آب از وى نمودند خبر به اميرالمؤ منين عليه السّلام كه رسيد آن جناب متغيّر شدند و از براى او آب فرستادند و شرح قضيّه او در تواريخ مسطور است .
ا دست آويز ديرينه خود قرار دادند و به مردم اظهار داشتند كه عثمان كشته شده با حال تشنگى بايد تلافى نمود و به گمان مردم دادند كه شورش مردم بر عثمان به صوابديد حضرت امير عليه السّلام بوده ، در اين باب فتنه و بغى و نواصب خونريزيها از مسلمانان كردند تا وقعه كربلا سيد، اول حكم كه ابن زياد نمود منع آب از عترت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله شد و از زمانى كه حكم منع آب شد عمر بن سعد در صدد اجراى اين حكم بر آمد و به همراهان و لشكر خود سپردكه نگذاريد اصحاب امام حسين از شريعه فرات آب بردارند اگرچه فرات طويل و عريض بود لكن اصحاب حضرت درمحاصره بودند و مكرّر ابن زياد در منع آب تاءكيد كرد عمر بن سعد، عمرو بن حجّاج زبيدى را با پانصد سوار ماءمور كرد كه مواظب شرايع فرات باشند و تشنگى سخت شد در اصحاب حضرت .
قب ) نقل شده كه سه شبانه روز ممنوع بودند، گاهى چشمه حفر كردند و آن جماعت بى حيا پر كردند، گاهى چاه كندند براى استعمال آب غير شرب و گاهى شبانگاه حضرت ابوالفضل عليه السّلام تشريف برد و آبى آورد. و در روايت (امالى ) از حضرت سجّاد عليه السّلام مروى است كه در على اكبر عليه السّلام با پنچاه نفر رفت در شريعه و آب آورد و حضرت سيدالشّهداء عليه السّلام به اصحاب فرمود: برخيزيد و از اين آب بياشاميد و اين آخر توشه شما است از دنيا و وضو بگيريد و غسل كنيد و جامه هاى خود را بشوئيد تا كفن باشد براى شما و از صبح عاشورا ديگر م رسول خدا صلى اللّه عليه و آله برسد و معلوم است كه هواى گرمسير در يك ساعت تشنگى چه اندازه كار سخت مى شود و قدر معلوم از تواريخ و اخبار آن است كه كشته شدند ذريّه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله با لب تشنه پس چقدر شايسته باشد كه دوستان آن حضرت در وقت آشاميدن آب يادى از تشنگى آن سيّد مظلومان نمايند.
و از (مصباح كفعمى ) منقول است كه هنگامى كه جناب سكينه در مقتل پدر بزرگوار خود آمد جسد آن حضرت را در آغوش گرفت و از كثرت گريستن مدهوش شد و اين شعر را از پدر بزرگوار در عالم اغماء شنيد:
شيعَتي ما اِنْ شَرِبْتُمْ رَىَّ عَذْبٍ فَاذْكُرُوني
 
اَوْسَمِعْتُمْ بِغَريبٍ اَوْ شَهيدٍ فَانْدُبوني مصباح كفعمى ص 967
 
و ظاهر اين است بقيّه اشعارى كه به اين رديف اهل مراثى مى خوانند از ملحقات شعرا باشد نه از خود حضرت و نيكو ارداف نموده اند.
ل بهائى ) است كه ابن زياد به مسجد جامع رفت و گفت منادى ندا كرد كه مردان جمله با سلاح شهر بيرون بروند از براى جنگ با امام حسين و هر مردى كه در شهر باشد او را بكشند و هم نوشته كه در كوفه و حوالى آن هيچ مردى نمانده بود الاّ كه ابن زياد طوعا و كرها رانده بود و غيره كار حسين و اصحابش را تمام كند و گفته كه راويان احوال ايشان حُمَيْد بن مسلم كِندى كه در لشكر ملاعين بود و زينب خواهر امام حسين عليه السّلام و علىّ زين العابدين عليه السّلام اند و حُمَيْد از جمله نيك مردان بود لكن او را به اكراه و اجبار آنجا حاضر كرده بودند. (كامل بهائى ) 2/279.(شيخ عبّاس قمى رحمه اللّه ).
(6)
(سوگنامه كربلا) ترجمه لهوف سيّد ابن طاوس ص 157.
(۷)
(ارشاد) شيخ مفيد 2/88 و 89.

 

 

 

 

 

**اللهم العن قتلةالحسين(ع)**

 

+ 20:28 توسط کنیزان حضرت زهراء(س)