«یــــَـا قـــَــتـــــیــــِـلَ الـــــعَـــــبَـــــرَاتِ»
** به رخ ، اشـکی چو از چـشـم تر آید **
** بــه مـــقــدار پــر پـــشـــه بـــرآیـــد **
**زعـصـیـان پـاک گـردد، مـاتـم انـدیش **
**چو آن طـفلی که زاد از مادر خویـش **
**اگــر بــاشــد گــنـاه صـــاحــب غــــم **
**بــه مــقــدار کـــف دریـــای اعـــظــم **
**هــمــه عــفــو اســت ازالــطـاف داور**
**بــه پــاس خــاطــر ســبـط پـیـمـبر(ص) **
«پاداشهاوآثارگريهبرامامحسین(علیهالسلام)»
سوگوارى و گريه هدفدار بر حضرت سیدالشهداء، امام حسين(عليه السلام) ره آورد ارزشمندى دارد كه فرد سوگوار مى تواند، بدانها نائل
۱ـ سوگوار بر حضرت اباعبدالله الحسين(عليه السلام) همواره مورد مهر و محبّت خداست، تا آنجايى كه خدا بر او درود مى فرستد. و پيامبر اکرم، حضرت محمد مصطفی(صلی الله علیه و آله وسلم) فرمودند:
... الا وصلّى اللّه على الباكين على الحسين(ع)
بدانيد كه خداوند بر آنانكه براى حضرت امام حسين(عليه السلام) سوگوارى نمايند، درود مى فرستد و به آنان مهر مى ورزد.
امّا اينكه گفته شد: گاهى پاداش گريه بر حضرت سیدالشهداء(عليه السلام) به پاداش سخت ترين كارها مى رسد و نه هميشه، اين بدان جهت است كه هر كس نمى تواند به اين موقعيّت و مقام والا و پرشكوه پر كشد. اين اوج گيرى تنها در خور كسى است كه همانند ابراهيم خلیل(علیه السلام) قلبش لبريز از عشق به حضرت امام حسين(عليه السلام) باشد و دليل اين قيد در همين روايت آمده است كه: پس از آرزوى مورد اشاره ابراهيم خلیل(علیه السلام) ؛
به او وحى رسيد كه: محبوبترين بندگانم در نظرت كيست؟
پاسخ داد: بنده محبوب و برگزيده ات محمّد مصطفی(صلى الله عليه وآله وسلم) .
پيام آمد كه: او در نظرت محبوبتر است يا خودت؟
پاسخ داد: او ... .
پيام آمد كه: فرزند او يا فرزند خودت؟
پاسخ داد: فرزند گرامى او ... .
پيام آمد كه: سر بريده شدن فرزند او به دست دشمنان حق و عدالت برايت دردناك تر است يا سر بريدن
اينجا بود كه حماسه عاشوراء در پرتو وحى، بر ابراهيم خلیل(علیه السلام) ترسيم شد و آنحضرت به شدّت گريست. آنگاه بود كه بدو وحى رسيد كه:
(اينك با اين محبّت به حسين بن علی(علیهماالسلام) پاداش مورد آرزويت را باز خريدى و دريافت داشتى.) (۲)
اينك همه كسانیكه اين حقيقت را احساس مى كنند كه حضرت اباعبدالله الحسين(عليه السلام) از فرزندانشان در نظرشان
(۱) بحارالانوار، ج 44، ص 225.
(۲) بحارالانوار، ج 44، ص 225.
(۳) بحارالانوار، ج 44، ص 288 و 308 و ج 45، ص 269.
**اللهم العن قتلةالحسين(ع)**
«سخنرانىامامسجاد(عليهالسّلام)درنزديكمدينه»
حضرت زين العابدين امام سجاد(عليه السّلام) با دست مباركش اشاره فرمود تا مردم سكوت نمايند و چون آن خلق عظيم ساكت شدند.امام سجاد(عليه السّلام) فرمود:
اءَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمينَ، الرّحْمنِ الرّحيمِ، مالِكِ يَوْمِ الدّينِ،
بارِى ءِ الْخَلائِقِ اءَجْمَعينَ ...
حمد مى نمايم خداوند را بر امور بزرگ و دشوار و مصيبت هاى روزگار غدار و درد و سوزش داغهاى اندوه آور و واقعه عظيم و مصيبت جسيم كه اندوهش بيكران و بار محنتش گران و دشواريش از بيخ بر آورنده صبر داغ ديدگان است.
اى گروه مردم! به درستى آن خدايى كه سپاسش بر من واجب است، آزمايش نمايد ما را به مصيبت هاى بزرگ و رخنه هاى عظيم كه در اسلام واقع شد جناب ابى عبدالله الحسين(عليه السّلام) با عترت طاهره اش كشته شدند و زنان حريمش و دختران كريمش اسير گرديدند و سر انورش را در بالاى نيزه در شهرها گردانيد و چنين مصيبتى را ديده روزگار هرگز نديده است.
اى مردم! چگونه پس از شهادت او، شاد توانيد بود و كدام دل از داغ اين درد صبورى تواند نمود؛ چه ديده اى مى تواند از ريختن اشك خوددارى كند. و در صورتى كه آسمان هاى هفتگانه كه داراى بنايى محكم است، در شهادت حضرت امام حسین(علیه السلام) تاب نياورده گريستند و درياها با امواج خود و آسمانها با اركانشان و زمين با اعماق و اطراف خود و درختان با شاخه هايشان و ماهى ها در دريا و فرشتگان مقرب الهى و همه اهل آسمانها، در اين مصيبت عزادار بودند و اشك ريختند!
اى مردم! كدام قلب از صدمه كشته سيدالشهداء حضرت امام حسين(عليه السّلام) از هم نشكافت؟
اى مردم! صبح طالع ما بدان تيرگى رسيد كه مطرود و بى اعتبار و دور از بلاد و انصار، شهره هر ديار گرديديم، گويا ما از اهالى تركستان و كابل هستيم، (كه چنين بر خوردى با ما مى كنند) بدون آنكه جرمى كرده و يا كار ناپسندى به جا آورده يا آنكه رخنه در دين نموده باشيم.
آن مصيبتى كه عظيم و درد ناك و اندوهش گرانبار است و خارج از اندازه و مقدار و تلخ و ناگوار بوده سپس در آنچه به ما رسيد، از مصيبت ها نزد حضرت داور احتساب اجر مى دارم و ذخيره آخرت مى شمارم.
راوى گويد: سپس صوحان بن صعصعه بن صوحان كه مبتلا به مرض و زمينگير بود، زبان معذرت گشود و اظهار افسوس بر عدم قدرت بر يارى و نصرتش نمود كه از پاها زمينگير و از تقاعد ناگزير بوده حضرت زين العابدين امام سجاد(عليه السّلام) به حسن جواب عذر او را پذيرفت و به حسن عقيدت خود درباره اش ملاطفت گفت و خدمت ناكرده اش را قبول كرده و بر والدش رحمت نمود.
منبع: سوگنامه کربلاء، ترجمه لهوف سيدبن طاووس؛ مسلك سوم در بيان امورى است كه پس از شهادت خامس آل عبا حضرت سيدالشهداء عليه آلاف التحية و الثناء واقع گرديده.
**اللهم العن قتلةالحسين(ع)**
«اربعين حسيني»
** اي شـهـيـد عـشـق و آزادي، نويد آورده ام **
** مـــژده ويـــرانــي کـــاخ يـــزيـــد، آورده ام **
** معـجر از داغ و تنم از کعـب ني باشد سياه **
** من سـيـه روزم ولي موي سفـيد، آورده ام **
** تـو قــيـامي کـرده اي وز جـانــبـازي، ولـي **
** من قـيـامي از سـخـن رانـي پـديـد آورده ام **
** قـامـت خـم گشته اسـلام، کردم راست ليک **
** قـامـتي بهـر تو کز مـحـنـت خـمـيد آورده ام **
** بخت ورخت وپيکـرمن، هرسه ميباشدسياه **
** با سـيـه روزي بـبين مـوي سفـيـد آورده ام **
** گـر تـو با سـر آمدي بر کـودکـانت سر زدي **
** مـن هـم آن ها را بـراي بـازديــد، آورده ام **
** سيـلي و کعـب ني و زخم زبان خوردم ولي **
** پـرچـم پــيـروزي و فـتـح و امـيـد، آورده ام **
منبع شعر: زمزمه هاي حاج اجمد دلجو، ص 134.
«وروداهلبيت(عليهمالسّلام)بهكربلاء»
راوى گويد: چون زنان و اهل بيت و عيال حضرت سيدالشهداء امام حسين(عليه السّلام) از شام محنت فرجام آهنگ سرزمين خود نمودند و به سرزمين عراق رسيدند، به راهنماى كاروان كه ملازم ركاب بود فرمودند: ما را از راه كربلاء ببر. پس چون به جايگاه شهداء و ديار غريبان و قتلگاه شهيدان رسيدند، جابر بن عبدالله انصارى و جماعتى از بنى هاشم را ديدند كه با جمعى از آل رسول(صلى الله عليه وآله وسلم) به زيارت قبر حضرت سيدالشهداء امام حسين(عليه السّلام) آمده اند و در يك زمان آن بى كسان با جبر و خويشان، در آن رشك جنان، ملاقات نمودند و به اتفاق هم به گريه و زارى و ناله و سوگوراى پر داختند؛ چنانكه زخم دلها را تازه نمودند و آتش دلهاى كباب را به اشك ديده هاى بى خواب، سيراب كردند و سينه هاى تنگ را به ناخن و چنگ خراشيدند. در اين هنگام زنان اهل آن وادى بر گرد ايشان فراهم آمدند و چند روزى را در ماتم خانه، عزادارى نمودند.
از ابى حباب كلبى روايت شده كه گچكاران به من نقل كردند كه شبى به جانب صحرا مى رفتيم و از جلوى قتلگاه حضرت امام حسين(عليه السّلام) عبور مى نموديم، كه جنيان شعرى را مى خواندند كه معنى اش اين است:
راوى گويد: آل رسول(صلى الله عليه وآله وسلم) بعد از اداى وظايف ماتم دارى و سوگوارى، از زمين كربلاء با هزاران حسرت و ابتلاء به سوى مدينه خاتم انبياء(صلى الله عليه وآله وسلم) رو آوردند بشيربن حذلم گويد: چون به حوالى مدينه رسيدم، حضرت زين العابدين امام سجاد(عليه السّلام) از مركب فرود آمد و امر فرمود كه بارها را از شتران به زير انداختند و خيمه هاى حرم را بر پا نمودند و زنان آل عصمت و طهارت را از محمل ما فرود آوردند، آنگاه فرمود: اى بشير! خدا پدرت را رحمت كند كه مردى شاعر بود، آيا تو هم بر گفتن شعر توانا هستى؟ بشير عرضه داشت : من نيز طبع شعرى ام گوياست .
حضرت امام سجاد(عليه السّلام) فرمود: به سوى مدينه رو و به اهل مدينه خبر شهادت ابى عبدالله الحسين(عليه السّلام) را بازگو نما.
بشير گويد: من بر اسب خودم سوار شدم و به سوى مدينه شتافتم و چون به نزديك مسجد رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) رسيدم فرياد گريه و ناله من بلند شد و اين ابيات را انشاء نمودم:
يا اءَهْـلَ يَـثْرِبَ لا مُقامَ لَكُمْ بِها
قُتِلَ الْحُسَيْنُ(ع) فَاءَدْمُعى مِدْرارُ
اءَلْجِسْمُ مِنْهُ بِـكَـرْبـَلاءَ مُضَرَّجٌ
وَالرَّاءْسُ مِنْهُ عَلَى الْقَناةِ يُدارُ
يعنى: اى اهل يثرب شما را مجال اقامت در مدينه نمانده؛ زيرا حضرت امام حسين(عليه السّلام) را كشتند و اينكه سيلاب اشك از ديدگان روان دارم چگونه توانيد در مدينه آسوده باشيد درحالى كه جسم نازنين فرزند رسول(صلى الله عليه وآله وسلم) بر خاك كربلاء افتاده و سر مطهرش بر بالاى نيزه رفته است و دشمنان، شهر به شهر آن سر انور را مى گردانند.
بعد از آنكه خبر مصيبت جانگداز شهداى كربلاء را به اهل مدينه بازگو كردم گفتم: اينك حضرت على بن الحسين(عليه السّلام) رحل اقامت به ساحت شما انداخته و به حوالى شهرتان منزل شاخته و منم فرستاده آن حضرت به سوى شما كه محل اقامت آن حضرت را به شما نشان دهم، اينك به خدمتش بشتابيد! بشير گفت: وقتى مردم مدينه اين خبر جانگداز را شنيدند، كسى از زنان پرده نشين و مخدره اهل يثرب نماند مگر آنكه همه با موى پريشان و صورت خراشان از درون پرده و حجاب بيرون مى خراميدند و در آن حال سيلى بر صورت خود مى زدند و فرياد افغان و واويلا و ناله و اثبورا به چرخ اطلس مى رسانيدند و هيچ گريه و ناله و سوگوارى را مانند آن روز را در عالم سراغ ندارم و همچنين نديدم روزى را بر جماعت مسلمانان از آن تلخ تر باشد و در آن حال شنيدم كه بانويى اظهار افسوس و ناله مى نمود و اين ابيات را مى سرود:
نَـعـى سَــيــِّدى نـاعٍ نـَعـاهُ فَــاءَوْجـعـا
فَـاءَمـْرَضَـنـى نـاعٍ نـَعـاهُ فَاءَفـْـجـعـا
وَ عَـيـْـنَىَّ جـُودا بِـالـدّذمـُوعِ وَ اسْكـِبا
وَجُـودا بـِدَمـْعٍ بـَعْــدَ دَمْـعِــكُــمـا مـَعا
عَلى مَنْ دَهى عَرْشَ الْجَليلِ فَزَعْزَعا
وَ اءَصْـبـَحَ الـدّيـنِ وَالـْـمَجْدِ اءَجْدَعا
عَـلـَى ابـْنِ نـَبـِيِّ الـلّهِ وَ ابـْنِ وَصِـيـِّهِ
وَ انْ كانَ عَنّا شاحِطَ الدّارِ اءَشْسَعا
يعنى: خبر دهنده، خبر مرگ سيد و مولاى مرا به من داد و آن خبر مرا به درد و رنجورى افكند. اى دو چشم من، از ريختن اشك چشم بخل منماييد و بخشش كنيد به اشك روان همواره اشك را جارى سازيد؛ بر آن كس گريه نماييد كه مصيبتش به عرش عظيم اثر نمود و عرش را به تزلزل آورد و از صدمه اين مصيبت كه بر دين رسيده چنان است كه پاره اى اعضاى دين قطع شده باشد؛ گريه نما بر فرزند رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) و نور ديده على مرتضى(عليه السّلام) كه از شهر و ديار ما به دور افتاده است.
سپس آن بانو خطاب بر آورد كه اى خبر مرگ آورنده! غم ما را بر حضرت امام حسين(عليه السّلام) تازه نمودى و زخم دل ما را خراشيدى، آن جراحتى كه بهبوديش نبود؛ تو كيستى، خدا بر تو رحمت كناد؟ گفتم : من بشير حذلم هستم كه مولاى من حضرت زين العابدين(عليه السلام) فرستاد و اينك در فلان مكان، خود و اهل حرم حضرت ابى عبدالله الحسين(عليه السّلام) و زنان، فرود آمده اند.
بشير گويد: اهل مدينه مرا تنها گذاردند و به سرعت تمام به خدمت حضرت امام سجاد(عليه السّلام) شتافتند؛ من نيز تازيانه به اسبم زدم تا به خدمت آن جناب مراجعت نمايم، وقتى به آنجا رسيدم ديدم ازدحام مردم همه راهها و مكانها را پر نموده؛ لذا مجبور گشتم از اسب پياده شدم و پا بر گردنهاى مردم گذاردم تا اينكه به نزديك در خيمه ها رسيدم و حضرت زين العابدين(عليه السلام) در سرا پرده جلال تشريف داشت، در اين هنگام امام سجاد(عليه السّلام) از خيمه بيرون آمد در حالى كه دستمالى در دست داشت كه اشك خود را با آن پاك مى كرد و خادم از عقب سر آن جناب كرسى در دست بيامد و آن كرسى را بر روى زمين نهاد و حضرت زين العابدين امام سجاد(عليه السلام) بر بالاى آن قرار گرفت و از شدت گريه، اشك خود را نتوانست نگاه دارد و صداى مرد و زن به گريه و ناله بلند گرديد و مردم از هر جانب آن جناب را تعزيت و تسليت مى گفتند و به قسمى بود كه تمام آن سرزمين يك پارچه صيحه و فرياد گرديد!
منبع: سوگنامه کربلاء، ترجمه لهوف سيدبن طاووس؛ مسلك سوم در بيان امورى است كه پس از شهادت خامس آل عبا حضرت سيدالشهداء عليه آلاف التحية و الثناء واقع گرديده.
**اللهم العن قتلةالحسين(ع)**
«بعضىازاحوالمختاروكيفيتكشتهشدنبعضى
ازقاتلانامامحسین(ع)»(۲)
شيخ ابوجعفر بن نما در كتاب ((عمل الثار)) روايت كرده است كه چون مختار در كار خود مستقل گرديد، به تفحص قاتلان حضرت امام حسین(عليه السّلام) در آمد و اول طلب كرد آن جماعتى را كه اراده كرده بودند كه اسب بر بدن مبارك آن حضرت و اصحاب او بتازند، فرمود كه ايشان را بر رو خوابانيدند و دستها و پاى ايشان را به ميخ هاى آهن بر زمين دوختند، و سواران بر بدن هاى ايشان اسب تاختند تا پاره پاره شدند و پاره هاى ايشان را به آتش سوختند، پس دوكس را آوردند كه شريك شده بودند در كشتن عبدالرحمن بن عقيل بن ابيطالب، فرمود: كه ايشان را گردن زدند و جسد پليد ايشان را به آتش سوختند، پس مالك بن بشير را آوردند و فرمود كه در ميان بازار گردن زدند.
و ابو عمره ار با جماعتى فرستاد به خانه خولى بن يزيد اصبحى كه خانه او را محاضره كردند، و زن او از شيعيان اهل بيت(علیهم السلام) بود از خانه بيرون آمد و به ظاره گفت كه نمى دانم كه او در كجاست، و اشاره كرد به سوى بيت الخلاء كه در آنجا پنهان شده است، پس او را از آنجا بيرون آوردند و به آتش سوختند. و عبدالله بن كامل را فرستاد به سوى حكم بن طفيل كه تيرى به سوى حضرت ابالفضل العباس(علیه السلام) افكنده بود و جامه هاى حضرت عباس(علیه السلام) را كنده بود او را گرفت و تير باران كرد و عبدالله بن ناجيه را به طلب منقذ بن مره عبدى كه قاتل حضرت على بن الحسين(عليهما السّلام) بودفرستاد، و آن ملعون نيزه در كف گرفته از خانه بيرون آمد، و نيزه بر عبدالله زد، و عبدالله برجست اورا از اسب افكند، و نيزه بر دست چپ او زد و دستش را شل كرد، و او گريخت و بر او دست نيافتند و زيد بن رقاد را طلبيد و فرمود كه او را سنگباران كردند و به آتش سوختند.
و سنان بن انس لعين از كوفه به بصره گريخت، و مختار خانه او را خراب كرد و از بصره بيرون رفت به جانب قادسيه، چون به نزديك قادسيه رسيد، جواسيس مختار، او را گرفتند و به نزد او آوردند، فرمود اول انگشتهاى آن لعين را بريدند، پس دستها و پاهاى و را قطع كردند و روغن زيتى را فرمود به جوش آوردند و آن لعين را در ميان روغن افكندند تا به جهنم واصل شد پس به طلب عمروبن صبيح فرستاد، شب او را در خانه اش گرفتند، و فرمود سراپاى او را به نيزه پاره پاره كردند و محمد بن اشعث گريخت به قصرى كه در حوالى قادسيه داشت، چون مختار به طلب او فرستاد، او از راه ديگر قصر بيرون رفت و به مصعب بن زبير ملحق شد، و مختار فرمود قصر و خانه او راخراب كردند و اموال او را غارت كردند و بجدل بن سلين را به نزد او آوردند، و گفتند كه انگشت مبارك حضرت اباعبدالله الحسین(عليه السّلام) را قطع كرده است و انگشتر حضرت را برداشته است، مختار فرمود كه دستها و پاهاى او را بريدند، و در خون خود غلطيد تا به جهنم واصل شد.
و در تفسير حضرت امام حسن عسكرى(عليه السّلام) مذكور است كه اميرالمومنين حضرت(عليه السّلام) فرمود: چنانچه بعضى از بنى اسرائيل اطاعت خدا كردند، و ايشان را گرامى داشت ، و بعضى معصيت خدا كردند، و ايشان را معذب گردانيد، احوال شما نيز چنين خواهد بود؛ اصحاب آن حضرت گفتند: يا اميرالمومنين عاصيان ما چه جاعت خواهند بود؟ فرمود: آنهايند كه مامور ساخته اند ايشان را به تعظيم ما اهل بيت و رعايت حقوق ما، و ايشان مخالفت خواهند كرد و انكار حق ما خواهند نمود، و فرزندان اولاد رسول را كه مأمور شده اند به اكرام و محبت ايشان به قتل خواهند رسانيد گفتند: يا اميرالمومنين(عليه السّلام) چنين محبت ايشان به قتل خواهند رسانيد گفتند: يا اميرالمومنين(عليه السّلام) چنين چيزى واقع خواهد شد؟ فرمود: بلى البته واقع خواهد شد، و اين دو فرزند بزرگوار من حضرت امام حسن(عليه السّلام) و حضرت امام حسين(عليه السّلام) را شهيد خواهند كرد، حق تعالى عذابى بر ايشان وارد خواهد ساخت به شمشير آنهائى كه بر ايشان مسلط خواهد گردانيد چنانچه بر بنى اسرائيل چنين عذابها مسلط گردانيد گفتند: كيست آنكه بر ايشان مسلط خواهد شد يا اميرالمؤ منين(عليه السّلام)؟ فرمود: پسرى است از قبيله بنى ثقيف كه او را مختار بن ابى عبيده مى گويند.
حضرت على بن الحسين(عليه السّلام) فرمود: چون اين خبر به حجاج رسيد و به او گفتند: حضرت امام زين العابدين(عليه السّلام) از جد خود اميرالمؤمنين حضرت علی(عليه السّلام) چنين روايتى مى كند، حجاج گفت: بر ما معلوم نشده است كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) اين را گفته باشد يا على بن ابيطالب(عليهما السّلام) اين را گفته باشد، على بن الحسين كودكى است و باطلى چند مى گويد و اتباع خد را فريب مى دهد، مختار را بياوريد به نزد من تا دروغ او ظاهر گردانم. چون مختار را آوردند، نطع طلبيد، و غلامان خود را گفت: شمشير بياوريد و او را گردن بزنيد، چون ساعتى گذشت و شمشير نياوردند، گفت: چرا شمشير نمى آوريد؟ گفتند: شمشيرها در خزانه است و كليد خزانه پيدا نيست، پس مختار گفت: نمى توانى مرا كشت، و رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) هرگز دروغ نگفته، اگر مرا بكشى، خدا زنده خواهد كرد كه سيصد و هشتاد و سه هزار كس را از شما به قتل رسانم، جلاد بده تا او را گردن بزند، چون جلاد شمشير را گرفت و به سرعت متوجه او شد كه او را گردن بزند، به سر در آمد و شمشير در شكمش آمد و شكمش شكافته شد و مرد، پس جلاد ديگر را طلبيد، چون متوجه قتل او شد، عقربى او را گزيد افتاد و مرد پس مختار گفت : اى حجاج نمى توانى مرا كشت، به خاطر آور آنچه نزار بن معد بن عدنان به شاپور ذى لاكتاف گفت در وقتى كه شاپور عربان را مى كشت و ايشان را مستاصل مى كرد، حجاج گفت: بگو چه بوده است آن؟ مختار گفت: در وقتى كه شاپور عربان را مستاصل مى كرد نزار فرزندان خود را امر كرد كه او را در زنبيلى گذاشتند و بر سر راه شاپور آويختند، چون شاپور به نزد او رسيد و نظرش بر او افتاد گفت: بپرس، نزار گفت: به چه سبب اينقدر از عرب را مى كشى و ايشان بدى نسبت به تو نكرده اند؟ شاپور گفت: براى آن مى كشم كه در كتب ديده ام كه مردى از عرب بيرون خواهد آمد كه او را محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) مى گويند، و دعوى پيغمبرى خواهد كرد و ملك و پادشاه عجم بر دست او بر طرف خواد شد، پس ايشان را مى كشم كه او به هم نرسد، نزار گفت: اگر آنچه ديده در كتب دروغگويان ديده اى، روا نباشد كه بى گناه چند رابه گفته دروغگوئى به قتل رسانى، و اگر در كتب راستگويان ديده اى پس خدا حفظ خواهد كرد آن اصلى را كه آن مرد از او بيرون مى ايد و تو نمى توانى كه قضاى خدا را بر هم زنى و تقدير حق تعالى را باطل گردانى، و اگر از خدا را بر هم زنى و تقدير حق تعالى را باطل گردانى، و اگر از جميع عرب نماند مگر يك كس، آن مرد از او به هم خواهد رسدى، شاپور گفت: راستت گفتى اى نزار، يعنى: لاغر و حيف، و به اين سبب او را نزار گفتند، پس سخن او را پسنديده و دست از عرب برداشت.
اى حجاج حق تعالى مقدر كرده است كه از شما سيصد و هشتاد و سه هزار كس به قتل رسانم، يا خدا تو را مانع مى شود از كشتن من يا اگر مرا بكشى بعد از كشتن زنده خواهد كرد كه آنچه مقدر كرده است به عمل آورم، و گفته رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) حق است و در آن شكى نيست.
باز حجاج جلاد را گفت كه: بزن گردن او را، مختار گفت كه، او نمى تواند، اگر خواهى تجربه كنى خود متوجه شو تا حق تعالى افعى بر تو مسلط گرداند چنانچه عقرب را بر او مسلط گردانيد. چون چون جلاد خواست كه او را گردن بزند، ناگاه يكى ازخواص عبدالملك بن مروان از در درآمد فرياد زد كه: دست از او بداريد، و نامه اى به حجاج داد كه عبدالملك در آن نامه نوشته بود: اما بعد اى حجاج بن يوسف !
كبوتر براى من نامه اى آورد كه تو مختار بن ابى عبيده را گرفته و مى خواهى او را به قتل آورى، به سبب آنكه روايتى از رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) به تو رسيده كه او را انصار بنى اميه را خواهد كشت، چون نامه من به تو برسد، دست از او بردار و متعرض او مشو كه او شوهر دايه وليد عبدالملك است، و وليد از براى او نزد من شفاعت كرده است، و آنچه به تو رسيده است اگر دروغ است چه معنى دارد كه مسلمانى را به خبر دروغ بكشى، و اگر راست است تكذيب قول رسول خدا نمى توان كرد.
پس حجاج، مختار را رها كرد، و مختار به هر كه مى رسيد مى گفت كه: من خروج خواهم كرد، و بنى اميه را چنين خواهم كشت. چون اين خبر به حجاج رسيد، بار ديگر او را گرفت و قصد قتل او كرد، مختار گفت : تو نمى توانى مرا كشت، و در اين سخن بودند كه باز نامه عبدالملك بن مروان را كبوتر آورد، و در آن نامه نوشته بود كه: اى حجاج متعرض مختار مشو كه او شوهر دآيه پسر وليد است، و آن حديثى كه شنيده اى اگر حق باشد ممنوع خواهى شد از كشتن او چنانچه ممنوع شد دانيال از كشتن بخت النصر براى آنكه مقدر شده بود كه بنى اسرائيل را به قتل رساند، پس حجاج او را رها كرد و گفت: اگر ديگر چنين سخنان از تو بشنوم كه گفته اى تو را به قتل خواهم رسانيد، باز فايده نكرد، و مختار آن قسم سخنان در ميان مردم مى گفت.
چون حجاج به طلب او فرستاد، پنهان شد و مدتى مخفى بود تا آنكه حجاج او را گرفت و باز اراده قتل او كرد، باز مقارن آن حال نامه عبدالملك رسيد كه: او را مكش، پس حجاج او را حبس كرد و نامه اى به عبدالملك نوشت كه: چگونه نهى مى كنى از كشتن كسى كه علانيه در ميان مردم مى گويد كه سيصد و هشتاد و سه هزار كس از انصار بنى اميه را خواهم كشت؟ عبدالملك در جواب نوشت كه: تو جاهلى، اگر آنچه او مى گويد حق است پس البته او را تربيت خواهيم كرد تا بر ما مسلط گردد چنانچه فرعون را خدا موكل كرد بر تربيت موسى تا آنكه بر او مسلط گرديد، و اگر اين خبر دروغ است چرا در حق او رعايت كسى نكنيم كه حق خدمت بر ما دارد، پس آخر مختار بر ايشان مسلط شد و كرد آنچه كرد.
روزى حضرت علی بن الحسین(عليهما السّلام) خروج مختار را براى اصحاب خود ذكر مى كرد، بعضى از اصحاب آن حضرت گفت: يابن رسول الله! ما را خبر نمى دهى كه خروج آن چه وقت خواهد بود؟ فرمود: سه سال ديگر خواهد شد و سر عبيدالله بن زياد و شمر بن ذالجوشن را به نزد ما خواهند آورد در وقتى كه ما چاشت مى خوريم. چون رسيد روز وعده كه حضرت امام زين العابدين(عليه السّلام) براى خروج مختار فرموده بود، اصحاب آن حضرت در خدمت او جمع شدند، و آنجناب طعامى براى ايشان حاضر كرد و فرمود: بخوريد كه امروز ستمكاران بنى اميه را به قتل مى رسانند، گفتند: در كجا؟ حضرت فرمود: در فلان موضع ، مختار ايشان را به قتل مى رساند، و زود باشد كه دو سر از ايشان به نزد ما بياورند، و آن سرها را در فلان روز براى ما خواهند آورد.
چون روز شد و حضرت امام زين العابدين(عليه السّلام) از تعقيب فارغ شد، اصحاب آن حضرت به نزد او رفتند، آن جناب طعامى براى ايشان طلبيد، چون طعام حاضر شد، آن دو سر را آوردند، پس آن جناب به سجده درآمد و گفت: حمد مى كنم خداوندى را كه مرا از دنيا بيرون نبرد تا در اين وقت سر قاتلان پدرم را به من نمود، و پيوسته نظر مى كرد به سوى آن سرها و مبالغه بسيار مى نمود و شكر حق تعالى چون مقرر بد كه بعد از چاشت حضرت امام سجاد(عليه السّلام) حلوائى براى ميهمانان آن جناب مى آوردند، در آن روز به سبب آنكه مشغول نظاره آن سرها گرديدند، حلوا نياوردند، يكى از نديمان آن مجلس گفت: يابن رسول الله! امروز حلوا به ما نرسيد، آن جناب فرمود: كدام حلوا شيرين تر است از نظر كردن به اين سرها.
شيخ كشى به سند معتبر از اصبغ بن نباته روايت كرده است كه گفت: روزى مختار را ديدم كه كودكى بود، و حضرت اميرالمومنين علی(عليه السّلام) او را در دامن خود نشانيده بود و دست بر سر او مى كشيد و مى گفت كه: يا كيس يا كيس، يعنى : اى بزرگ و دانا.
ايضا به سند حسن روايت كرده كه حضرت امام محمد باقر(عليه السّلام) فرمود: دشنام مدهيد مختار را كه او كشت كشندگان ما را و طلب خون ما كرد و زنان بى شوهر ما را به شوهر داد؛ در وقت تنگدستى، مال ميان ما قسمت كرد. ايضا به سند معتبر از عبدالله بن شريك روايت كرده اند كه گفت: در روز عيد اضحى رفتم به خدمت حضرت امام محمد باقر(عليه السّلام) در منى، و حضرت تكيه فرموده بود و حلاقى طلبيده بود كه سرمبارك خود را بتراشد، و در خدمت آن جناب نشستم مرد پيرى از اهل كوفه داخل شد و دست آن حضرت را گرفت كه ببوسد، آن جناب مانع شد فرمود: تو كيستى؟ گفت: منم حكم پسر مختار، حضرت او را طلبيد و او را بسيار نزديك خود نشاند، پس آن مرد گفت: مى گويند كه دروغگو بود، و هر چه بفرمائى من در حق او اعتقاد خواهم كرد، حضرت فرمود: سبحان الله! به خدا سوگند كه پدرم مرا خبر داد كه مهر مادر من از زرى داده شد كه مختار فرستاده بود، و او خانه هاى خراب شده ما را بنا كرد، و قاتلان ما را كشت، و خون هاى ما را طلب كرد پس خدا رحمت كند او را، به خدا سوگند كه خبر داد مرا پدرم كه در خدمت فاطمه دختر اميرالمومنين(علیهما السلام) بودم كه مى گفت: خدا رحمت كند پدر تو را كه هيچ حقى از حقوق ما را نزد احدى نگذاشت مگر آنكه طلب كرد آن را، و طلب خونهاى ما كرد، و كشندگان ما را كشت.
ايضا به سند معتبر از عمر پس حضرت علی بن الحسین(عليهما السّلام) روايت كرده است كه گفت: چون سر عبيدالله بن زياد و عمر بن سعد را براى پدرم آوردند، به سجده در آمد و گفت: حمد مى كنم خدا را كه طلب كرد خون مرا از دشمنان من، و خدا مختار را جزاى خير دهد.
ايضا به سند معبر از حضرت جعفر صادق(عليه السّلام) راويت كرده است كه هيچ زنى از بنى هشام موى سر خود را شانه نكرد و خضاب نكرد، ايضا از عمر بن على بن الحسين روايت كرده است كه اول مختار براى پدرم بيست هزار درهم فرستاد، پدرم قبول كرد، و خانه عقيل بن ابيطالب را و خانه هاى ديگر از بنى هاشم كه بنى اميه خراب كرده بودند پدرم به آن زر ساخت، چون مختار آن مذهب باطل را اختيار كرد، بعد از آن چهل هزار دينار براى پدرم فرستاد، پدرم از او قبول نكرد و رد كرد.
ايضا به سند معتبر از امام محمد باقر(عليه السّلام) راويت كرده است كه مختار نامه اى به خدمت حضرت امام زين العابدين(عليه السّلام) نوشت و با هديه اى چند از عراق به خدمت آن جناب فرستاد، چون رسولان او به در خانه او رسيدند، رخصت طلبيدند كه داخل شوند، حضرت فرستاد كه: دور شويد كه من هديه دروغگويان را قبول نمى كنم و نامه ايشان را نمى خوانم، پس آن رسولان عنوان را محو كردند و به جاى او نوشتند كه: اين نامه ى است به سيو مهدى محمد بن على ، و آن نامه را بردند به سوى محمد بن حنفيه، و او هديه ها را قبول كرد، و نامه او را جواب نوشت.
قطب راوندى به سند معتبر از حضرت صادق(عليه السّلام) روايت كرده است که چون حق تعالى خواهد كه انتقام بكشد براى دوستان خود، انتقام مى كشد براى ايشان به بدترين خلق خود، چون خواهد كه انتقام كشد براى خود، انتقام مى كشد براى ايشان به بدترين خلق خود، چون خواهد كه انتقام كشد براى خود، انتقام مى كشد به دوستان خود، به تحقيق كه انتقام كشيد براى يحيى بن زكريا به بخت النصر كه بدترين خلق خدا بود.
ابن ادريس به سند موثق از حضرت صادق(عليه السّلام) روايت كرده است كه چون روز قيامت شود، حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله وسلم) با اميرالمومنين(عليه السّلام) و امام حسن(عليه السّلام) و امام حسين(عليه السّلام) بر صراط بگذرند، پس كسى از ميان جهنم سه مرتبه ندا كند ايشان را كه: به فرياد من برس يا رسول الله، آن جناب جواب نگويد؛ پس سه مرتبه ندا كند: يا اميرالمومنين(عليه السّلام) به فرياد من برس، آن حضرت جواب نگويد؛ پس سه مرتبه فرياد كند كه: يا حسن(عليه السّلام) به فرياد من برس، آن جناب جواب نفرمايد؛ پس سه مرتبه ندا كند كه : يا حسين(عليه السّلام) به فرياد من برس كه من كشنده دشمنان توام، پس رسول(صلى الله عليه وآله وسلم) به حضرت ابی عبدالله الحسین(عليه السّلام) گويد كه: حجت بر تو گرفت، تو به فرياد او برس، پس حضرت مانند عقابى كه بجهد و جانورى را بر بايد، او را از ميان جهنم بيرون آورد. راوى گفت: اين كه خواهد بود فداى تو گردم؟ حضرت فرمود: مختار، راوى گفت:
چرا مختار را در جهنم عذاب خواهند كرد با آن كارها كه او كرد؟
حضرت فرمود: اگر دل مختار را مى شكافتند، هر آينه چيزى از محبت ابوبكر و عمر در دل او ظاهر مى شد، به حق آن خداوندى كه محمد(صلی الله علیه وآله وسلم) را به راستى فرستاده است سوگند ياد مى كنم كه اگر در دل جبرئيل و ميكائيل محبت ايشان باشد، هر آينه حق تعالى ايشان را بر رو در آتش اندازد.
منبع: سوگنامه کربلاء، ترجمه لهوف سيدبن طاووس؛ در بيان بعضى از احوال مختار و كيفيت كشته شدن بعضى از قاتلان آن حضرت.
**اللهم العن قتلةالحسين(ع)**
«بعضىازاحوالمختاروكيفيتكشتهشدنبعضى
ازقاتلانامامحسین(ع)»
شيخ طوسى به سند معتبر ازمنهال بن عمرور روايت كرده است كه گفت: در بعضى از سنوات بعد از مراجعت از سفر حج به مدينه وارد شدم و به خدمت حضرت امام زين العابدين(عليه السّلام) رفتم، حضرت فرمود: اى منهال چه شد حرملة بن كاهل اسدى؟ گفتم: او را در كوفه زنده گذاشتم، پس حضرت امام سجاد(علیه السّلام) دست مبارك به دعا برداشت و مكرر فرمود: خداوندا به او بچشان گرمى آهن و آتش را.
منهال گفت: چون به كوفه برگشتم ديدم مختار بن ابى عبيده ثقفى خروج كرده است، و با من صداقت و محبتى داشت ، بعد از چند روز كه از ديدنى هاى مردم فارغ شدم، و به ديدن او رفتم ، وقتى رسيدم كه او از خانه بيرون مى آمد، چون نظرش بر من افتاد گفت: اى منهال! چرا دير به نزد ما آمدى، و ما رامبارك باد نگفتى، و با ما شريك نگرديدى در اين امر؟ گفتم ايهاالامير من در اين شهر نبودم و در اين چند روز از سفر حج مراجعت نمودم، پس با او سخن مى گفتم و مى رفتم تا به كناسه كوفه رسيديم ، در آنجا عنان كشيد و ايستاد و چنان يافتم كه انتظارى مى برد، ناگاه ديدم كه جماعتى مى آيند، چون به نزديك او رسيدند گفتند: ايها الامير بشارت باد ترا كه حرملة بن كاهل را گرفتيم .
چون اندك زمانى گذشت ، آن ملعون را بر آوردند، مختار گفت: الحمدالله كه تو به دست ما آمدى، پس گفت: جلادان را بطلبيد، و حكم كرد دستهاى و پاهاى او را بريدند، و فرمود:پشته هاى نى آوردند و آتش بر آنها زدند، و امر كرد كه او را در ميان آتش انداختند، چون آتش در او گرفت من گفتم: سبحان الله ، مختار گفت : تسبيح خدا در همه وقت نيكوست اما در اين وقت چرا تسبيح گفتى؟ گفتم : تسبيح من براى ان بود كه در اين سفر به خدمت حضرت امام زين العابدين(عليه السّلام) رسيدم و احوال اين ملعون را از من پرسيدند، چون گفتم كه او را زنده گذاشتم، دست به دعا برداشت و نفرين كرد او را كه حق تعالى حرارت آهن و حرارت آتش را به او بچشاند، و امروز اثر استجابت دعاى آن حضرت را مشاهده كردم. پس مختار مرا سوگند داد كه تو شنيدى از آن حضرت اين را؟ من سوگند يادكردم و بعد از نماز به سجده رفت و سجده را بسيار طول داد، و سوار شد چون ديد كه آن ملعون، یعنی حرمله سوخته بود، برگشت و من همراه او روانه شدم تا آنكه به در خانه من رسيد، گفتم : ايها الامير اگر مرا مشرف كنى و به خان من فرود آئى و از طعام من تناول نمائى ، موجب فخر من خواهد بود، گفت : اى منهال تو مرا خبر مى دهى كه حضرت علی بن الحسین(عليهما السّلام) چهار دعا كرده است، و خدا آنها را بر دست من مستجاب كرده است، و مرا تكليف مى كنى كه فرود آيم و طعام بخورم، و امروز براى شكر اين نعمت روزه ندارم؟ و حرمله همان ملعون است كه سر حضرت امام حسین(عليه السّلام) را براى ابن زياد برد و عبدالله رضيع را با جمعى از شهداء شهيد كرد، بعضى گفته اند كه: او سر مبارك حضرت را جدا كرد.
ايضا روايت كرده است كه مختار بن ابى عبيده در شب چهارشنبه شانزدهم ربيع الآخر سال شصت و شش از هجرت خروج كرد، و مردم با او بيعت كردند به شرط آنكه به كتاب خدا و سنت رسول(صلى الله عليه و آله وسلم) عمل نمايد، و طلب خون حضرت امام حسین(عليه السّلام) و خونهاى اهل بيت و اصحاب آن حضرت را، و دفع ضرر از شيعيان و بيچارگان بكند، و مؤمنان را حمايت نمايد. در آن وقت عبدالله بن مطيع از جانب عبدالله بن زبير در كوفه والى بود، پس مختار بر او خروج كرد و لشكر او را گريزانيد و از كوفه بيرون كرد، و در كوفه ماند تا محرم سال شصت و هفت، و عبيدالله بن زياد در آن وقت حاكم ولايت جزيره بود، مختار لشكر خود را برداشت و متوجه دفع او شد، و ابراهيم پسر مالك اشتر را سپهسالار لشكر كرد، و ابو عبدالله جدلى و ابو عماره كيسان را همراه آن لشكر كرد، پس ابراهيم در روز شنبه هفتم ماه محرم از كوفه بيرون رفت با دو هزار كس ا ز قبيله مذحج و اسد، و دو هزار كس از قبيله تميم و همدان، و هزار و پانصد كس از قبيله كنده و ربيعه ، و دو هزار از قبيله حمرا- و به روايت ديگر هشت هزار كس از قبيله حمرا - و چهار هزار كس از قبايل ديگر با او بيرون رفتند. چون ابراهيم بيرون مى رفت، مختار پياده به مشايعت او بيرون آمد، ابراهيم گفت: سوار شتر شو خدا تو را رحمت كند، مختار گفت: مى خواهم ثواب من زياده باشد در مشايعت تو و مى خواهم كه قدمهاى من گرد آلود شود در نصرت و ياري آل محمد(علیهم السلام)، پس وداع كردند يكديگر را و مختار برگشت، پس ابراهيم رفت تا به مدائن فرود آمد، چون خبر به مختار رسيد كه ابراهيم از مدائن روانه شده از كوفه بيرون آمد تا آنکه در مدائن نزول كرد. چون ابراهيم به موصل رسيد ابن زياد لعين با لشكر بسيار متوجه موصل شد و در چهار فرسخى لشكر او فرود آمد، چون هر دو لشكر برابر يكديگر صف كشيدند، ابراهيم در ميان لشكر خود ندا كرد كه: اى اهل حق، و اى ياوران دين خدا اين پس زياد است كشنده حسين بن على(علیهماالسلام) و اهل بيت او، و اينك به پاى خود به نزد شما آمده است با لشكرهاى خود كه لشكر شيطان است، پس مقاتله كنيد با ايشان به نيت درست و صبر كنيد و ثابت قدم باشيد در جهاد ايشان، شايد حق تعالى آن لعين را به دست شما به قتل رساند و حزن و اندوه سينه هاى مؤمنان را به راحت مبدل گرداند، پس هر دو لشكر بر يكديگر تاختند، و اهل عراق فرياد مى كردند: اى طلب كنندگان خون حسين(علیه السلام)، پس جمعى از لشكر ابراهيم برگشتند و نزديك شد كه منهزم گردند، ابراهيم ايشان را ندا كرد كه: اى ياوران خدا صبر كنيد بر جهاد دشمنان خدا، پس برگشتند و عبدالله بن يسار گفت: من شنيدم از اميرالمومنين كه مى فرمود: ما ملاقات خواهيم كرد لشكر شام را در نهرى كه آن را خازر مى گويند و ايشان ما را خواهند گريزانيد به مرتبه اى كه از نصرت مايوس خواهيم شد، و بعد از آن بر خواهيم گشت و بر ايشان غالب خواهيم شد و امير ايشان را خواهيم كشت پس صبر كنيد شما بر ايشان غالب خواهيد گرديد.
پس ابراهيم خود بر ميمنه لشكر تاخت و ساير لشكر به جرات او جرات كردند و آن ملاعين را منهزم ساختند، از پى ايشان رفتند و ايشان را مى كشتند و مى انداختند، چون چنگ بر طرف شد، معلوم شد كه عبيدالله بن زياد و حصين بن نمير و شرحبيل بين ذل الكلاع و ابن خوشب و غالب باهلى و عبدالله اياس سلمى و ابوالاشرس والى خراسان و ساير اعيان لشكر آن ملعون به جهنم واصل شده بودند.
چون از جنگ فارغ شدند، ابراهيم به اصحاب خود گفت كه بعد زا هزيمت لشكر مخالف، من ديدم طايفه اى را كه ايستاده بودند و مقاتله مى كردند، و من رو به ايشان رفتم و در برابر من مردى آمد و بر استرى سوار بود و مردم را تحريص بر قتال مى كرد، و هر كه نزديك او مى رفت او را بر زمين مى افكند چون نظرش برمن افتاد، قصد من كرد، من مبادرت كردم و ضربتى بر دست او زدم و دستش را جدا كردم ، از استر گرديد بر كنار افتاد، پس پاى او را جدا كردم ، و از او بوى مشك ساطع بود، گمان دارم كه آن پسر زياد لعين بود، بوريد و او را طلب كنيد پس مردى آمد و در ميان كشته گان او را تفحص كرد، در همان موضع كه ابراهيم گفته بود او را يافت و سرش را به نزد ابراهيم اورد، ابراهيم فرمود بدن او را در تمام آن شب مى سوختند، و به دود آن مردود ديده اميد خود را روشن مى كردند، و به خاكستر آن بداختر زنگ از آئينه سينه هاى خود مى زدودند، و به روغن بدن آن پليد چراغ امل و اميد خود را تا صبح مى افروختند چون مهران غلام آن ملعون ديد كه به پيه بدن اقاى او در آن شب چراغهاى عيش خود را افروختند، سوگند ياد كرد كه ديگر هرگز چربى گوشت را نخورد، زيرا كه آن ملعون بسيار اورا دوست مى داشت و نزد او مقرب بود.
چون صبح شد، لشكر ابراهيم غنيمتهاى لشكر مخالف را جمع كردند و متوجه كوفه گرديدند، يكى از غلامان ابن زياد از لشكرگاه گريخت و به شام رفت نزد عبدالملك بن مروان، چون عبدالملك او را ديد گفت: چه خبر دارى از ابن زياد؟ گفت: چون لشكرها به جولان در آمدند مرا گفت: كوزه آبى براى من بياور، پس از آن آب بياشاميد و قدرى از آن را در ميان زره و بدن خود ريخت، و بقيه آب را بر ناصيه اسب خود پاشيد و سوار شد و در درياى جنگ غوطه خورد، ديگر او را نديدم و گريختم و به سوى تو آمدم پس ابراهيم سر ابن زياد را به سرهاى سروران لشكر او نزد مختار فرستاد، آن سرها را در وقتى نزد او حضار كردند كه او چاشت مى خورد، پس خدا را حمد بسيار كرد و گفت: الحمدالله كه سر اين لعين را وقتى آوردند نزد من كه چاشت مى خوردم، زيرا كه سر مبارک حضرت سيدالشهداء(علیه السلام) را به نزد آن لعين در وقتى بردند كه او چاشتت مى خورد.
چون سرها را نزد مختار گذاشتند، مار سفيدى پيدا شد و در ميان سرها مى گرديد تا به سر ابن زياد رسيد، پس در سوراخ بينى آن لعين داخل شد و از سوراخ گوش او بيرون آمد، و باز در سوراخ گوش او داخل شد و از سوراخ بينى او بيرون آمد چون مختار از چاشت خوردن فارغ شد، برخاست و كفش پوشيد و ته كفش را مكرر بر روى آن لعين مى زد و بر جبين پر كين آن لعين مى ماليد، پس كفش خود را به نزد غلام خود انداخت و گفت: اين كفش را بشوى كه به كافر نجسى ماليده ام .
پس مختار سر ابن زياد و حصين بن نمير و شر حبيل بن ذى الكلاع را با عبدالرحمن بن ابى عمرة ثقفى و عبدالله بن شداد جشمى صايب بن مالك اشعرى به نزد محمد بن حنفيه فرستاد، و عريضه اى به او نوشت كه: اما بعد به درستى كه فرستادم ياوران شيعيان او را بسوى دشمنان تو كه طلب كنند خون برادر مظلوم شهيد تو را، پس بيرون رفتند با نيت درست و با نهايت خشم و كين بر دشمنان دين مبين، و ايشان را ملاقات كردند نزديك منزل نصيبين، و كشتند ايشان را به يارى رب العالمين ، و لشكر ايشان را منهزم ساختند و در درياها و بيابانها متفرق گردانيدند، و از پى آن مدبران رفتند، و هر جا كه ايشان با يافتند به قتل آوردند و كينه هاى دلهاى مومنان را پاك كردند و سينه هاى شيعيان را شاد گردانيدند، و اينك سرهاى سركرده هاى ايشان را به خدمت تو فرستادم .
چون نامه و سرها را به نزد محمد بن حنفيه آوردند، در آن وقت حضرت امام زين العابدين(عليه السّلام) در مكه تشريف داشتند، پس محمد سر ابن زياد را به خدمت آن جناب چاشت تناول مى نمود، پس فرمود: چون سر پدر مرا نزد ابن زياد بردند، او چاشت زهر مار مى كرد و سر پدر بزرگوار مرا نزد او گذاشته بود، من در آن وقت دعا كردم كه: خداوندا مرا از دنيا بيرون مبر تا آنكه بنمائى به من سر آن ملعون را در وقتى كه من چاشت خورم ، پس شكر مى كنم خداوندى را كه دعاى مرا مستجاب گردانيد، پس فرمود آن سر را انداختند در بيرون . چون سر او را نزد عبدالله بن زبير بردند، فرمود بر سر نيزه كنند و بگردانند، چون بر سر نيزه كردند، بادى وزيد و آن سر را بر زمين افكند، ناگاه مارى پيدا شد و بر بينى آن لعين چسبيد، پس بار ديگر آن را بر نيزه كردند و باز باد آن را بر زمين انداخت و همان مار پديدار شد و بر بينى آن لعين چسبيد، تا آنكه سه مرتبه چنين شد، چون اين خبر را به ابن زبير دادند گفت: سر اين ملعون را در كوچه هاى مكه بيندازيد. كه مردم پامال كنند.
پس مختار تفحص مى كرد قاتلان حضرت اباعبدالله الحسین(عليه السّلام) را، و هر كه را مى يافت به قتل مى رسانيد، و جماعت بسيار به نزد او آمدند و از براى عمر بن سعد شفاعت كردند و امان از براى او طلبيدند، چون مختار مضطر شد گفت: او را امان دادم به شرط آنكه از كوفه بيرون نرود، و اگر بيرون رود خونش هدر باشد.
روزى مردى نزد عمر آمد و گفت: من امروز از مختار شنيدم كه سوگند ياد مى كرد كه مردى را بكشد، و گمان من آن است كه مقصد او تو بودى، پس عمر از كوفه بيرون رفت بسوى موضعى در خارج كوفه كه آن را حمام مى گفتند و در آنجا پنهان شد، به او گفتند كه: خطا كردى و از دست مختار بيرون نمى توانى رفت، چون مطلع مى شود كه از كوفه بيرون رفته مى گويد: امان من شكسته شد، و تو را مى كشد، پس آن ملعون در همان شب به خانه برگشت. راوى گويد: چون روز شد، بامداد رفتم به خدمت مختار، چون نشستم، هيثم بن اسود آمد و نشست و بعد از او حفص پس عمر بن سعد آمد گفت: پدرم مى گويد كه چه شد امانى که مرا دادى، و اكنون مى شنوم كه اراده قتل من دارى، مختار گفت كه: بنشين و فرمود ابو عمره را بطلبيد، پس ديدم كه مرد كوتاهى آمد و سراپا غرق آهن گرديده بود، مختار حرفى درگوش او گفت و دو مرد ديگر را طلبيد و همراه او كرد، بعد از اندك زمانى ابو عمره آمد و سر عمر را آورد، پس مختار به حفص گفت: اين را مى شناسى؟ گفت: اناالله و انااليه راجعون ، مختار گفت : اى ابو عمره اين را نيز به پدرش ملحق گردان كه در جهنم پدرش تنها نباشد، ابو عمره او را به قتل آورد، پس مختار گفت: عمر به عوض حضرت امام حسین(عليه السّلام) و حفص به عوض حضرت علی بن الحسین(عليهما السّلام) و حاشا كه خون اينها با خون آنها برابرى تواند كرد.
پس بعد از كشتن ابن زياد و عمر بن سعد، سلطنت مختار قوى شد و روساى قبايل و وجوه عرب همه مطيع و ذليل او شدند، پس گفت: بر من هيچ طعامى و شرابى گوارا نيست تا يكى از قاتلان حضرت امام حسین(عليه السّلام) و اهل بيت او بر روى زمين هستند، و من هيچ يك از آنها را بر روى زمين زنده نخواهم گذاشت و كسى نزد من شفاعت ايشان نكند، و تفحص كنيد و مرا خبر دهيد از هر كه شريك بوده است در خون آن حضرت و خون اهل بيت او يا معاونت قاتلان او كرده است، پس هر كه را مى آوردند مى گفتند كه: اين از قاتلان حضرت سیدالشهداء(عليه السّلام) است يا معاونت برقتل او كرده است، البته او را به قتل مى رسانيد.
پس خبر به او رسيد كه شمر بن ذى الجوشن شترى از شتران حضرت امام حسین(عليه السّلام) را به غنيمت برداشته بود، چون به كوفه رسيد، آن شتر را نحر كرده بود و گوشت او را قسمت كرده بود، چون اين خبر شنيد گفت: تفحص كنيد، و از اين گوشت داخل هر خانه اى كه شده باشد مرا خبر كنيد، پس فرمود آن خانه ها را خراب كردند و هر كه از آن گرفته يا خورده بود به قتل آوردند. پس عبدالله بن اسيد جهنى و مالك بن هيثم كندى و حمل بن مالك محارب را به نزد او آوردند، گفت: اى دشمنان خدا كجاست حسين بن على(علیهماالسلام)؟ گفتند: ما را به جبر به جنگ او بيرون بردند، گفت: آيا نتوانستيد كه بر او منت گذاريد و شربت آبى به او برسانيد؟ پس به مالك گفت كه: تو بودى كه كلاه آن امام مظلوم را برداشتى؟ گفت: نه، مختار گفت: بلى تو برداشتى، پس فرمود كه دستها و پاهاى او را بريدند، و او به خون خود غلطيد تا به جهنم واصل شد، و آن دو ملعون ديگر را فرمود گردن زدند.
پس قراد بن مالك و عمروبن خالد و عبدالرحمن بجلى و عبدالله بن قيس خولانى را نزد او حاضر كردند، پس گفت: اى كشندگان صالحان! خدا از شما بيزار باد، عطرهاى حضرت امام حسین(عليه السّلام) را در ميان خود قسمت كرديد در روزى كه نحس ترين روزها بود، پس فرمود ايشان را به بازار بردند و گردن زدند.
پس معاذ بن هانى و ابو عمره را فرستاد به خانه خولى بن يزيد اصبحى كه سر مبارك حضرت امام حسین(عليه السّلام) را براى ابن زياد برده بود، چون به خانه او رفتند، در بيت الخلا پنهان شده بود، در زير سبدى او را پيدا كردند و بيرون آوردند، و در اثناى راه مختار را ديدند كه با لشكر خود مى آيد گفت: اين لعين را برگردانيد تا در خانه خودش به جزاي خود برسانم، پس آمد به نزد در خانه او، و در آنجا او را به قتل رسانيد و جسد پليدش را به آتش سوخت و برگشت.
چون شمر بن ذى الجوشن را طلب كرد، آن ملعون به سوى باديه گريخت، پس ابوعمره را با جمعى از اصحاب خود بر سر او فرستاد، و با اصحاب او مقاتله بسيار كردند، آن ملعون خود نيز جنگ بسيار كرد تا آنكه از بسيارى جراحت مانده شد، او را گرفتند و به خدمت مختار آوردند مختار فرمود روغنى را جوشانيدند و آن ملعون را در ميان روغن افكندند، تا آنكه همه بدن پليدش مضمحل شد. به روايت ديگر: ابو عمره او را كشت ، و سرش را براى مختار فرستاد.
پس پيوسته مختار در طلب قاتلان حضرت اباعبدالله الحسین(عليه السّلام) بود، و هر كه را مى يافت مى كشت و هر كه مى گريخت خانه او را خراب مى كرد، و ندا مى كرد كه: هر غلامى كه آقاى خود را بكشد كه از قاتلان حضرت امام حسین(عليه السّلام) باشد و سر او را به نزد من بياورد، من آن غلام را آزاد مى كنم و جايزه مى بخشم، پس بسيارى از غلامان آقاهاى خود را كشتند وسرهاى ايشان را به خدمت او آوردند.
ادامه دارد .....
منبع: سوگنامه کربلاء، ترجمه لهوف سيدبن طاووس؛ در بيان بعضى از احوال مختار و كيفيت كشته شدن بعضى از قاتلان آن حضرت.
**اللهم العن قتلةالحسين(ع)**
«سخنانشگفتانگيزسفيرروم»
از حضرت امام زين العابدين(عليه السلام) روايت است كه فرمود: چون سر مطهر حضرت امام حسين(عليه السلام) را به نزد يزيد پليد آوردند، آن ملعون همواره مجلس شراب فراهم مى آورد و آن سر انور را در حضور خود مى نهاد و به شرابخوارى و شادمانى مى پرداخت. روزى سفير قيصر روم كه از جمله اشراف و بزرگان آن مرز و بوم بود در آن مجلس حاضر شد و به يزيد گفت: اى پادشاه عرب! اين سر كيست؟
يزيد گفت: تو را با او چه كار است؟
سفير گفت: سؤال من به اين خاطر است كه وقتى به نزد پادشاه خود بر مى گردم از همه امورى كه ديده ام از من پرسش خواهد كرد، چون ذكر حال اين سر را در خدمتش برم در فرح و سرور با تو شريك خواهد بود.
يزيد لعين گفت: اين سر از آن حسين بن على بن ابى طالب(عليهم السلام) است.
رومى گفت: مادرش كيست؟
يزيد گفت: حضرت فاطمه زهراء(عليها السلام) دختر رسول خدا(صلي الله عليه وآله وسلم) است.
نصرانى گفت: اف بر تو و دين تو باد!
دين من از دين تو بهتر است؛ زيرا پدر من از نبيره هاى حضرت داود(عليه السلام) بوده و ميان من و داود(عليه السلام) پدران بسيارى است و جماعت نصارى مرا بسيار تعظيم مى كنند و خاك قدم مرا به تبرك همى گيرند و شما مسلمانان حضرت امام حسين(عليه السلام) پسر دختر پيغمبر خويش را مقتول مى سازيد و حال آنكه ميان او و پيغمبر شما بجز يك مادر فاصله نيست؛ پس اين چه دينى است كه شما داريد؟!
بعد از آن مرد نصرانى گفت: آيا حكايت كنيسه حافر را شنيده اى؟
يزيد گفت : بگو تا بشنوم.
نصرانى گفت: بين عمان و چين، دريايى است كه عبور از آن يك سال مسافت است و در وسط آن بجز شهرى كه طول و عرض آن هشتاد فرسنگ در هشتاد فرسنگ است، هيچ آبادانى نيست و بزرگتر از آن شهر در روى زمين، شهرى نيست و از آن شهر كافور و ياقوت به شهرهاى ديگرى حمل مى نمايند و تمام درختان آن عود و عنبر است و آن شهر كاملا در دست نصارى است و هيچ يك از پادشاهان روى زمين در آن تصرف و دخالتى ندارند. در آن شهر كليسا بسيار است و بزرگترين كليساى آن، كنيسه حافر است كه در محراب آن حقه اى از طلا نصب گرديده و در آن معلق و آويزان است و جماعت نصارى را اعتقاد چنان است كه در آن حقه، سم خرى است كه حضرت عيسى(عليه السلام) بر آن مى گشت و اطراف حقه را با طلا و نقره پارچه حرير زينت داده اند و در هر سالى، جماعتى از طائفه نصارى مى آيند و بر دور آن طواف مى كنند و آن را ميبوسند و حاجتهاى خود را از خداى مى طلبند. اين روش و عادت آنهاست در حق سم الاغى كه به عقيده ايشان همان الاغ حضرت عيسى(عليه السلام)، بوده اما شما فرزند پيغمبرتان را مى كشيد و اين چنين بى حرمتى مى كنيد! خداوند خير و بركت را از ميان شما بردارد و دينتان را بر شما مبارك نگرداند!
يزيد چون اين سخن بشنيد گفت: رشته عمر اين نصرانى را بايد بريد و او را زنده نگذاشت تا مبادا در مملكت خود مرا رسوا گرداند.
نصرانى گفت: اى يزيد! اينك مى خواهى مرا به قتل برسانى؟
يزيد: گفت: آرى.
((اشهد ان لا اله الا الله و ان محمدا رسول الله ))
سپس اين تازه مسلمان برخاست و سر مطهر حضرت امام حسين(عليه السلام) آن امام شهيد را برداشت و به سينه چسبانيد و پيوسته آن را مى بوسيد و گريه مى كرد تا اينكه به شهادت نائل آمد.
منبع: سوگنامه کربلاء، ترجمه لهوف سيدبن طاووس؛ مسلك سوم؛ در بيان امورى است كه پس از شهادت خامس آل عباء حضرت سيدالشهداء(عليه آلاف التحية و الثناء) واقع گرديده.
**اللهم العن قتلةالحسين(ع)**
«ألسَّلامُعَلَيکِيَاسَکينِةبِنتُالحُسَينِ(س)»
** بـي گـل رويـت پـــدر، از زنـدگــي دل بـر گـرفـتـم **
** دست شستم از دو عالم، چون تو را در برگرفتم **
** يـاد داري قـتـلـگـه نـشـنـاخـتـم، جـسـم شـريـفـت **
** خـم شـدم بـابـا، نـشـانـت را ز انـگـشـتـر گـرفـتم **
** هر چه کردم جستجو، انگـشـت و انگـشتر نديدم **
** پس سراغ حـضرتـت، از عـمّـه مـضـطـر گرفـتـم **
** در مـقـام قــرب بـودم، مـات جـسـم چـاکِ چـاکـت **
** تـا بـراي شـيـعـيـان، پـيـغـام از آن حـنـجر گرفتم **
** سـوخـتـم آتـش گرفتم، چون که خود از شيعـيانم **
** ز اولـيـن پـــيـغـام تـو، دسـتــور تـا آخـر گـرفـتـم **
** داشـتـم مـي مـُردم از غــم، در کـنـار کـشـتـه تـو **
** لـب بـر آن حـنـجـر نهادم، زنـدگي از سـر گرفـتم **
** بـر تــن آزرده مــن، بــوســه مـي زد تــازيــانــه **
** من براي تـوشـه ره، بـوسـه ز آن پـيکـر گرفـتم **
** بسکه سـيـلي زد عدو، در راه وصلت بر رخ من **
** پـيکـرم نـيـلي شـده، سـبـقـت ز نـيـلـوفـر گـرفـتـم **
** از زماني که سـرت، در کـوفه شد مهمان خولي **
** تـو شـدي خاکـستري، من رنگ خاکـستـر گرفـتم **
** خـواهـر کوچکـترم، چون ديـد رأسـت را به نيزه **
** داشت جان ميداد، من ماتم بر آن خـواهـر گرفتم **
** خوش به حال خـواهـرم، جان کرد قربان سر تو **
** من گـران جانـم، که مانـدم قـبـر تو در بر گرفـتم **
** خوب ميخواندي تو قرآن،اي فداي اشک چشمت **
** تـا مـيـان طــشــت زر بــودي و مـن آذر گـرفـتـم **
** خود شنيدي اي شـه مظـلوم، ميگفت آن ستمگر **
** انـتـقـام خـويـش را، از آل پـيـغـمـبـر(ص) گـرفـتـم **
منبع شعر: کتاب زمزمه هاي حاج احمد دلجو، ص137.
«خوابديدنحضرتسكينه(عليهاالسلام)درشهرشام»
حضرت سكينه(عليها السلام) فرموده كه چون روز چهارم از اقامت ما در شهر شام بگذشت، خوابى ديدم و آن خواب طولانى را ذكر نمود، و در آخر آن فرمود:
زنى را ديدم در هودجى نشسته و دست خود را بر سر گذاشته، پرسيدم كه اين زن كيست؟ گفتند: حضرت فاطمه زهراء(عليها السلام) بنت محمد مصطفى(صلي الله عليه وآله وسلم) جده تو است. گفتم: به خدا سوگند كه به خدمتش شرفياب مى شوم و از ستمى كه بر ما وارد آمده او را خبر مى دهم.
در اين هنگام به من فرمود: سكينه جانم! ديگر اين ماجرا را بازگو مكن و بس نما كه رگ قلبم را پاره كردى، اينك پيراهن پدرت همراه من است كه آن را با خود نگاه مى دارم تا با همين پيراهن خدا را ملاقات كنم.
منبع: سوگنامه کربلاء، ترجمه لهوف سيدبن طاووس؛ مسلك سوم؛ در بيان امورى است كه پس از شهادت خامس آل عباء حضرت سيدالشهداء(عليه آلاف التحية و الثناء) واقع گرديده.
**اللهم العن قتلةالحسين(ع)**